وسوسهی گذر
هنگامی که دری هست
وسوسهیِِ گذر از ميانِ چهارچوب
همیشه هست
هنگامی که ديواری هست
هماره حسرت فرريختن ِ ديوار
در دل هست
هنگامی که در درونِ چهارديوار
نفسهایت به شماره میافتد
حسرت رهايی در هوای تازه
بر دلات با درد
چنگ میکشد
هنگامیکه در هوایِ آن سویِ ديوارها
به زیر هرم ِ آفتاب
یا میانِ زوزهیِ بادی وحشی
سرگشتهای و پریشانموی
حسرتِ پناه بردن
به زير تاقیایِ گرم و ايمن
در درونات موج میزند
در ميانِ توفان و باد و گرد و غبار
به زیر گدازههای سوزان و آتشین
به زیر تگرگِ بلا و سرماِیی سخت و خشک
وسوسهای در دل نخواهد بود
جز آرامش ِ نهفته در ميان ديوارها
اين سویِ در
حسرتِ گريز و رهايی
آن سویِ در
حسرتِ پناه و آرامش
و ما در چرخهیِ بستهیِ اين حسرتها
تمنایِ دلکندن و گريز و رقص در باد
یا خواهش ِ دلبستن
ماندن و ريشهکردن
به زیر سرپناهی گرم
حیران و سرگردان
و ما هنوز
در اين پرسش جاودانه گرفتار
کدام سویِ در بايد رفت؟
شاید در جایی دور
همه درها گشوده باشند
شاید بتوان در ناکجا
در دوسویِ درها ماند