هان گالیور!
ز روزگار دور و نزدیک
ز کودکیِ بر باد یا از یاد رفته
هرچندگاه
قلم میگيرم به يک دست و چکش به ديگر دست
پيکرهای میتراشم از مرمر
آشنا و ساده، یگانه و يکتا
یا که گهگاه با قلمموی افسونگر خيال
نقشی میکشم بر بوم سپيد ِ آرزو
نقشی از همزادی سبز و آبی و سپید
طرحی از خطوطی پيچيده
پیکره یا نقش هر دو
چهرهای برهنه و نپوشيده
دهانی پالوده از واژههایِ فریب
دستانی سپید و نیالوده به برادههایِ زراندودِ ریا
چشمانی به درخشش هزاران ستاره
و جانی بهسان گلبرگهای بارانزده
پاکِ پاک
دیری نپاید اما
پیکرهیِ مرمرین در گذرگاه زمان
پوستهپوسته گردد و خورده
نگاه را بچرخاند به دگرسو
چو جذامیانِ کمبهره از لطفِ کردگار
یا چونان تندیسهای یخی
آب گردد در آفتابِ تند ِ روزگار
بریزد بر تن ِ خاک
وان نقش ِ آشنا و سبز
در میان دودههایِ چرب و سیاه
هوایِ مسموم به خورندههای رنگ و نقش
تیره گردد و بس بدنما
گویی نبوده است هرگز
نقش و طرحی از همزاد
جز به گنگِ خیال
با خود عهد بستم هزاران بار
نتراشم پیکرهای دگربار
نزنم نقشیِ یکتا ز رویِ خیال
با فروریختن هر پیکره و تندیس
شرهکردن رنگهای روغنین از نقش
فروریزد چیزی در درون من
باوری بشکند
کوچک و کوچکتر گردم هربار
با تو هستم گالیور
ای ز دیار ِ بزرگان بیرویا
حقیقتبینان سپید و سیاه
مرا میبینی اینجا به زیر پا؟
باورکن که نبودهام هرگز
از مردمانِ سرزمین لیلیپوت
تنها شکستهام بارها و بارها
عهد با خویشتن را
هرچند، باوری هم نمانده است برجا!