عروسکها
بايد شب را باور کرد
چشمانِ نيمبسته را گشود
عروسکها را ديد
که دستِ باد
موهای نرم و روشناشان را
سخت آشفته میدارد
و درخشش ِ آذرخشی
يا خروش ِ تندری
چشمان گشودهشان را
به هراسی سرد و يخزده
درشتتر مینمايد
بايد باور کرد که عروسکها
در کودکی خويش ماندهاند
عروسکهای خوش آب و رنگ
با چشمان درشت و زيبا
با آن جامههای پر تور و رنگارنگ
همچنان از باد و باران
سوز برف و هرم آفتاب
در هراساند و پريشان
بايد باور کرد
که هيچ کس نباليده است
و مردمان
در ترسهایِ کوچکِ خويش
به لرز نشستهاند
بايد باور کرد که عروسکها
هرگز بزرگ نخواهند شد
تو میمانی
و شبهایِ سحرسوخته
پرسههایِ افسونشده
در خلوتِ خوابآلودهیِ کوچههایِ بیرهگذر
در جادویِ مهتاب و بارش ِ ابر
و آتشفشان ستارهها بر سپهر
و نگاهی
در امتداد کهکشانِ باورها
بر مرگِ شهابهایِ روشن
شهابی فرومرد
عروسکی لرزيد
مژهای رها شد
اما
خواهشی نيست
آرزويی نيست
بايد تنها ماند
تنهایِ تنها