سرایِ کهن
يادگار پدربزرگ سرايی است سنگی
ساده و رنگباخته و فروريخته
نشسته شناسهیِ کوچکِ من
در گوشهیِ هر نقشاش
پدربزرگ پير
حک کرده است نام مرا
بر ستونهای سنگی
بر گنبد تالار
بر سنگتختِ بارگاه
بر نقش ِ ايوان
ديری است اما
دستان ناپاک و چابک
برکنده است همه کتيبهها
نقشهای ايوان
غريب و دورمانده
در خانهی همسايه
آه میکشند آرام
ستونهای بلند و قصهگوی
کمر بشکستهاند اکنون
کتيبههای سنگی
شناسهی من و پدر و پدربزرگ
گم گشتهاند ديری
خانهی کهن پدربزرگ را
باد و آفتاب و باران
رفته رفته میبرند با خود
اينک
من و برادرانام
گنگ و بیخانهمان
بی هويت و گيج
در ميان ويرانهها
نشستهايم به التماس و زاری
هزاران خواهش و تمنا
باد را
باران را
آفتاب را
و دستان رباينده را
که اين چند ستون کمر بشکسته را
اين چند تخته سنگ رنگباخته را
و اين تک واژههای آشنای سنگی را
نگزند بيش از اين
بماند حرفی از آن نام بلند
بماند نقشی از يادگار پدر
بماند رنگی از سرای پيرمرد