مستی و شراب
شراب تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش
که تا يک دم بياسايم ز دنيا و شر و شورش
جامها از شراب زندهگانی تهی گشته است
زيستن از شادمانی بری گشته است
مستی از دلها گريخته است
زيستن از هستی تهی گشته است
شور و عشق از سرها گريخته است
نه شراب مانده است و نه ساقی
تنها جامی تهی و دُرد بسته
نيم شکسته، خاموش و دردآلوده
که در گوشهی میخانه
فراموششده و خمیازهکشان
برجای مانده است
روزی بادهها پر، سرها گرم
و آوای نوشانوش
در هر گوشه طنين انداز بود
اينک
میفروش در زندان
ساقی در سنگسار
و بادهگسار در زير تازيانه است
می ناب به جوهری سياه و ترش
و مستی به سردردی سخت و آزاردهنده
بدل شده است
شراب زندهگی را از جام جانها شستهاند
و شربتی تلخ و بدگوار
پر ز سياهدانه
در کوزهی گلین شکستهای
به جای آن ريختهاند.
زيستن بی مستی چون دريای بی ماهی است
زيستن بی شراب چون جنگل بی درخت است
زندهگی بی مستی چون باغ بی گل و گياه است
زندهگی بی مستی کوهستان بدون کوه است
بی هيچ قلهای، بی هيچ اوجی.
مستی و شراب را که از هستی بگيری
گويا آسمان را از پرنده گرفته باشی
گويا مهتاب را از شب سياه ستانده باشی
ستارهها را از کهکشان بازپس گرفته باشی
زلال را از آب ستانده باشی
آب را از خاطر رود دزديده باشی
عطر و رنگ و لطافت را از گل گرفته باشی
گرمی و نور را از خورشيد زدوده باشی
ترانهی باران را از ابر دزديده باشی
رويای شفق را از خاطر افق پاک کرده باشی
خيال را از کودکی محو کرده باشی
افسانهی عشق را از جوانی زدوده باشی
خواستن و آرزو را از ذهن پاک کرده باشی
جنبش را از ذرات گرفته باشی
مستی را که از هستی بگيری
تنها ايستايی برجای ماند و دلزدهگی
مشتی مردهی زندهنما
سرگردان و سرگشته
پریشان و گمگشته
چرخان بر يک دايرهی بسته
و تنها
سرگيجه ماند و سری آشفته
و دلآشوبه و آشوبه
هستی بی شراب و مستی
تنها رنج است و پستی