ناکجا
در ناکجا بر هيچ دری
قفلی نيست
درها گشودهاند همه آغوش
ديوار باغ، تنها
پرچين کوچکی کوتاه
هر تشنه رهگذری
سرکی میکشد به باغ
دلوی از چاه پر میشود
چند جرعه بر جان
باقی نصيب باغ
خيسی باغچه و خنکایِ دلو
تنها نشان از گذر ِ يکی تشنه
ناکجا هماره نشسته در پاييز
تن باغچه و بلندایِ بام
بوی آسمان دارند و رنگ سپهر
کودکان از گذرگاه و آبِِ برکه
سبد سبد، برگ و رنگ میچينند
افسونزدهگانِِ مهتاب در شب
از سکونِ برکه
بغل بغل، ستاره میچيند
و میتوان
شبها از چاه با دلو
ستارههای خيس را کشيد
در ناکجا میبارد باران
بر هر دوسویِ پرچينها
بر سفال و حلب و کاهگل و پوشال
بر همه بامها
بلند يا کوتاه
در ناکجا
از کنار هر تنور روشن
میتوان نانی برداشت
و مشتی برگه و قيسی، کشمش و گردو
برجای نهاد ناگفته و خاموش
در ناکجا نيمهشبان
ستاره میبارد تا بام
در ناکجا شبهنگام
ستارهمیچينند همه مردان
دختران ناکجا بهگاهِ سپيدهدمان
بر گوش و سينه و چشمان
هزاران ستاره آويختهاند
آسمان و کهکشان
در ناکجا جاری است
همه دل و دستِ مردمان
رنگ و بویِ ستاره دارد
جادوی ياسهایِ سپيد
و عطر خوش ِسيب


