پرنده و درخت
پرنده
سرمازده و خيس
راهی سرزمين طلايی آفتاب
از آشيان يخکرده و پيدا
در ميانِ شاخسار برهنه
پرکشيد و رفت
پرنده
هرگز بیبرگی را
بر تن ِ عريانِ درخت
نهبخشود
نيزهیِ دردی
ازميانِ آشيانی سرد و خالی
شاخهسار برهنهای را
دلتنگِ گرمايی رفته
به آتش نشاند
و درخت
هرگز برگريزانِ خزان را
پناهگاهی ايمن نماندن را
بر خود
نهبخشود
پرنده در افق دور شد
درخت در ميان باد
با شاخههایِ لرزان و لخت
در شاخهسار ِ شرم بماند


