برف میبارد بر دل ِ من
چتر مه بسته شده است
برف بند آمده است
خورشيد در آغوش آبیها
خرامان لوند و بیپروا
رخشان چو گوی طلا
میتابد با ناز و صد ادا
وز سبدِ سوزانِ مهر
میپاشد سکههای زر
بر زمين و هوا
برفهای ريخته از فراز بام
در ميان کوی و برزن
انباشته و بدنما
در گذرگاه
میچکد چرکابهای سياه
مردمان پيچيده به شولای عزا
دل گرفته و ترسان
سر به پايين و جامه سياه
لرزان و باز لرزان
در دل ِ من، اما
همچنان برف میبارد
سپيد و پاک و رخشان
در سپيدی ِدشتِ دل ِ من
گنجشکان نمیلرزند هرگز
در گوشهای برفی
تو با دستان سپيدت
ريزه نان میريزی
گنجشکان کوچک و سير
در ميان برفهای دل من
و دستان گرم و آبی تو
شاد و مستانه میخوانند
آواز سپيد ِ برف را
گردونهی ميترا
میدرخشد بر چرخ ِ فلک
میخندد آسمان بهمن ماه
در دل من، اما
هنوز برف میبارد
نرم و سپيد و پاک