پنبهزن
ای پنبهزن
ای پير زندهدل آسمان
با دستان چروکيدهی لرزان
بر ساز کهنهات
تند و پياپی
شوريده زخمه زن
آواز بهمن را
سپيد و پاک و درخشان
بس مستانه بزن
شب تا به سپیدهی بام
ریز و پرنفس، نرم و سبک
ساز شبانه بزن
سپيده تا به شام
درشت و کم نفس، مست و خراب
بیوقفه، يکنفس
ساز مغانه بزن
بس عاشقانه بزن
بر کوی و برزن
بر بام و روزن
بر دشت تشنهی عریان
بر بازوان برهنهام
بر زخمهای کهنهام
سرد و يخ و پاک
سپيدچادر پنبه بزن
دلتنگ از تيرهها
اندوهبار و کژ
تنيده و پيچيده بهخويش
پنبههای بسته را
رقصان و چرخان
گسترده بزن
گلواژههای ناب برف را
تک به تک، ناشکیب
بر گیسوان پریشان
بازوان گشادهیِ برهنهام
وین سر خمگشتهام
در سکوت پر راز و رمز شب
و هياهوی مهآلودهی روز بهمن
مست و نرم و خنک
بهر دل ِ تشنهام
سرگشته و عارفانه بزن
ای پنبه زن
ای ساززن سپهر
گسترده چتر ابر را
بهر مستانِ رقصانِ آسمان
و دلشدهگان گمگشتهی زمين
آن تار و کمانه را
مست و شوريده بزن
ای پنبهزن
ای آوای ساز تو بینظير
يکبند و بینفس
هماره سپيد و دلپذير
بر شانههای يخکردهام
بر زخمهای تازهام
بر جان برهنهام
بر روح تشنهام
آرشه برکش
صدباره بزن
بسيار زيبا
و از آن بالاتر بديع
دخو | February 7, 2005 10:27 PM
مهربان بائوبا درود
استعاره هاي زيبايت به سپيدي و پاکي ي برف ميماند و همانقدر نرم به دل مينشيند ...
nazli | February 11, 2005 10:08 AM
سلام. در نیم شبی تاریک مرد نیمه شب، خانه مرا به چراغی میهمان کرد و به یادم آورد که تیره گی زدودنیست ولو با دستان مردی از نیم شب...
شروود | February 11, 2005 4:59 PM