قصه قصه
يکی بود؛ يکی نبود.
در روزگاران دور در جنگل سياه شير پيری حکم میراند که همه، خواسته يا ناخواسته، گوش بهفرمان وی بودند و گهگاه در نهانگاهِ لانههای خويش و يا درگوش نزديکان زمزمهای از ناخشنودی يا اعتراضی بر بیداد جنگل میکردند. اما قانون جنگل به دست روباه و گرگ و همراهی خرس در همه اجرا میشد.
تا اين که روزی شير پير در بستر بيماری بيافتاد و با وجود تلاش دکتر بزی و جادوگرهایِ قبيلههایِ جنگل سبز و برکهیِ خاموش جان به جانآفرين تسليم کرد و جنگل سياه را به سياهی و شيون و زاری نشاند. شورای جنگل به آنی تشکيل شد و خرس و روباه و گرگ همه صندلیها و پست و مقام و مسئوليت بين خويش تقسيم کردند و به اشک و آه و با دلی پرخون از مرگِ شير، خبر بر اهالی جنگل جار بزدند.
روزگار جنگل سياه، با حکومت خرس پرخواب و سرپرستی روباه مکار، چندگاهی در ظاهر آرامش گذشت و در پس پرده شکارچيان با مجوزها و پروانههایِ صادره از سویِ گرگ و بانظر موافق روباه و به کشتار خرگوشان و آهوان خوشگوشت و لب دوختن مرغان بدبده پرداختند و جارچيان شبانگه آواز سر میدادند که: "اهالی جنگل آسوده بخوابيد که جنگل در امن و امان است و عسس بيدار (و زيرلب زمزمه میکردند و با شبروان مشغول بريدن نهالهاي نازک و بيرون کشيدن برهآهوان از لانهها و بر سيخ کردن ايشان). وه که چه بویِ کبابی شب و روز از جنگل سياه میآمد!
تا روزی که روباه از سفتی صندلی سرپرستی و نداشتن جايی برای آويزان کردن دم مبارک به تنگ آمد و صندلی را به ديگر اهالی جنگل پيشنهاد کرد. شغال و راسو و کفتار و خرگوش دل به نشستن بر صندلی بستند. اهالی جنگل که از بویِ کباب به تنگ آمده بودند خرگوش را که گياهخوار بود، بر صندلی نشاندند و با جشن و پایکوبی اين مهم را جشن گرفتند.
اما خرگوش قصهیِ ما، هرچند که درنده و گوشتخوار نبود؛ اما در برابر خرس و گرگ و روباه جز لرزيدن هيچ نمیتوانست و تنها گهگاه خروشی بر می کشيد و هويجي از زمين برمیکند و به سوی ايشان به تهديد تکان میداد و چو تهديدش با خندهیِ گرگ و روباه و کفتار و خميازهیِ خرس پرخواب روبهرو میشد، اشکی میريخت و سری به افسوس میجنباند و خاموش همی لرزيد.
خرگوش لرزان و خوشدل چو از صندلی برجهيد، يا بيافتاد، باز يکی روباه و کفتار و بره با شغال و عقاب و قورباغه در پی صندلی شدند. مردمان خسته از روزگار سياه جنگل بر دو دسته بشدند. دستهای گفتا: وه چه حاصل از گزينش که پايان در دست همانهاست که هماره بوده است و بوی کباب و آواز تلخ شکستن استخوان آهوان و شکستن درختان جنگل برجای خواهد ماند و به گفتار بی کردار صاحب صندلی کم نشود. پس سکوت و نجنبیدن به ترین است. آن دگر دسته گفتا: بره گر بنشیند علف فراوان گردد و روباه و بویِ کباب دور. پس در پی بره برفتندی.
اما، چرخ روزگار چرخید و روباه و قورباغه به سوِیِ صندلی هجوم بردند و اهالِ جنگل حیران و سرگردان میان دو دلبر بس نازیبا و بدنما بماندهاند که قورباغه چهگونه برجهید به این بالا؟ او که به عمر خویش از شکار پشه و مگس آنسوتر نیاندیشیده است و جز مرداب ندیده است. چهگونه باید خاموش نشست تا قورباغهای از از تبار گنداب حکمران گردد و همه جنگل پر ز خرمگس نماید یا به گنداب بدل کند و پشههایِ آنوفل با نیشهایِ آلودهاشان و خرمگسها در هر جا پر گردند؟
روباه و شکارچیان و تبر بهدستان و بویِ همیشهگی کباب یا قورباغه با وزوز خرمگسها و گنداباش؟
هیچکدامی هم در میان نیست.
و این قصه هم چنان ادامه دارد.