baoba

BAOBA

April 20, 2005

سرایِ کهن

يادگار پدربزرگ سرايی است سنگی
ساده و رنگ‌باخته و فروريخته
نشسته شناسه‌یِ کوچکِ من
در گوشه‌یِ هر نقش‌اش

پدربزرگ پير
حک کرده است نام مرا
بر ستون‌های سنگی
بر گنبد تالار
بر ‌سنگ‌تختِ بارگاه
بر نقش ِ ايوان

ديری است اما
دستان ناپاک و چابک
برکنده است همه کتيبه‌ها
نقش‌های ايوان
غريب و دورمانده
در خانه‌ی هم‌سايه
آه می‌کشند آرام

ستون‌های بلند و قصه‌گوی
کمر بشکسته‌اند اکنون
کتيبه‌های سنگی
شناسه‌ی من و پدر و پدربزرگ
گم‌ گشته‌اند ديری

خانه‌ی کهن پدربزرگ را
باد و آفتاب و باران
رفته رفته می‌برند با خود
اينک
من و برادران‌ام
گنگ و بی‌خانه‌مان
بی هويت و گيج
در ميان ويرانه‌ها
نشسته‌ايم به التماس و زاری
هزاران خواهش و تمنا
باد را
باران را
آفتاب را
و دستان رباينده‌ را
که اين چند ستون کمر بشکسته را
اين چند تخته سنگ رنگ‌باخته را
و اين تک‌ واژه‌های آشنای سنگی را
نگزند بيش از اين
بماند حرفی از آن نام بلند
بماند نقشی از يادگار پدر
بماند رنگی از سرای پيرمرد


3:50 PM | Baoba

تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو