نشانهها!،؟
واژهها سرگردان
در فضایِ بین نقطهها
رديفِ کج ِ نشانههایِِ پرسش و ابهام
و دستههایِ ايستادهیِ شگفتی و ايهام
توضیح بیهودهای میانِ دو ويرگول
من و تو سرگردان
در ميان نقطهها و واژهها
نقطهها نه، دايرههایِ سياه
که هیچبودنِ خویش
به پر و سیاهبودن فروختهاند
در بين علايم شگفتی و پرسش
که از چشم تا سر گستردهاند
پشت حصار ويرگولها
اينِ نشايدها و نبايدها
در ترس از نگاههایِ سياه
نجواهایِ درگوشی سايهها
سپيدیِ دفتر بودنامان را
به سياهمشق ِ خط خوردهیِ عمر
پيوند میزنيم
و در ويرايش روزگارمان
دفتر را پر میکنيم از نشانهها
؟؟
!!
.
..... به جان خودت قسم، من یکی از سرگردونی در اومدم و خیلی هم سر به راه شده ام!. ///
آریا | May 22, 2005 7:49 PM
آريا جان، همانگونه که میدانی سوگند خوردن همانا نوشیدنِ گوگرد مذاب برای نشاندادن درستی گفتار و کردار بوده است و رفتاری افسانهای و نمادين است همچون گذشتن سياووش و ابراهيم از آتش.
بائوبا | May 22, 2005 10:25 PM
در مکث بين ویرگول ها - شاید که - ياد ها کمين می کنند تا همیشه به خاطر مان بیاورند که هيچ لحظه ای ابدی و جاودانی نیست...
whitepencil | May 23, 2005 1:16 AM
افسونگر واژهگان نقرهفام، درود
همه عمر لحظهای بيش نيست. جاودانی و مانا تنها واژهاند و بس. از سوي ديگر، ما به دگرگونی و جنبش زندهايم و هر سکون و رکودی رود خروشان زندهگیامان را به مردابی کسالتبار و بویناک بدل مینمايد. شادماني و اندوه نيز گر گذرا نباشند دگر مفهومی نخواهند داشت.
اما آدمی ميانِ دو ويرگول، همچو همان توضيح اضافی و بیهوده، لحظهی کشدار و بیانجام خويش را با هياهو يا خاموش سپری میکند و گهگاه در آيينهی چشمانِ آشنايی پرمهر احساس بودن مینمايد.
بائوبا | May 23, 2005 11:26 AM
..... در باره ي سوگند نرفته اي دنبالش جانم. سوگند بدانسان که تو مي گويي ظواهر و مناسکي هستند که در بسياري از نقاط جهان از آن استفاده مي کنند. ولي ايراني منظورش از سوگند اينها نبوده اي مرد نيک. ايراني در سوگند خوردن به هر چيزي، دوام و قداست آن چيز را مي ديده که اينهماني با خداوند مهر دارد. ///
آریا | May 23, 2005 11:54 AM
سوگند خوردن آريا با عرق کشمش خوردن فرقي ندارد. يعني براي رفع کتي است نه براي تشييد کلام
اما سرگردانيش را خالي بسته که نيست. مانند فرفره است............فرار
دخو | May 23, 2005 5:51 PM
.... نه! به جون دخو جدي مي گم. ديگه عرق سگي به من نمي سازه. دوران چاقو کشی و لات بازی وبلاگی می نوشیدم!. امروزه شراب اعلا شايد. ولي الکل جات بر من حرام شده . شاهدش کلبعليه که يه ريز، چاي تو حلقم مي ریزه!. مبادا مغزم بچاد! ///
آریا | May 23, 2005 8:15 PM