غبار
بر غبار سياه شب
با سرانگشت حسرت
مینويسد يک حرف:
افسوس
بر آيينهای ناپيدا
مینشيند يک طرح
مات و بیرنگ
با خطوطی گم:
نقش دوست
از رگ خشکيدهی حسرت
میجهد بيرون
گرم و سرخ:
جوی خون
در پس پردههای سپيد
نجنبد ديگر هيچ
نه گرمای نگاه
نه اشک و نه آه
نه ناله و نه مويه
سرد و خاموش:
چون سنگ
در ميانِ خاکی نرم
ذره ذره بپوسد بیتعجيل
کند و آرام
گوشت و پوستی سرد
لاشهای پوسيده
ز هم واپاشيده:
آدمی


