باغ اندیشه
$نیک اهنگ --»»
$عصیان --»»
$یک پزشک --»»
$نامه‌های سوشيانت --»»
$بامدادی --»»
$زنِ روزهای ابری --»»
$مزيدی --»»
$پيكوفسكی --»»
$ققنوس --»»
$چای داغ --»»
$جمهور --»»
$ديده‌بان محيط زيست
$ديده‌بان كوهستان
$مهار بيابان‌زايی
$1984
$گوش‌زد
$ف.م.سخن
$بائوبا
$نارنجی
$توكا
$تا دانه!
$سيبستان
$آريوبرزن
$کمان‌گیر
$ایتالیا، ایتالیا
$نکته‌ها و نقطه‌ها
$فرنگوپولیس
$حرف حساب
$جوجو
$یهودی ِ سرگردان
$ديده‌بان
$پژواک
$آیه‌های وبلاگی
$قلم‌هایِ سرخ
$کوهیار
$زمانه
$سیری چند؟
$Robo
$آفرودیت
$کمان‌گیری دیگر
$بی بی سی
$بهنود
$پخش زنده
$کلاغ نه پر
$روز
$دو در دو
$عصرانه
$بالاترين
$فن‌آوری اطلاعات
$جنگل‌بان
$تمدن
$کرگدن‌نامه

April 23, 2005

شيشه‌یِ عمر

بر سر ِشيشه‌یِ عمر ديو قصه‌هایِ مادربزرگ، تنها چوب‌پنبه‌ای خرد نهاده بودند که اشاره‌ی هر انگشتی می‌توانست آن را بيرون کشد و ديو را دود کند و به هوا فرستد. اما ندانم چه رازی در شکستن و صدای خرد شدن شيشه بود که همه‌گان شيشه را بر زمين می‌کوفتند و هزارپاره‌اش می‌کردند.

گويا در آيين‌نامه‌یِِ نانوشته‌یِِ ديوکشی، شيشه‌شکستن يک اصل "بی‌بروبرگرد" بود.

هيچ‌گاه دل‌ام بر نمکی نسوخت که تنبلی‌اش درها را باز می‌نهاد و شب‌گذرانِ تن‌خسته را به دام خانه‌های هفت در می‌کشاند.

دل‌ام بر آن نتراشيده‌ی نخراشيده ‌سوخت که دل به دخترکی ساده‌نمای، ولی بس زرنگ و هفت خط، از آن سرایِ هفت در داد و سر در دامان وی‌نهاد تا دمی بياسايد و کليدهای نهان‌خانه‌ي آرزوهایِ خويش را به دستِ وی سپرد.

دل‌ام بر آن شيشه‌یِ نازکِ باورها سوخت که ناله‌یِ شکستن‌اش تا ناکجا رفت و در گذرگاهِ زمان پيچيد.

Baoba | 6:44 PM

Comments: شيشه‌یِ عمر