کوزهی گلین
وه که چه شادمان است
تن گلين و خاکی کوزه
به جوانههای کوچک
که چو جامهای سبز
بر پيکر کوچکاش
آواز رستن را
زمزمه میدارند
وه که چه مغرور است
اين کوزهی سبز
بر سبزينههای برونیاش
که عطر و رنگ ِ تن دشت را
بر پیکر ساده و بیرنگاش
میپاشند با هزاران ناز
وای که چه ناآگه است او
نداند هيچ از
عقوبت سبزبودن و سبزشدن
دور انداختهشدن
بر آب روان سپردهشدن
همه سبزينههای خرد را
هیچ نداند این آیین کهن را
که سبزه را بايد گره زد
که سبزه را بايد به دور ريخت
که کوزه را بايد شکست
به گاهِ سيزده
آنگاه که بهار
همه تن دشت را
به گامهای تر و نرم خويش
سبز و رنگين کرده است
کوزهی سبز کوچکی
چه بیبهاست
اين کوزهی کوچک
با جوانههای تازه و شاداباش
با پيرهن سبزش
وه که چه شاد و مغرور
وه که چه ناآگه است
از بازی روزگاران
از کوتاهی زمان شادمانی
از کوتاهی عمر کوزهها
درود سر فراز سبز جامه:
گويا بر همه اشيا جهان مهر تاريخ مصرف خورده است...
تا بوده همين بوده...
اين کوزه چو من عاشق زاري بودست
در بند سر زلف نگاري بودست
اين دسته که بر گردن آن مي بيني
دستي ست که بر گردن ياري بودست...
شاد باشي و مانا
مهرام | March 13, 2005 11:53 AM
مهربان جاويد حال که آفتاب هم به ميهماني تنت آمده و جوانه هاي سبزت را ارزاني باران و نسيم ميداري سخن از کوتاهي زمان شادماني و عمر کوزه ها و سبزه ها نران ...مگر تا اولين گلخانه چن روز مانده ست ؟
فصل فصل شقايقهاي وحشي و پريشان است که گيسوانشان را به فراموشي درخت سترگ سبز ميسپرند .
ميبيني ؟ ميبيني چطور مثل برگهاي هرزه به آغوش فصلها ميرويم ؟ من فکر ميکنم آواز الکل ذهن سبزه و کوزه را به تحرک وا داشته مثل سقوطي که نميافتد ...
تو سبز باش پر از جوانه باش ماندگار باش به سبزه هاي مغرور و نا آگاه دو روزه نيانديش ...
mahya | March 13, 2005 12:53 PM
...خوب ات می انگاریم که درد را در چهره ات نشانی نیست. دوست ات می پنداریم که شاید نیاز ات را چاره باشیم، که خود اگر ذات ما را بشناسی، این گونه خنجری نمی شوی نشسته بر قلب های مان با سکوتی در انکار حضور چونان رنگین کمانی در انتظار غروب، بی هیچ دوای دردی، بی هیچ مرهم زخمی… باری...
حالا که آفتاب هست تا ریشه های خواب زده محتاج رویش ات را گرما ببخشد، تن به این باران نور، این بی نهایتِ تا ابدیت گسترده، بسپار و آغوش بگشا شاید که آفتاب را، هوا را، خدا را، که آسمان را، آن گونه که باید دریابی. شاید که هجومِ روشنایِ حقیقتی عریان بر رخوتِ تیرگیِ باوری کهنه تو را مرهم هزار درد بی درمانی، بار دیگر با شور و سرور آشتی دهد. باشد که سر بر آسمان سائیده، نظاره کنی رویش جوانه های در انتظار نور ات را... باشد که جوشش عشق را، سرانجام در نازک ریشه هایِ نو رسته یِ زخمی ات دریابی...
whitepencil | March 13, 2005 2:53 PM
دوستان نازنين، مرهم همه زخمهای ديرين، درود
شانههای اين درخت از اين همه بار مهربانیاتان و از اين همه شکوفهی اميد که بر شاخسار برهنهاش مینشانيد، خميدهاند. مرا قلم و زبان هر دو از پاسخگويی به اين همه پرتوی رنگين و هزارفام، که اينگونه سخاوتمندانه بر من میتابانيد، ناتوان است .
بائوبا | March 13, 2005 3:33 PM
سلام! كاش واقعا همين طور بود! آخر، همين كوتاه هم به اندازهي كافي طولانيست!
ببخش كه مدتي ...
بگذريم!
شين | March 13, 2005 8:15 PM
جوانه اي ترين رنگ باغ ، درود
شادي و اندوه در قلب آدمي دوهمسايه ي ديوار به ديواري بيش نيستند . كاش شادي چنان پايكوبي ميكرد كه هيچگاه اندوه بيدار نميشد !
nazli | March 14, 2005 12:03 PM
نازنين پری باران، روشنای همه کهکشان، درود
شادی و اندوه امواجی بههم پيوستهاند که از هم جداشان نتوان کرد و آدميان، سوار بر اين امواج گاه در ژرفای اندوه غرقه شوند و گاه بر بلندای شادمانی غره.
بائوبا | March 14, 2005 12:18 PM