کس ندانست
کس ندانست هرگز
تارهای صوتی خود فرومردند
يا از تیزی خارواژهها
ناهنجار فريادها
شرم ِ ياوهها
و فشار سنگین ِ واژهگانِ دهانپرکن
از نوسان فروماندند
کس درنيافت هرگز
استخوانهاي چکشی و حلزون
خود پردهی گوش دريدند
يا از بسياری خروش گوشخراش
شنودنِ ژاژخايیها
و زخم شیون و مویه
از نيوشيدن باز ماندند
کس ندانست هرگز
لکهیِ زرد بينايی
خود کدر شد
يا از بسياریِ نقشهایِ سياه
و رنگهایِ سرد و پرتوهایِ کمنور
ديدهگان گشت کمسو
گمانهای بر رویدادها
در انديشهی کمشماری نشست
اما هر چه رفت و نرفت
دگر چندان رنگ و ارزشاش نیست
اينک:
دنيايی خاموش
آرام و نيمهتاريک
گوشها همه بسته
حنجرهها فروخفته
سيب آدم ساکن
پلکها نیمبسته
چشم کمسو و نابینا
و سکوت
بر شب و روز گسترده
مردمان کورمال، کورمال
می کشند دست بر در و دیوار
مینویسند بر سیاهیها
با گچ و سنگ و زغال
واژههایی گنگ با خطوطی درهم
که تنها
در ذهن ِ نویسنده خواناست
رفته رفته خواندن فکر
مینشیند برجایِ واژه
وانگاه چو
گوشی نيست که با دروغ آکنده گردد
و سخنی نيست که آوای نفرت را
به دروغ ِ مهر و تکريم و سپاس رنگ زند
امواج مغز و انديشه
برهنه، بیهیچ رنگ و لعاب
از پرده برون ريزد
همه ناگفتهها را
و مردمان
خواهند دريد يکدگر را
از خشم و کين
بی زاریِ ممتد
یا کسالتِ یکنواختیها
چندگاهی دگر
کس نماند
جز بيگانهگان با انديشه
با خط ساکن فکر
همچنان کر و لال و نابینا
کورمال درپی نان
تاریکروشنی خاکستری
در سکوتی ناشکسته و گنگ
تا ابد مانا و جاودان
بر شب و روز گسترده


