baoba

BAOBA

January 23, 2005

آدمکِ برفی

می‌توان بر آسمان ابری دل بست
می‌توان بر ريزش برف عاشق شد
می‌توان در فریب عشق غافل ماند
می‌توان در بارش پنبه‌گون يک بامداد
دست‌کش‌ها را جست و بیرون رفت
در سوز و سرمایی سخت
با چشمانی سرخ و اشک‌آلود
آدمکی ساخت سرد و سپيد
با دستانی پاک و بی‌فریب و ریا
دور از دروغ‌های زرد و سیاه

با زغال و زردک و تربچه
یا دکمه‌های سیه‌جامه‌ای فرسوده
چهره‌اش بخشيد
بر گردن‌اش انداخت پاره شالی
بر سرش کرد باز کلاهی
در میان دستان سردش
نشاند شاخه گلی از یخ
تا بشکفد از سرما
گرم دارد عطرش
دل یخ‌بسته‌ای را

می‌توان با زخم‌های خون‌آلود
سر بر سینه‌اش نهاد آرام
تا سرما ببرد با خود همه رنج
دستان‌اش به خونِ دل شود گل‌گون

می‌توان بر آدمک دل بست
آدمکی که گوش‌های برفی‌اش
شنواست
آدمکی که چشمان زغالی‌اش
بس سياه و گيرا
باوفا، زیرا که نابيناست

می‌توان دل خوش کرد چندی
به آدمکی سرد و خاموش
و به دعا نشست بس شب‌ها
تا نيايد هرگز باز خورشيد
وین آدمکِ آرام و شاد
آب نشود در گرمای آفتاب

می‌توان سال‌ها ماند در خواب
تا ابد چشم بست و دل بست
بر آدمکی برفی
با چشمانی سياه و گیرا
با گوش‌هايی شنوا


می‌توان روزهايی دراز
گريست در سوگِ آدمکی
که هرگز نبوده‌است
جز خيالی خام
آدمکی
که ذره ذره آب شد
نيست گشت
در روشنا و نور

گويی نبوده‌است هرگز
آسمانی سپيد و برفی
و آدمکی
در ژرفای دل ِ يخ‌بسته‌ی سردی

3:33 PM | Baoba

مهربان درود ،
آري ميتوان :

ميتوان همچو عروسكهاي كوكي بود
با دو چشم شيشه اي دنياي خود را ديد
...
( مثل عروسك كوكي ي - فروغ)

آري ميتوان بر آدمك برفي دل بست !
آدمكي كه چشمان زغالي اش با وفا ست !
اما بائوبا ميداني كه با ساختن همين آدمك برفي ميشود تمام شادي ي دنيا را به دل كودكي ريخت ...
هرچند كه او هم پيشتر ميداند در آخر همه چيز آب خواهد شد و تنها خاطره ي ان نشاط و خنده باز خواهد ماند .

[ nazli ] | [January 24, 2005 11:57 AM ]


نازنين پری باران، زلال و آبی همه دوران، درود

آدمک برفی من با آن‌چه برای کودکی می‌سازند، بسيار تفاوت دارد.

می‌دانی؟ آدمک برفی را من خود به هزار وسواس، با دستانی سرمازده و سرخ و سِر، ساخته‌بودم و چهره‌اش بخشيده بودم. چه بسيار که سر در سينه‌اش نهاده بودم و زخم‌های دل من سينه‌اش را خونين کرده بود. تا آفتاب آمد و قطره قطره ورا با خود برد. و من ناباورانه و گيج، هنوز شب‌ها خواب‌اش را‌ می‌بينم که با چشمان شب‌گون و مهربان‌اش بر من گوش سپرده است . و در گوشه‌ي خلوت دل‌ام دوباره و چندباره درپی‌اش می‌گردم. آدمک برفی من، با آن‌که خود می‌دانستم که دلی از يخ در سينه دارد، برای من همه‌ی دنيا بود و تنها اميد برای ماندن.

[ بائوبا ] | [January 24, 2005 4:08 PM ]


...
http://mahram.150m.com/Music/AD.htm
...

[ Music Lover ] | [January 24, 2005 7:33 PM ]


حالا نمی شد آن شب که برف شروع به باریدن کرده بود، عقربه هاي ساعت ات را روی ساعت بيست و پنج می گذاشتی تا فردا صبح، آفتاب جسورانه خود را از زندان طلوع فراری دهد و آب برفی های مان را آب نکند؟ کاش مي گذاشتي... چرا که عقربه هرگز جسارت شکستن اصول را ندارد...

[ whitepencil ] | [January 25, 2005 1:30 AM ]



ساقیا پیمانه پر کن













تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو