May 5, 2005
هزارپایی در ایستگاه
قطار ساعتِ بيست وپنج در ايستگاه
با هزاران مسافر خسته
بليتهای يکسره
و صدها هزار بدرقهکنندهیِ گريان
چونان هزارپايی
خسته از کشيدن اين تن ِ دارز
يا بستن آن همه بند ِ کفش
تنورهکشان
اما بیهيچ خشم و خروش
راهی میشود به جايی دور
مکانی در ورایِ جنگل
آنجا که قطارها
برنمیگردند هرگز
قطار ساعتِ بيست و پنج
اين هزارپایِِ خسته
با بند ِ کفشهایِ نابسته
که خطی از انتظار
بر خاک سياهِ جنگل
مینهند برجا
بیخط ِآهن و تيرک
دور میشود از شهر
شاخکهای نازکاش
در ميانِ خوشههایِ آویختهیِ اقاقیا
و انبوههیِ جنگل سبز
گم میشوند نرم نرمک
Baoba | 1:44 PM
Comments: هزارپایی در ایستگاه