سرپناهی نیست
پرندهی کوچک بستهبال
از چه نشستهای لرزان
براين شاخسار آبچکان
در اين رگبار بیامان
مامنی نيست
سرپناهی نيست
نه تازيانهی باد را
و نه
چکاچک تند رگبار را
نازک خيسبال سرمازده
منشين بر اين شاخسار بیتوان
که اين درختِ مست
دل سپرده است بر باران
و به آواز بلند تندر
در نورافشان آذرخش
می رقصد با باد پيچان
با ساز آبان
وان الاههی باران
نباشدش از اندوه تو هيچ خبر
که شادمان است به ريزش باران
اين زلال بیپايان
وین ترانهی مهر خدايان
اين شراب و مستی هزاران ابر
يادگار همآغوشی مهر و دريا
در گرمروز تابستان
خيسپر ِ رنگين بال
خزيده در ميان سرمای شاخسار
دل مبند هرگز
به اين درخت مست و رقصان
کهاين دلدادهی باران
نباشد هرگز ترا مامن
سرپناهی از تازيانههای خيس
در ميان آواز باد خروشان
پر کش و پناهگاهی دگر جو
گرم و نرم و خشک
در ميان دستانی روشن
پر ز ريزههای نان
به زير پرتو چشمانی درخشان
نگران دوخته بر آسمان
در دلاش هست هزار آتش
کجاست نازکبال ِ بینشان؟
مبادا بر زمين اوفتد به يکبار
بر آغوش خاک خيس از باران!
نشسته است زيبايي شاخسار را با حضور خود نظاره کند. سرما بهايي است که ميپردازد
زيادي از سر دل خوشی نظر دادم ؟ ها؟
دخو | December 12, 2004 3:20 PM
درود بائوباي عزيز.
اينجا رو که ميبندي انگار در روي آدم بستي.
بائوباي عزيز دلم گرفته. اونقدر که همه نوشتهايت را دوباره خواندم.
گاهی که حرفی برای گفتن نيست، حرفها برای ناگفتن هست.
گاهی که گوشی برای شنيدن نيست، بسیار سخن برای گفتن هست.
......
هومن | December 12, 2004 11:20 PM
مست ، درخت خيس پاييزي !
چقدر سرشار از غمي نازك و نمناك نوشته اي . شايد خيس پر رنگين بال به سوداي همدلي بر روي شاخسار مهربان آبچكانت نشسته است نه مامني : نرم و خشك و گرم . شايد آن پرنده ي كوچك بسته بال نيز باران را قد تو دوست داشته باشد قد همان دستهاي روشن پر ز ريزه هاي نان . آن دستها يي كه بوي درخت خيس را هربار كه نازك بال خيس سرمازده با خود ميآورد نيز قد باران دوست دارند ...
nazli | December 13, 2004 8:22 AM
سلام:
خيلي زيبا بود.
Funny's M | December 14, 2004 3:15 PM