baoba

BAOBA

June 19, 2005

قصه قصه

يکی بود؛ يکی نبود.

در روزگاران دور در جنگل سياه شير پيری حکم می‌راند که همه، خواسته يا ناخواسته، گوش به‌فرمان وی بودند و گه‌گاه در نهان‌گاهِ لانه‌های خويش و يا درگوش نزديکان زمزمه‌ای از ناخشنودی يا اعتراضی بر بی‌داد جنگل می‌کردند. اما قانون جنگل به دست روباه و گرگ و هم‌راهی خرس در همه اجرا می‌شد.

تا اين که روزی شير پير در بستر بيماری بيافتاد و با وجود تلاش دکتر بزی و جادوگرهایِ قبيله‌هایِ جنگل‌ سبز و برکه‌یِ خاموش جان به جان‌آفرين تسليم کرد و جنگل سياه را به سياهی و شيون و زاری نشاند. شورای جنگل به آنی تشکيل شد و خرس و روباه و گرگ همه صندلی‌ها و پست و مقام و مسئوليت بين خويش تقسيم کردند و به اشک و آه و با دلی پرخون از مرگِ شير، خبر بر اهالی جنگل جار بزدند.

روزگار جنگل سياه، با حکومت خرس پرخواب و سرپرستی روباه مکار، چندگاهی در ظاهر آرامش گذشت و در پس پرده شکارچيان با مجوزها و پروانه‌هایِ صادره از سویِ گرگ و بانظر موافق روباه و به کشتار خرگوشان و آهوان خوش‌گوشت و لب دوختن مرغان بدبده پرداختند و جارچيان شبان‌گه آواز سر می‌دادند که: "اهالی جنگل آسوده بخوابيد که جنگل در امن و امان است و عسس بيدار (و زيرلب زمزمه می‌کردند و با شب‌روان مشغول بريدن نهال‌هاي نازک و بيرون کشيدن بره‌آهوان از لانه‌ها و بر سيخ کردن‌ ايشان). وه که چه بویِ کبابی شب و روز از جنگل سياه می‌آمد!

تا روزی که روباه از سفتی صندلی سرپرستی و نداشتن جايی برای آويزان کردن دم مبارک به تنگ آمد و صندلی را به ديگر اهالی جنگل پيش‌نهاد کرد. شغال و راسو و کفتار و خرگوش دل به نشستن بر صندلی بستند. اهالی جنگل که از بویِ کباب به تنگ آمده بودند خرگوش را که گياه‌خوار بود، بر صندلی نشاندند و با جشن و پای‌کوبی اين مهم را جشن گرفتند.

اما خرگوش قصه‌یِ ما، هرچند که درنده و گوشت‌خوار نبود؛ اما در برابر خرس و گرگ و روباه جز لرزيدن هيچ نمی‌توانست و تنها گه‌گاه خروشی بر می کشيد و هويجي از زمين برمی‌کند و به سوی ايشان به تهديد تکان می‌داد و چو تهديدش با خنده‌یِ گرگ و روباه و کفتار و خميازه‌یِ خرس پرخواب روبه‌رو می‌شد، اشکی می‌ريخت و سری به افسوس می‌جنباند و خاموش همی ‌لرزيد.

خرگوش لرزان و خوش‌دل چو از صندلی برجهيد، يا بيافتاد، باز يکی روباه و کفتار و بره با شغال و عقاب و قورباغه در پی صندلی شدند. مردمان خسته از روزگار سياه جنگل بر دو دسته بشدند. دسته‌ای گفتا: وه چه حاصل از گزينش که پايان در دست همان‌هاست که هماره بوده است و بوی کباب و آواز تلخ شکستن استخوان آهوان و شکستن درختان جنگل برجای خواهد ماند و به گفتار بی کردار صاحب صندلی کم نشود. پس سکوت و نجنبیدن به ترین است. آن دگر دسته گفتا: بره گر بنشیند علف فراوان گردد و روباه و بویِ کباب دور. پس در پی بره برفتندی.

اما، چرخ روزگار چرخید و روباه و قورباغه به سوِیِ صندلی هجوم بردند و اهالِ جنگل حیران و سرگردان میان دو دل‌بر بس نازیبا و بدنما بمانده‌اند که قورباغه چه‌گونه برجهید به این بالا؟ او که به عمر خویش از شکار پشه و مگس آن‌سوتر نیاندیشیده است و جز مرداب ندیده است. چه‌گونه باید خاموش نشست تا قورباغه‌ای از از تبار گنداب حکم‌ران گردد و همه جنگل پر ز خرمگس نماید یا به گنداب بدل کند و پشه‌هایِ آنوفل با نیش‌هایِ آلوده‌اشان و خرمگس‌ها در هر جا پر گردند؟

روباه و شکارچیان و تبر به‌دستان و بویِ همیشه‌گی کباب یا قورباغه‌ با وزوز خرمگس‌ها و گنداب‌اش؟
هیچ‌کدامی هم در میان نیست.
و این قصه هم چنان ادامه دارد.

3:55 PM | Baoba

تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو