baoba

BAOBA

May 22, 2005

نشانه‌ها!،؟

واژه‌‌ها سرگردان
در فضایِ بین نقطه‌ها
رديفِ کج ِ نشانه‌هایِِ پرسش و ابهام
و دسته‌هایِ ايستاده‌یِ شگفتی و ايهام
توضیح بی‌هوده‌ای میانِ دو ويرگول

من و تو سرگردان
در ميان نقطه‌ها و واژه‌ها
نقطه‌ها نه، دايره‌هایِ سياه‌
که هیچ‌بودنِ خویش
به پر و سیاه‌بودن فروخته‌اند
در بين علايم شگفتی و پرسش
که از چشم تا سر گسترده‌اند
پشت حصار ويرگول‌ها
اينِ نشايدها و نبايدها
در ترس از نگاه‌هایِ سياه
نجواهایِ درگوشی سايه‌ها
سپيدیِ دفتر بودن‌امان را
به سياه‌مشق ِ خط‌ خورده‌یِ عمر
پيوند می‌زنيم
و در ويرايش روزگارمان
دفتر را پر می‌کنيم از نشانه‌ها
؟؟
!!
.

11:16 AM | Baoba

..... به جان خودت قسم، من یکی از سرگردونی در اومدم و خیلی هم سر به راه شده ام!. ///

[ آریا ] | [May 22, 2005 7:49 PM ]


آريا جان، همان‌گونه که می‌دانی سوگند خوردن همانا نوشیدنِ گوگرد مذاب برای نشان‌دادن درستی گفتار و کردار بوده است و رفتاری افسانه‌ای و نمادين است هم‌چون گذشتن سياووش و ابراهيم از آتش.

[ بائوبا ] | [May 22, 2005 10:25 PM ]


در مکث بين ویرگول ها - شاید که - ياد ها کمين می کنند تا همیشه به خاطر مان بیاورند که هيچ لحظه ای ابدی و جاودانی نیست...

[ whitepencil ] | [May 23, 2005 1:16 AM ]


افسون‌گر واژه‌گان نقره‌فام، درود

همه عمر لحظه‌ای بيش نيست. جاودانی و مانا تنها واژه‌اند و بس. از سوي ديگر، ما به دگرگونی و جنبش زنده‌ايم و هر سکون و رکودی رود خروشان زنده‌گی‌امان را به مردابی کسالت‌بار و بوی‌ناک بدل می‌نمايد. شادماني و اندوه نيز گر گذرا نباشند دگر مفهومی نخواهند داشت.

اما آدمی ميانِ دو ويرگول، هم‌چو همان توضيح اضافی و بی‌هوده، لحظه‌ی کش‌دار و بی‌انجام خويش را با هياهو يا خاموش سپری می‌کند و گه‌گاه در آيينه‌ی چشمانِ آشنايی پرمهر احساس بودن می‌نمايد.

[ بائوبا ] | [May 23, 2005 11:26 AM ]


..... در باره ي سوگند نرفته اي دنبالش جانم. سوگند بدانسان که تو مي گويي ظواهر و مناسکي هستند که در بسياري از نقاط جهان از آن استفاده مي کنند. ولي ايراني منظورش از سوگند اينها نبوده اي مرد نيک. ايراني در سوگند خوردن به هر چيزي، دوام و قداست آن چيز را مي ديده که اينهماني با خداوند مهر دارد. ///

[ آریا ] | [May 23, 2005 11:54 AM ]


سوگند خوردن آريا با عرق کشمش خوردن فرقي ندارد. يعني براي رفع کتي است نه براي تشييد کلام
اما سرگردانيش را خالي بسته که نيست. مانند فرفره است............فرار

[ دخو ] | [May 23, 2005 5:51 PM ]


.... نه! به جون دخو جدي مي گم. ديگه عرق سگي به من نمي سازه. دوران چاقو کشی و لات بازی وبلاگی می نوشیدم!. امروزه شراب اعلا شايد. ولي الکل جات بر من حرام شده . شاهدش کلبعليه که يه ريز، چاي تو حلقم مي ریزه!. مبادا مغزم بچاد! ///

[ آریا ] | [May 23, 2005 8:15 PM ]



ساقیا پیمانه پر کن













تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو