baoba

BAOBA

December 25, 2004

برهنه‌گی و سکوت

به پيشواز برهنه‌گی می‌شتابم
که جامه‌ها همه رنگ است و ريا
به پيشواز سرما می‌شتابم
که آتش و گرما
به‌دست نايد مگر
به سوزاندن جنگل
یا تهی کردن زمین
از همه گنجینه‌های کهن

به پيشواز برف و باران می‌شتابم
که دل پر زنگار درد است
و چهره‌ها
به زير صورتک‌های رنگين
خوی‌کرده و خيس و خسته‌اند

به پيشواز شب می‌شتابم
که خورشيد با جام زرين‌اش
طلا ‌بارد و روز ‌سازد
تا مردمان درپی زر و نان
دست شويند از روح و جان
گردن‌ها خم
چهره‌ها درهم
دست‌ها و لب‌ها
همه رنگ، همه زنگ

به پيشواز شبِ سکوت می‌شتابم
که گوش‌ها همه آکنده‌اند به موم‌
کس نشنود هيچ
جز پژواکِ گنگِ آوای خويش

به پيشواز شب می‌شتابم
که حرص‌ و آز و شهوت مردمان
به خواب ‌رود
بر بستر خاموشی و فراموشی

به پيشواز شب می‌شتابم
که خوشه‌های مه‌تاب
نقره‌ پاشند بر در و ديوار
گل‌ها تن ‌شويند از غبار
شبنم بنشيند بر تن ‌برگ
پرنده پر ‌شويد از دانه جستن
درنده روی ‌تابد از شکار
خرگوش آرمد خسته از فرار
آدمی بر‌ زمين ‌نهد همه بار
و دل ‌سپارد بر شب تار

به پيشواز برهنه‌گی می‌شتابم
به پيشواز شب
به پيشواز زمستان و يخ
سکون و سکوت
برف و باران
آسودن از نان و تن
رهايی از همه بندها
لغزيدن در آغوش روياها
از شکار ببريدن
به شب دل سپردن
به خود رسيدن
از خود گسستن

اينک من و شبِ زمستان
تن ‌برهنه و جان عريان
گوش به ترنم سکوتی بی‌پايان
فارغ از خيال زر و نان
سبک‌تر از پر
رها در نسيم
برهنه‌گی را فرياد می‌دارم

و اينک من
اين برهنه‌‌ی شادان
اين روح آبی زلال
ترانه‌خوان به ساز سکوت
می‌خوانم با همه جان‌
رهايی را آواز می‌دارم

2:22 PM | Baoba

چه خوب که کامنت رو فعال کردی.
کاش یه روز به پیشواز روشنائی و بهار بریم. یک بهار جاودانه.

[ کاپیتان نمو ] | [December 25, 2004 9:54 PM ]


درود
چقدر دلم يه بهار واقعي ميخواد...

[ هومن ] | [December 25, 2004 11:07 PM ]


تن برهنه ي تناور جنگل هاي عريان درود ،
پيشترها از همهمه ي برگهايت در گوش بادي كه پشت پنجره ام ميپيچيد ميدانستم كين فصل سپيد پر سكوت را چه بسيار دوست ميداري . قد پاييزي كه گذشت ...
كاش آدمي مثل باغچه اي خيس ، با شاخه اي گل يخ به پيشواز زمستان ميرفت و آن آرامش ناب را سطري جز : فارغ از خيال زر و نان ، معنا نميكرد !
و اين كيمياي ( رهايي ) را نه هركس توان درك كردن دارد و نه تواني براي حس كردن و چه بيشمارند آناني كه در دغدغه ي زر و نان در اين دنياي كوچك و گرفتار ، ( رهايي ) را گم كرده اند!

[ nazli ] | [December 26, 2004 2:10 PM ]


سکوت درخت را باور نمی کنم
آری
باور نمی کنم که درخت
آن مهر پوی ِ مهر آیین
از طلوع مهر و از امید
نخواهد گفت...
باور نمی کنم که درخت
از مهتاب عروس سیمگون شب
در این یلدای بی فرجام
نخواهد گفت...
باور نمی کنم که درخت
برای دستهای مهربان و
پر نوازش باد، غزل مستانه ای
نخواهد گفت...
باور نمی کنم که درخت
بر بوسه های پر شماره ی باران
بر تن عریان پر دردش
عاشقانه ای نخواهد خواند
باور نمی کنم که درخت
برای پرنده های مهاجر
که جز آغوش پر مهرش
مامنی را در مسیر کوچ نمی دانند
لالایی نخواهد خواند
باور نمیکنم که درخت
در فصل سرد
از عطر گلهای یخ
که می شکفند
دم بدم به دامانش
مدهوش نخواهد شد
و یا حتی
باور نمیکنم که درخت
بر خود پرستان خرده مغز
که با تیزی خنجر
بر پوست لطیفش
نقش قلب و یادگاری می زنند
نخواهد خروشید...
آری سکوت درخت را هیچگاه باور نمیکنم
همچنین
جامه عریانی ات مبارک که فریادی ست
بر هر آنچه رنگ است و ریا...
مانا و سربلند باشی

[ مهرام ] | [December 26, 2004 2:36 PM ]


سلام ...
اين هم حکايتي‌ست به استقبال رفتن و ...

[ sheen ] | [December 26, 2004 11:23 PM ]


سبز جنگل تيره درود
هر آنچه را بايد گفت مهرام عزيز گفته است .اما شب سكوت را باور نمي كنم .
براستي چگونه مي توان بار سنگين را بر زمين نهاد و در آغوش روياها لغزيد؟
برهنه شادان بخوان كه هميشه آواي رهايي و آزادگيست كه من شب سكوت را باور نمي كنم

[ خاكستر ] | [December 27, 2004 12:06 AM ]


نا مهربان بائوبا درود
هرگز مهربان خطاب ات نخواهم کرد که نامیدن لطیف و مهربان، همراه نیمه راهی چون تو را نشاید. بار پیشین هم که با آن تابوت چوب نقره ای نفرینی ات، قصد بریدن و گسستن از من و ما و این دفتر و این واحه مجازی را داشتی، درست مانند حالا، داد نامه ای برایت نوشته بودم که نمی دانم باید خوشحال باشم از این که در تارهای این عنکبوت ناپیدا گم شد، یا باید غمگین باشم که چرا همان بار حرف هایم را نشنیدی... راستش آن قدر حرف دارم که نمی دانم چگونه آغاز کنم. اما می خواهم بگویم می دانم که تو هم چون من معتقدی که هنر فقط در گفتن نیست و همیشه در چگونه گفتن است. اگر سخن وسیله ارتباط است، چگونه سخن گفتن هنر ارتباط... و هنرمند راستین - هم او که با جستن هر کلمه و کشف هر واژه در هر لحظه از زندگی، رنجی بر خود روا می دارد و عشقی می جوید - هرگز تنها دل به گفتن نمی دهد و همواره در پی یافتن چگونه عمیق تر و دقیق تر و شکیل تر و دلنشین تر گفتن است... حال در این سرای مجازی که نخبه نمایان عصبي و دستپاچه، سخن را مانند معنا به زنجیر ذلت و بندگی کشانده اند - نه از آن رو که خود خدایانند و چهره ای خداوندگارانه به سخن یا کلام می دهند - از آن رو که کلام را نشناخته اند و نخواهند شناخت و این ارزش والای انسانی را تحت عنوان هنر مردم به آلوده ترین لحن ها آغشته اند و خود بهتر می دانی که این زبان مردم کوچه و بازار تنها در زشت گوئی و اصطلاحات بی سر و ته خلاصه می شود، من از تو می پرسم: باید که انسان متفکری چون تو که بیشترین سهم هنر خود را به القای اندیشه و املای پسندیده واگذار کرده و گاه از اندیشه نابی چنان دفاع کرده که انسان حس می کند با روح و جان اش چنان در آمیخته که انگار با آن یکی شده و آن را از آن خود کرده است، این چنین پا پس کشد و دیگران را در این گذرگاه پر پیچ و خم عقاید متضاد انسان متفکر و انسان مقلد تنها گذارد؟ براي پرسيدن سوال دوم باز خواهم گشت...

[ whitepencil ] | [December 28, 2004 9:35 PM ]


در متن بالا؛ در دو جا - که - جا افتاد.
عذر مي خواهم و اصلاح مي کنم.
در خط چهاردهم: نه از آن رو که خود خدایانند ...
و در خط پانزدهم: از آن رو که کلام را نشناخته اند...

[ whitepencil ] | [December 29, 2004 12:09 AM ]


نا مهربان بائوبا درود
پرسش دوم من از تو این است: آیا تا کنون به این موضوع اندیشیده ای که میان تو به عنوان نویسنده و من و ما به عنوان مخاطب چه چیزی قسمت می شود؟ من که باور دارم واژه بی اهمیت شده و مهجور مانده ای به نام "مسئولیت" معنا پیدا می کند که ما را تا مرز ناگزیری از پذیرش آن با خود می کشاند. خوب می دانی که از مسئولیت اندیشیدن و برگزیدن حرف می زنم. و تو به عنوان نویسنده یا در معنای کلی تر آن هنرمند مسئول، مخاطب را به سنجش ارزش ها وا می داری. نمی گویم که پیشاپیش به ما فرمان انتخاب و گزینش می دهی، اما ما را چنان در رابطه تنگ قیاس و شناخت قرار داده ای که به راحتی نمی توانیم از چنگ ات برهیم. می دانم که تو اراده نمی کنی که ما را مجاب کنی، بلکه در آن نقطه ای که قرار داری ما را در خط فاصل جبر و اراده یا ضرورت و انتخاب گرفتار می سازی... من باز هم سوال دارم. اگر آمدی و ما را به نوع خاصی از رابطه یا حتی تاثیر پذیری درست از خودت واداشتی و رهنمون گشتی که برای شناخت باید از عمق آغاز کنیم - چرا که منظور از هنر بالا سطح نیست - و کشف کنیم و بفهمیم و بجوئیم و آن قدر سر بر دیوار بکوبیم تا فرق هنرمند اتو کشیده که به راحتی از کنار درد مردم می گذرد را با هنرمند نمای فحاش که فورا به فکر اصلاح کردن جامعه از راه اثر خود می افتد، بفهمیم، چرا می خواهی که ما را به حال خود واگذاری تا همان اندک تجلی روحی یا گشایش اندیشگی ناچیز را که از تو وام گرفتیم باز هم از دست بدهیم؟ من باز هم حرف دارم اگر گوشی برای شنیدن و پاسخی برای گفتن باشد...

[ whitepencil ] | [December 29, 2004 1:08 AM ]


راستي... چگونه مي توان ترانه خوان به ساز سکوت بود و آن گاه از عمق جان رهائي را آواز داشت؟! که چنين تفکر سرتاسر ضد و نقيضي نه در خور مخمور دردي کشي چون توست و نه به مذاق رندان و مريدان خانه خمارت چندان خوش آيد...

بائوبا: نازنين نگار همه افسانه‌های کهن، درود

اين همه که برشمردی مرا نشايد. هنرمند مسئول؟ من گم‌گشته‌ای شوريده بيش نيستم. گوشه‌ای از پريشانی‌ها و گه‌‌گاهی پرتو روشنی از شادمانی‌های خويش در اين دفتر آورده‌ام و بس. با اين دفتر و واژه‌ها نيز دوستانی يافته‌ام که هريک خود باغی عطرآگين‌اند و با دنيايی برابری کنند. دل‌ بسته‌ام به گل‌برگ‌هايی که به مهر بر شاخه‌سار اين درخت می‌ريزند و بارانی از گل‌های ياس و يخ که بر دل‌ام می‌بارند.
اما نازنين، زمستان است و درختان را سکوت و نگريستن رقص برف و بوييدن عطر گل‌های يخ بايد. اجازه بده که اين درخت نيز چندی خاموش ماند و دل به سکوت سپيد زمستان بسپارد.
آواز رهايی نيز در هياهوی مردمان و غوغای جستن زر و نان نشايد. گر دل به سکوت بسپاری، آواز مستانه‌ی اين آوازه‌خوان لب بسته‌ی شب‌های زمستان را در لرزش جان خواهی شنيد.

[ whitepencil ] | [December 29, 2004 1:25 AM ]


اين جا چه خبر است؟ انگار آب آمده و دنيا را برده و من در خواب مانده‌ام ... وقتي آن نظر اول را دادم در عالم به استقبال رفتن‌ات بودم نه اين که ... !

[ sheen ] | [December 29, 2004 9:31 AM ]


نميدانم چه بگويم ...جز افسوس ...اما ميدانم که دلم برايت تنگ شده بود ...

[ mahya ] | [January 1, 2005 3:14 PM ]


باباي عرفان و پاگنده و بائوبا...
يعني دسامبر ۲۰۰۴ بدترين ماه در تمام مدتي است که در وبلاگستان ميچرخم.

[ دوستی همیشه خاموش ] | [January 2, 2005 8:14 AM ]


بائوبا ، زمستاني ترين نقش فصل !

ميبيني چگونه باران ، سكوتت را نمناك كرده است ؟! وين ساز سكوت كنون چه شنيدنيست...

[ nazli ] | [January 3, 2005 6:16 PM ]


مهربان درود...
پاسخ تو را به قلم سپید خواندم...در باب"مسئولیت" دیگرهیچ ندارم بگویم چون این موضوع را بارها به بحث نشسته ایم...از دیگر سو در باب "سکوت" گویا تصمیم خود گرفته ای...می دانم بسیار خسته ای؛ پس اگر می اندیشی که با سکوت در عطر دل انگیز گل یخ و تماشای برف آرامش باز خواهی یافت، به سهم خود دیگر چه می توانم کرد؟ جز آنکه این بار "شوکران سکوت" تو را سر کشم...
ولی یک نکته : ...از مردمانی گفته ای که موم در گوش دارند و سودای زر و نان در سر؛ اما از بلبلان شاخسارت نگفته ای که هر دم چشم انتظار شکفتن برگی بر این درخت بوده و هستند تا به شوقش مستانه به آواز در آیند...
مانا و سربلند باشی

[ مهرام ] | [January 4, 2005 11:10 AM ]


خيلي ساده مي پرسم
کي دوباره لباس سخن بر مي کني؟

[ دخو ] | [January 8, 2005 4:30 PM ]


انگار تنها پینگ شده بودی و دیگر هیچ...

[ whitepencil ] | [January 8, 2005 4:45 PM ]


بائوباي عزيز درود ،
زاغ سياه زمستان ، سكوتت را به گوشهاي سرد پنجره ميرساند . بدان كه هميشه پنجره اي هست كه گوش ميسپارد به نهايت سكوت شاخه هايي كه سردشان ست ...

[ nazli ] | [January 10, 2005 11:19 AM ]


بائوباي عزيز درود
مي دانم که بر پيامها نظر مي کني مي دانم که دوستان را هرگز در ذهن خود به فراموشي نمي سپاري.نمي داني چقدر تنها شده ايم از آن هنگام که سرود سکوت را ساز کردي.سردمان است بيش از آنکه تصور کني.بر آن شدم تا عمق دلتنگي را آوار کنم

[ khakestar ] | [January 12, 2005 10:19 PM ]


رفت و ديگر نه بر قفاش نگاه
از خرابی ماش آبادان
دلی از ما
ولی خراب ببرد

[ پر پرواز ] | [January 18, 2005 12:18 PM ]


بائوبا ي عزيز درود
برف ميبارد :
سپيد و نرم
مثل همان دستها يي كه در شعرهايت از عاطفه شان نقش ميزني ... و روي شاخه هايت چه سبك مينشيند .
ميدانم كه برف ، هميشه برايت شاخه اي گل يخ را ميآورد :
گلي كه برايت از تمام گلها ، عزيز تر است !

[ nazli ] | [January 19, 2005 11:46 AM ]



ساقیا پیمانه پر کن













تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو