بر ساقهی ترد نقره
میتوان نیمهشبان مستِ خواب
با چشمان نیمبسته و خمارآلوده
بر آسمان دست یازید
وز شاخهیِ آويزانِ مهتاب
کهکشان را چيد
راه شيری را
گلبرگ به گلبرگ
بوييد
میتوان آويخت بر
شاخهیِ نازکِ مهتاب
و در چشم برهم زدنی
بر قلهی دماوند آرميد
میتوان با کهکشانی در دست
به دوردستِ فضا لغزيد
و با چشمانِ گشاده و مات
به تماشا نشست
لحظهیِ آغاز هستی را
تولد جهان را
از آن هیچ ِ بزرگ و سیاه
میتوان در سيهچالهای دور
سنگين شد و سنگينتر
و گرفتار جرم ماند
يا با دستان بگشوده
سبکبار و آسوده
سر بر سينهی مهتاب کشيد
بر شاخهی نقرهای گسترده
آويخت و از قلهی هستی
به انفجار سرخ و آبی ِ نور رسيد
میتوان نیمِشبی
مست و خوابآلوده
بر یال ِ ساقهای ترد
به جان آزمود هستی را
از هیچ تا تمام