گنگ و مسخ
همه رمز هستي شايد
همان تپش گنگ ِ دلشورهای باشد
که نگاه دوخته بر تکرار ِ کندِ آونگی را
همراهی میکند.
زندهگی شايد
کبودی نشسته بر سينه
از رويای اثيری و گنگی
در بستر تنها و سرد خيال
يا شاید
زخمهای دردناکِ تازيانهای پر کین
بر ساقهای برهنهی شبزده
در فريادهای بیآوایِ ناشناخته
در عرقريزان خيس و سرد ِترس
از کابوسهای دور باشد.
مردن شايد
همان دم باشد که تو
با چهرهی پريدهرنگات
سرد و خشک و مات
بیهيچ واژه و نگاه مهرآلودی
مرا بدرود میگويی
و به خدایام میسپاری
شگفتا
که خدای مرا نشناختهای!
زندهگی شايد
همان قطره اشکی باشد
که در کوير چشمانِ مغروری
خشکيد
يا شايد
همان بغض تلخی باشد
که چو صخرهای سنگين
راه را بر اشک بست.
مسخشدن شايد
آن نگاه خيره و دردآلودهای است
که بیهيچ تماشا
راه کشيده است
بر امتداد تکرار ثانيهها
از آن آونگ پير و خسته
در ساعت ديواری
همان يادگار پدربزرگ
که بی هيچ ادراکی از زمان
جاری است
و يا
همان مرغان کوچک چوبی
که چند ده سال است
سر هر ساعت
دقيق و با حساب
از اتاقکِ کهنهاشان
بيرون میجهند
و آوازی کوکی سرمیدهند
زيستن، زندهگی
مردن، درد
و مسخ شدنِ من
اما
افسانهای کهنه بيش نيست
داستانی از تکرار واژهها
يا سکوتِ رازها
در سرمایِ مانای وادیِ خاموشان
بر گسترهی صفر زمان
در ناکجای مکان
که تنها
تو میخوانی
تو میدانی
تو میشناسی
و از آن میگريزی.
زندهگی شايد
همان لحظهیِ بوييدنِ گلبرگِ آشنایی بود
که دير نپاييد
افسوس که نابوييده پژمرد.
در حیاط خانه درخت انجیری ست که رسم عجیبی دارد ( اتفاقا دیروز چند تا عکس از این رسم اش گرفتم و می خواهم در وبلاگ بگذارم )
با شروع سرما وقتی تمام برگهایش می ریزد و عریان ِ عریان میشود بر نوک بلند ترین شاخه اش انجیری می روید تا بگوید امید همچنان زنده است...
با درود و بدرود....شاد باشی و مانا
مهرام | March 7, 2005 6:38 PM
مهرام جان درود
گويند چو آدم و حوا نافرمانی بکردند، همه جامههای بهشتی از تن ايشان بريخت و از برهنهگی خويش به شرم نشستند. آفريدگار همه را فرمان داد تا بر ايشان پوشانندهای ندهند. درختِ انجير دلاش بر اين دو برهنهی شادمان ولی شرمسار بسوخت و از برگهای خويش به آنان ببخشيد. پروردگار وی را به سبب اين نافرمانی از داشتن گل محروم نمود ولی به دليل مهرش به آدم و حواُ وی را دوبار در سال ميوه عطا فرمود.
و چوناين شد که درخت انجير گرچه گل ندارد و لی دوبار در سال به بار مینشيند.
بائوبا | March 7, 2005 10:56 PM
مهربان بائوبا درود
تيك تاك ساعت و تكرار آونگ ، همان زماني ميشود كه گاه در اضطراب و انتظار هامان ، چقدر كش ميآيد و گاه در شوق هامان ، آب ميشود . هيچ ميشود و فراموش ميشود ... و در پايان : دوباره اين آدمي ست ، گنگ و مسخ!
nazli | March 8, 2005 8:04 AM
نازنين پری باران، زلال ِ همه چشمهساران، درود
"و عقوبتِ سخت را آن اندازه تاب آوردیم که اسم اعظم از يادمان بشد."
بائوبا | March 8, 2005 8:14 AM
شايد هم غرقه شدن در ابهام فلسفه هستي... درست مثل تويي که انگار در انحنای نرم بی کسی های مواج شناوري و به همه مهربان دستان دراز شده به سويت؛ شک مي کني...
whitepencil | March 8, 2005 3:56 PM
مهربان ياس سپيد درود
گر روح از جانِ غريقی بگريخته باشد، دستی را نتواند گرفت. همان به که تن به موجهای آبی سپارد تا وی را در بازوان زلال خويش، در بستر دريا پناه دهند.
بائوبا | March 8, 2005 4:08 PM
درسته بائوبا جان . همان بهتر که تن به موجهاي آبي بسپاري تا در ميان بازوان زلالش در بستر دريا پناه گيري ....همان بهتر ..
mahya | March 9, 2005 3:47 PM
محيا جان درود
دريا و امواج آبی و ژرفای ناپيدایاش، هماره وسوسهای غريب دارد. سخت است که دل از آبیها و بستر سبزش و آوای آرامشبخشاش برکندن، به ويژه گر کسی چو من "مست و گنگ و مسخ" باشد.
بائوبا | March 9, 2005 4:22 PM