دريای بیماهی
دريای عاشق، تن برهنه را
به آتش عطش خورشيد سپرده بود
و میديد
زلال خويش را
که بخار میشد قطره قطره
میگريخت از ميان آبیها
و برجای میماند تنها
نمکی تلخ و شور
از همآغوشی خورشيد و دريا
بازماندهی هوسی داغ و سوزان
و شورآبه و تلخآبه
تنها يادگار عطش سرخ خواهشها
دريای آبی و سبز
دريای بیماهی
شور و خاموش و بس تنها
بیموج و لرزان
ماهيان رنگارنگ خويش را
بخشید به آواز ماهیخوار
سفيدبال و نرمپرواز و سياه
با پاهایی قرمز و منقاری سرخ
هماره گرسنهی سپيدِ تن ِ ماهیها
و ما همه
همان آبی درياها
روزگاری مواج و پرشور
اينک
شورآبهای تلخ و لرزان
که زلال را
به عطش مهر
و ماهيان کوچک رقصان را
به لمس سرخ مرغ درياها
هديه کرديم به تمنا و خواهشها
بلرز ای دريای شور و تنها
رمزآلود و بیهمراه
در شب بیپايان تاريکیها
دريائي بي ماهي و زائراني خسته در جست و جوي عبثِ معنا...
نکند براي همين است که سانتیاگو، هشتاد و چهار روز است که ماهی نگرفته است؟...
whitepencil | March 3, 2005 12:19 AM
تشبیه جالبی بود.
کمی فکر کنیم میبینیم که بی شباهت به همون دریای بی ماهی نیستیم.
کاپیتان نمو | March 3, 2005 1:54 AM
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر كه ماهي كوچك دچار آبي ي درياي بي كران باشد !
- چه فكر نازك غمناكي !
nazli | March 3, 2005 1:57 PM
سبز سرفراز درود :
از تعبیر عجیب و عمیقی استفاده کرده ای...وقتی خواستم خطی بر این نوشته بنویسم با کمال شگفتی دیدم گستره عظیمی را در بر می گیرد !!!...از خوش بینی ساده لوحانه تا سیاه بینی مطلق...از فلسفه تا سفسطه...
واین نوشته 2 روز است "من" را در مقابل "من" قرار داده است و از خود می پرسم از لحاظ" دید "من در کجای این طیف وسیع ایستاده ام...
شاد باشی و مانا...
مهرام | March 5, 2005 11:40 AM
من از برخي تعابير مثل میگريخت از ميان آبیها
که ناآشنا است خيلي بيشتر خوشم مي آد تا تعبيري مثل آتش عطش خورشيد .
دخو | March 5, 2005 9:13 PM