وهم
اسبِ سياه وحشی
از گذرگاهِ زمان
به تاخت آمده است دگربار
ايستاده است ساکت و خاموش
در پس اين پنجرهی خسته
چشم بهراهِ گلبرگهاي روشن
يال ِ بلندش در باد
میرقصد سرمست و رها
شبنم ِ سردی
بر تن ِ باغچه مینشيند آرام
ماهیانِ قرمز
در حوضکِ آبیها
يخمیزنند بیفرياد
نالهیِ پنجره را باد
میبرد با خويش تا ناکجا
سوسو میزند شمعی
يالهای رقصان و سياه
يخ میبارند بر همهجا
تن باغچه سرد و سپيد
دل ِ باغچه از درد سياه
بغضی میشکفد در شب
گلبرگها، تازه و شاداب
مینشينند بر يالی رها
پنجره بازمیماند
رگهای سيمگون
از آسمان میبارد
باغچه نقرهپوش
باغچه باز تنها
باغچه خلوتتر از پاييز
خانه در سکوتی وهمانگيز
لايهای نازک از يخ
میشکند بر تن پنجره
شب میگسترد چادر
بر همه خفتهگانِ اندوه
تندبادی در گذرگاهِ زمان
زوزه میکشد بینفس
نقطه
دفتری بسته