باغ اندیشه
$نیک اهنگ --»»
$عصیان --»»
$یک پزشک --»»
$نامه‌های سوشيانت --»»
$بامدادی --»»
$زنِ روزهای ابری --»»
$مزيدی --»»
$پيكوفسكی --»»
$ققنوس --»»
$چای داغ --»»
$جمهور --»»
$ديده‌بان محيط زيست
$ديده‌بان كوهستان
$مهار بيابان‌زايی
$1984
$گوش‌زد
$ف.م.سخن
$بائوبا
$نارنجی
$توكا
$تا دانه!
$سيبستان
$آريوبرزن
$کمان‌گیر
$ایتالیا، ایتالیا
$نکته‌ها و نقطه‌ها
$فرنگوپولیس
$حرف حساب
$جوجو
$یهودی ِ سرگردان
$ديده‌بان
$پژواک
$آیه‌های وبلاگی
$قلم‌هایِ سرخ
$کوهیار
$زمانه
$سیری چند؟
$Robo
$آفرودیت
$کمان‌گیری دیگر
$بی بی سی
$بهنود
$پخش زنده
$کلاغ نه پر
$روز
$دو در دو
$عصرانه
$بالاترين
$فن‌آوری اطلاعات
$جنگل‌بان
$تمدن
$کرگدن‌نامه

January 23, 2005

آدمکِ برفی

می‌توان بر آسمان ابری دل بست
می‌توان بر ريزش برف عاشق شد
می‌توان در فریب عشق غافل ماند
می‌توان در بارش پنبه‌گون يک بامداد
دست‌کش‌ها را جست و بیرون رفت
در سوز و سرمایی سخت
با چشمانی سرخ و اشک‌آلود
آدمکی ساخت سرد و سپيد
با دستانی پاک و بی‌فریب و ریا
دور از دروغ‌های زرد و سیاه

با زغال و زردک و تربچه
یا دکمه‌های سیه‌جامه‌ای فرسوده
چهره‌اش بخشيد
بر گردن‌اش انداخت پاره شالی
بر سرش کرد باز کلاهی
در میان دستان سردش
نشاند شاخه گلی از یخ
تا بشکفد از سرما
گرم دارد عطرش
دل یخ‌بسته‌ای را

می‌توان با زخم‌های خون‌آلود
سر بر سینه‌اش نهاد آرام
تا سرما ببرد با خود همه رنج
دستان‌اش به خونِ دل شود گل‌گون

می‌توان بر آدمک دل بست
آدمکی که گوش‌های برفی‌اش
شنواست
آدمکی که چشمان زغالی‌اش
بس سياه و گيرا
باوفا، زیرا که نابيناست

می‌توان دل خوش کرد چندی
به آدمکی سرد و خاموش
و به دعا نشست بس شب‌ها
تا نيايد هرگز باز خورشيد
وین آدمکِ آرام و شاد
آب نشود در گرمای آفتاب

می‌توان سال‌ها ماند در خواب
تا ابد چشم بست و دل بست
بر آدمکی برفی
با چشمانی سياه و گیرا
با گوش‌هايی شنوا


می‌توان روزهايی دراز
گريست در سوگِ آدمکی
که هرگز نبوده‌است
جز خيالی خام
آدمکی
که ذره ذره آب شد
نيست گشت
در روشنا و نور

گويی نبوده‌است هرگز
آسمانی سپيد و برفی
و آدمکی
در ژرفای دل ِ يخ‌بسته‌ی سردی

Baoba | 3:33 PM

Comments: آدمکِ برفی

مهربان درود ،
آري ميتوان :

ميتوان همچو عروسكهاي كوكي بود
با دو چشم شيشه اي دنياي خود را ديد
...
( مثل عروسك كوكي ي - فروغ)

آري ميتوان بر آدمك برفي دل بست !
آدمكي كه چشمان زغالي اش با وفا ست !
اما بائوبا ميداني كه با ساختن همين آدمك برفي ميشود تمام شادي ي دنيا را به دل كودكي ريخت ...
هرچند كه او هم پيشتر ميداند در آخر همه چيز آب خواهد شد و تنها خاطره ي ان نشاط و خنده باز خواهد ماند .

nazli | January 24, 2005 11:57 AM

نازنين پری باران، زلال و آبی همه دوران، درود

آدمک برفی من با آن‌چه برای کودکی می‌سازند، بسيار تفاوت دارد.

می‌دانی؟ آدمک برفی را من خود به هزار وسواس، با دستانی سرمازده و سرخ و سِر، ساخته‌بودم و چهره‌اش بخشيده بودم. چه بسيار که سر در سينه‌اش نهاده بودم و زخم‌های دل من سينه‌اش را خونين کرده بود. تا آفتاب آمد و قطره قطره ورا با خود برد. و من ناباورانه و گيج، هنوز شب‌ها خواب‌اش را‌ می‌بينم که با چشمان شب‌گون و مهربان‌اش بر من گوش سپرده است . و در گوشه‌ي خلوت دل‌ام دوباره و چندباره درپی‌اش می‌گردم. آدمک برفی من، با آن‌که خود می‌دانستم که دلی از يخ در سينه دارد، برای من همه‌ی دنيا بود و تنها اميد برای ماندن.

بائوبا | January 24, 2005 4:08 PM

...
http://mahram.150m.com/Music/AD.htm
...

Music Lover | January 24, 2005 7:33 PM

حالا نمی شد آن شب که برف شروع به باریدن کرده بود، عقربه هاي ساعت ات را روی ساعت بيست و پنج می گذاشتی تا فردا صبح، آفتاب جسورانه خود را از زندان طلوع فراری دهد و آب برفی های مان را آب نکند؟ کاش مي گذاشتي... چرا که عقربه هرگز جسارت شکستن اصول را ندارد...

whitepencil | January 25, 2005 1:30 AM