دخیل
شبی يکی از گوشهی اجاق
درخت خشکيده را نظرکرد
زان پس
مردمان ساده و بیدستآويز
نوارهایِ پارچهای رنگرنگ
بر آن دخيل میبندند
و گشايش گرههای خويش
اين کلاف کور و درهمپيچيده را
از او میخواهند
بينايانی که نمیبينند
که درخت خشکيده
گر معجزتی داشت
به آب میرسيد و سبز میماند
و مردمان همچنان
بر درختِ نظرکرده و نشانشده
دخيل میبندند
و همه اميدهای خام خود را
از او میجويند
درخت خشکيده و مردهای
بر گوشهیِ دشت
سست و لرزان است
و دستِ باد
نوارهایِ رنگیناش را
میرقصاند
درخت سستی در هیاهویِ باد
ایستاده در دیار خامتباران
که بهجای برگ و بار
نوارهای پارچهای رنگين دارد
خاکِ پایین درخت، خاکستری
از شورآبهیِ اشک مردمان
و هيچ پرندهیِ خستهای
بر درختِ خشکیده
آشيان نمیسازد
اما مردمان
با آروزهای رنگارنگِ خوشدلانهاشان
تا ابد
بر شاخسار مرده
دخيل میبندند