خط خطی
بسيار نوشتم
و بسيار لرزيد
اين سست دست
خط خورد نوشتهها
برکنده شد کاغذی
از ميان دفتر روزگار
و درهم پيچيد
نوشتههای خط خطی
جوهری سرگردان
در ميان سپيدیها
کاغدهای سياهشده
مچاله و ناخواسته
در سبدی انباشته
اينک من و هراس
از نوشتن ِ خطی نو
واژههايی تازه
من و افسوس بر
کاغذهای سپيدبرگ
که چروکیده و غمگنانه
از ميان زبالهها
سر تکان میدهند
سرزنشکنان
و روی سياهِ خويش
از من برمیگردانند
مجالی نيست ديگر
برای نوشتن
لغزيدن دگربارهیِ دست
اين دستان مرکبی و سياه
دوباره خط زدن
کاغذ سپيدی را تباه کردن
سرزنش شنيدن
و افسوس خوردن
هوس نوشتن اما
نميرد هرگز
بماند تا ابد مانا
در گوشهی تنگِ اين دل
همسايهاش عبوس و سرد
هراسی پایدار
بيم لغزشی دگربار
دست و پای گمکردن
خط خطیکردن
تباهکردن و سرزنش ديدن
و به افسوسی جاودان
گرفتار آمدن
شرابي نمانده است اي نازنين. عمر در خاموشي دود مي شود و نيست مي شود.
budda | March 24, 2005 10:13 PM
درود بر خاموشترينِ انديشندهگان
آوردهاند که چو بودا لب به سخن گشود، همه مردابهای بستهیِ رخوت به رودخانههایِ زلال بدل گشتند و سرکههای دُردبسته و ترش به شرابهایِ سرخ و تلخ و مردافکن.
بائوبا | March 25, 2005 12:59 AM
کیست آن که به پیش میراند قلمی را که بر کاغذ میگذارم در لحظهی تنهایی؟
برای که مینویسد آن که به خاطر من قلم بر کاغذ میگذارد؟
...
کسی در اندرونم مینویسد،
دستم را به حرکت درمیآورد؛
سخنی میشنود،
درنگ میکند،
کسی که میان کوهستان سر سبز و دریای فیروزهگون
گرفتار آمده است.
او با اشتیاقی سرد؛
به آن چه من بر کاغذ میآورم میاندیشد.
در این آتش داد همه چیزی میسوزد،
با این همه اما،
این داور؛ خود قربانی است و با محکوم کردن من خود را محکوم میکند.
از همه کس مینویسد،
هیچ کس را فرا نمیخواند،
برای خود مینویسد؛
خود را به فراموشی میسپارد،
و چون نوشتن به پایان رسد دیگر بار به هیات من در میآید...
اکتاویو پاز
whitepencil | March 25, 2005 1:22 AM
اومدم عید رو بهت تبریک بگم.
امیدوارم سال خوبی در پیش داشته باشی.
با مهر
علی
هزار حرف نگفته | March 29, 2005 4:59 AM