برگِ بیتاب
چه ابله است آن درخت
که به واپسين برگِ سبزی
دل خوش کرده است!
برگ سبز نازکی
که تاب ماندناش نيست
از پژمرده شدن بر شاخه
از فروافتادن بر خاک
از خرد شدن و شکستن
به زير پای رهگذری نابينا
سخت میهراسد
کرمی سبز و مهيب
هماره گرسنهیِ سبزينهها
میلولد آرام بر شاخه
بند بند ِ تن لزجاش
نزديکتر میشوند به برگ
برگ اما
افسانهیِ رهايی را
در ميان دهان کرم میجويد
يگانه برگِ سبز
آخرين يادگار جوانهها
دردت به جانِ درخت
اندکی تاب آر
کمی بيش بپای
شاخهها میلرزند
نسيمی نيست
کاش کرم ِ آزمند
آن سيریناپذير همه دوران
از شاخه بيافتد!
چه ابلهانه است نازيدن
بر تکبرگِ سبزی
که سودایِ ماندناش نیست
یکی گفت:
درختان ایستاده میميرند
ندانست اما
درختان بیبرگ و جوانه میميرند
بیيگانه سبزبرگِ نازک
نيست تمنايی به آب
ريشه را بايد
بيرون کشيد از تن ِ خاک
خشکاند در هوایِ بیبرگی
کرم سبزی
با دهانی پر
با شاخکهايی همچنان آرزومند
و اشتهایی پايانناپذير
از شاخهای لرزان
فروغلتيد ناگاه