باغ اندیشه
اشكال در نمايش پيوندها
December 6, 2004

درخت سرکش

در زمانی نه چندان دور
در دياری نه چندان ناآشنا
در کوچه‌باغی رنگارنگ
از کوچه‌های تنگاتنگ مهر
درختی بود استوار
سربلند و برافراشته
که بر هيزم‌شکن شوريد
بر آنان که درختان سبز را
از ريشه جدا می‌کردند
بر آنان که اجاق‌‌های گرمی
از چوب درختان جوان داشتند
درختان مغرور
درختانی که در برابر باد
سر خم نمی‌کردند

پيچک‌های سست
بی‌ريشه
خودباخته
بر درخت سرکش خنديدند
گفتند: سر خم دار
رقص با باد فریبنده است
دل فریب است
زیباست
چند روزی بيش‌تر بمان
سرکشی تنها تبر را
نزديک تر می‌دارد

گفتا: خاموش
ای پيچک‌های بی‌ريشه
ای نرم‌تنان ترسان
اين منم استوار و پا برجا
چند صباحی بيش‌تر
مرا به چه کار آيد؟
خواری شما را شايسته است
که سست و بی‌ريشه‌ايد
مرا سربلندی بايد

درخت قصه‌ی ما
هيزم‌شکن را در ميان
شاخه‌های سنگين خويش
در هم شکست
بر هيزم‌شکن و هيزم‌شکنان
سخت شوريد
تبر را از دسته خبر داد
که خود پاره‌ای از درختی بود
تبر شوريد
تبرها از شکستن درختان جوان
سر باز زدند
هياهو شد
غلغله شد
ولوله شد

گفتند: پس سرای بزرگ خويش
به چه گرم کنيم؟
چه بايد کرد؟
شورش بايد سرکوب می‌شد
درختان جوان سرکش
بايد از ريشه جدا می‌شدند
و
در انباری‌های نم‌ناک می‌پوسيدند
تا دگر هيچ درختی
سودای شورش نکند
بايد بريد
بايد از ريشه سوزاند
اگر يک نهال کم بود
ده‌ها نهال، صدها درخت
حتی تمامی جنگل را
بايد از ريشه بريد
و
در انباری نم‌ناکی
اسير کرد
تا حتی رويای سرکشی
نيز، در نطفه بپوسد

درخت و درختان سرکش را
آنان که در برابر باد
سرخم نمی‌کردند
آنان که گردن افراشته بودند
به غرور
تمامی با اره‌هايی بی‌هويت
بی‌ ريشه و پست
از ريشه ببریدند
و در زير زمين‌های نمور
نهادند تا بپوسند
تا از خاطر ببرند
سرافرازی را
سرکشی را
طغيان را
عصيان را

درخت قصه‌ی ما
در زيرزمينی تاريک و نم‌ناک
تازيانه‌ها بر تن‌اش نشست
تن‌اش پوسيد
پوسته پوسته شد
اما
هرگز سر خم نکرد
دل‌اش باليد
غرورش بيش‌تر شد
ريشه‌هایش در جنگل درد
باز رشد کردند
گسترده شدند
شاخ و برگی ناچيز دادند
جنگل پر شد از
ريشه‌های دردآلود درختان سرکش
هيچ جوانه‌ای از ميان صخره‌ای
بيرون نشد مگر
هم‌راه با پيامی از سربلندی
هيچ چشمه‌ای از زير زمين
از کنار ريشه‌های گسترده
نجوشيد و روان نشد
مگر با زمزمه‌ی سرکشی
با نويد غرور و آزاده‌گی

ههيزم‌شکنان و اره‌هاشان
ناتوان ماندند
ريشه‌ها در تمامی خاک
گستردند
پخش شدند
سرکشی گسترده شد
تمامی ديارسياهی‌ها
پر شد از قصه‌ی درختان سرکش
دگر هيچ تبری
به خدمت ستم‌گری درنيامد
درختان:
همه سرکش
همه سربلند
پيچک‌ها:
همه بی‌ريشه
همه خشک

درخت قصه‌ی ما
گر چه در زيرزمينی نم‌ناک
تن‌اش پوسيد
ذره ذره پوک شد
اما در برابر ستم
ذره‌ای سرخم نکرد
حسرت ناله‌ای را
خواهشی را
پوزشی را
تمنایی را
بر دل سياه هيزم‌شکنان نشاند
دل‌اش باليد
روح سربلندش
درختی شد بالنده
توفنده
گسترده

هيزم‌شکنان
اره‌ها در کوله بار نهفتند
همه
ترسان ترک ديار گفتند
دگر هيچ اجاقی با هيمه‌ی
درختان جوان و سرکش
روشن نشد
درختان زنده‌گی شدند
هيزم‌شکنان کوچ کردند
روح درخت سرکش
روح جنگل شد
روح خاک شد
روح رستن و باليدن شد
روح آزاده‌گی شد
درخت قصه‌ی ما
جاويد شد
افسانه شد
افسانه.

برای باطبی که هرگز سرخم نکرد و نخواهد کرد.
برای باطبی که خود افسانه شد.

..........................

و ما به آسوده‌گی آنان را که نه بگفتند و هم‌چنان دربند بماندند، از ياد ‌برده‌ايم.
شانزده آذری برسد يا هجده تيری که نامی ببريم و يادی بنماييم.
وان پس دگربار به فراموش‌خانه‌ی ذهن بسپريم.
و درپی روزمره‌گی خويش بشتابيم
که ما از تبار فراموشان‌ايم.

Baoba | 9:10 AM

Comments: درخت سرکش