شيشهیِ عمر
بر سر ِشيشهیِ عمر ديو قصههایِ مادربزرگ، تنها چوبپنبهای خرد نهاده بودند که اشارهی هر انگشتی میتوانست آن را بيرون کشد و ديو را دود کند و به هوا فرستد. اما ندانم چه رازی در شکستن و صدای خرد شدن شيشه بود که همهگان شيشه را بر زمين میکوفتند و هزارپارهاش میکردند.
گويا در آييننامهیِِ نانوشتهیِِ ديوکشی، شيشهشکستن يک اصل "بیبروبرگرد" بود.
هيچگاه دلام بر نمکی نسوخت که تنبلیاش درها را باز مینهاد و شبگذرانِ تنخسته را به دام خانههای هفت در میکشاند.
دلام بر آن نتراشيدهی نخراشيده سوخت که دل به دخترکی سادهنمای، ولی بس زرنگ و هفت خط، از آن سرایِ هفت در داد و سر در دامان وینهاد تا دمی بياسايد و کليدهای نهانخانهي آرزوهایِ خويش را به دستِ وی سپرد.
دلام بر آن شيشهیِ نازکِ باورها سوخت که نالهیِ شکستناش تا ناکجا رفت و در گذرگاهِ زمان پيچيد.