بتشکن و آتش
و من در جاریِ دستانات
روح خويش به زلال ِ روشن ِ رويا میشويم
و من در آسمان بگرفته و ابریِ نگاهات
جان خويش به قربانگهِ اندوه میسپارم
و من در تبِ سرخ و تلخ ِ شب
به زمزمهی رنج
افسانهی باورها
میبرم از ياد
و با تبر ابراهيم
بت نازنين و توانای تو را
میشکنم با درد
و در خود فرو میريزم
پارهپاره، بشکسته
اينک ای آتش گلگون و سوزان
ای شرارههای باورسوز
بگشاييد آغوش
که بتشکن را
نشايد جز سوختنی هميشهگی
جز رنجی ابدی و جاودانه
که بتهای توانا و يگانه
همه يک به يک
دستساز روياهای من بودند
نقشی اثيری از افسونِ آرزوها
و من نه بت
بلکه خود را شکستم
با هزار افسوس
و من در بازوان سرخ ِ آتش
لببسته فرياد میدارم
هيچ آغوشی نبودهاست هرگز
مکانی برای سکون و آرامش
بايد سوخت در لهيبِ ابراهيم
که نتوان نشست به خاکستر
هيچگاه، هيچجا
می دانی؛ سبزینه ها همیشه از بی آبی نیست که می میرند... گاهی هم از سوختن، سوختن در مقابل دیدگان روشن آفتاب... من گاهی می اندیشم که تنفسی خاموش، این سبزینه را به حیاتی سبز پیوند می زند. که ریشه حیات اش را در جوانه های تازه می تند و به این تلاش زاینده خرسند است. شاید به همین خاطر است که با وجود هرم سوزان آفتاب، خود را در نور می پیچد و گاه از شدت درخشندگی آفتاب می خمد. نمی دانم، شاید که برای بالیدن گاهی هم باید خمید و در این خمیدن قد کشید و سر به آسمان سائید. شاید هم آن بلند قامتی که سر بر آسمان نمی ساید و بیشترش بر خود خم می شود، نیازمند رشته سپیدی است تا او را ایستا و راست قامت نگاه دارد، تکیه گاه او باشد تا بداند سمت بودن او کدام است، سرشاری یا خمیدگی، راست قامتی یا سر خم کردگی... من چه گويم که این سبزینه را - که تنفسی خاموش به حیاتی سبز پیوند می زند - نازکی آبگینه وار طبع لطيف، تا به حدی ست که آهسته برای اش دعا نیز نتوان کرد...
whitepencil | March 10, 2005 1:56 PM
نازنين ياس سپيد درود
گاه دربرابر جادوی نوشتهای يا رود پرخروش ی مهری، زبان و قلم باهم به سکوت میرسند و پاسخ تنها سکوتی است که خمش سر و لغزش دست و بیتابی دل و زبان را، همزمان فرياد میدارد.
بائوبا | March 10, 2005 2:10 PM
شاید بتوان بت هائی که ساخته ایم بشکنیم ولی با یاد و خاطرشان که در تک تک یاخته هایمان ریشه دوانیده اند چه کنیم؟
کاپیتان نمو | March 11, 2005 1:50 AM
کاپيتان جان درود
همان ياد و خاطرات است که شکستن بتها را به خودشکستن و درخود فروريختن بدل میسازد.
بائوبا | March 11, 2005 2:02 AM
خيس ترين درخت در آستانه ي بهار ، درود
بائوبا
تنها باران را نميشود شكست و تنها باران ، نميسوزاند ... به صداي باران گوش ده ، تا التيامي باشد بر فرو ريخته هاي سوخته ي روح .
nazli | March 11, 2005 10:30 AM
نازنين پری باران، سبز وآبیهمه دوران، درود
گر دست خنک و آبی باران و زمزمههای مستانه و پرتپشاش نبود ، ديری بود که اين درخت در هرم آفتابِ نامردمیها سوخته بود. هماره عطر باران بر تن ِ خاک بوده است که اين مرده را از گور تنگِ اندوه برون کشيده است و بر تن ِ خشکيدهاش هزاران سبزينهی اميد و شکوفهی آرزو نشانده است.
مانا ببار و بتاب که خاک و دشت و سبزينهها و همه گلبرگها و حتی تنِ ترد و رنگارنگِ ماهیها، به بوی خيس تو دلدادهاند.
بائوبا | March 11, 2005 11:05 AM
هميشه در را بروي مهمان ميبندي؟
afsoos | March 12, 2005 11:08 AM
و اينجا سراچهی حلوت يک درخت است که تنها زمزمهی باران و عطر گلها و نقرهی مهتاب به آن راه دارند.
در بسته نيست؛ ولی تا مهمان که باشد و از برای چه گام بر آستانهی اين در نهاده باشد. شماری از ناخواندهگان در کولهاشان تنها تنش است که بر در و ديوار خانه مینشانند بیهيچ افسوس.
بائوبا | March 12, 2005 12:33 PM
...... وينک تمامي خاکستر هارا باران شسته است و جام لبريز شرابه هاييست که رنگ بارانند ...
nazli | March 12, 2005 7:02 PM
نازنين پری باران، زلال پاک و نيالودهی آبهای روان، درود
خاکسترها را باران شست و برد ، اما زنگار را نتواند کندن؛ که گر کنده شود جز حفرهای خالی باز نماند که از آن بت پولادين تنها آهن پوسيده ای بيش نمانده است.
بائوبا | March 12, 2005 10:40 PM
سلام.اشارهء جالبي کرديد.از اين ديد به آتش ابراهيم نگاه نکرده بودم که اين آتش به مثابهء دوياست...در کل اين که مي تونيد شعر هاي بلند بگيد و خوب و مسلسل حرفتون رو بزنيد حسن خوبيه...بازم خدمت مي رسيم اگه اين زمان بذاره.موفق باشيد...راستي اينجا رو عاطفه خانم به من معرفي کرد.دستش درد نکنه.
sadegh | March 13, 2005 12:13 AM