بهانه
خلوتِ باغ يک حادثه بود
و دست خيس ِ باران
يک معجزه
و رُستن
تنها خواهش جان
از غريزهای نهان
و
شب و آواز باد
مستی و شرابِ مهتاب
همه بهانه
جوانهای
از تن سياهِ خاک
بر خنکایِ هوایِ نمناک و خالی
پيچيد و روييد
و باغ
سکوتِ تنگِ خويش
تا ابد
از ياد ببرد.
و اين تمامي ، بهانه اي شد تا باغ ، به رنگ بهار :
لبخندي بزند.
وقتي كلاغ ها:
قار قار كنان آمدن بهار را در گوش باغ ميگفتند ...
nazli | March 6, 2005 5:59 PM
برام آشناست اين جوانه ولی افسوس که هربار روئيد ، دست تند باد روزگار مجالش نداد و خشکيد.
کاپیتان نمو | March 6, 2005 11:03 PM
بها بود یا بهانه هر چه بود حاصل اش گلهایی شد که در شوره زار رویید اند و سراب باغ دیدند...
با درود و بدرود ، شاد باشی و مانا
مهرام | March 7, 2005 6:37 PM