دختران شهر و دیوها
شيشهیِ نازکِ عمر ديو
همان لحظه شکست
که تن به باور سپرد
همان آن که سر نهاد
بر آرامش ِ دامانِ دخترکی
همان دم که خوابِ خوش مستی
چشمانِ خِرد را بست
و چو کودکی شير مست
در پرچينهایِ باغ پرگلی
خوابِ آرزو ديد
و رنگين کمان را پوييد
نازنين پاکنمایِ خوشچهره
هيچ دری را نبند زين پس
باشد که هر شب
هفت مستِ نابينا
از آستانِ همه درها
بگذرند ناآگاه
دختران شهر، هر سپيده
آرام و بیهيچ افسوس
خرده شيشهها را
میروبند با لبخند
مادربزرگ هر شب
قصه میگويد
بر چشمانِ خمار و خوابآلوده
از ديوهای نتراشيده و نخراشيده
از هوش ِ سرشار دخترکی
و شيشههایِ بشکسته
هر هفت در را
باز نهند زين پس
وان خرده شيشههایِ بشکسته را
در گنجينهیِ فريبها
به یادگار، نهان دارند
همه درهایِ بسته را زين پس
بازنهند هر شب
وین درهایِ فریب
بماند تا ابد بگشوده
دودی سیاه و آلوده
در همه شهر پیچیده