باغ اندیشه
$نیک اهنگ --»»
$عصیان --»»
$یک پزشک --»»
$نامه‌های سوشيانت --»»
$بامدادی --»»
$زنِ روزهای ابری --»»
$مزيدی --»»
$پيكوفسكی --»»
$ققنوس --»»
$چای داغ --»»
$جمهور --»»
$ديده‌بان محيط زيست
$ديده‌بان كوهستان
$مهار بيابان‌زايی
$1984
$گوش‌زد
$ف.م.سخن
$بائوبا
$نارنجی
$توكا
$تا دانه!
$سيبستان
$آريوبرزن
$کمان‌گیر
$ایتالیا، ایتالیا
$نکته‌ها و نقطه‌ها
$فرنگوپولیس
$حرف حساب
$جوجو
$یهودی ِ سرگردان
$ديده‌بان
$پژواک
$آیه‌های وبلاگی
$قلم‌هایِ سرخ
$کوهیار
$زمانه
$سیری چند؟
$Robo
$آفرودیت
$کمان‌گیری دیگر
$بی بی سی
$بهنود
$پخش زنده
$کلاغ نه پر
$روز
$دو در دو
$عصرانه
$بالاترين
$فن‌آوری اطلاعات
$جنگل‌بان
$تمدن
$کرگدن‌نامه

November 23, 2004

باران بر خاکستر

تند و کوتاه بود باران
چونان گذار دوست
بشست کوی و برزن
تن شهر بس درخشان
کوچه‌ها خيس و شادان
اما
اين تن‌ خسته را
وين جان‌ سرگشته را
وز درون و برون سوخته را
هيچ‌گاه
هيچ باران
هیچ تندآب
هيچ سيل‌آب
نرساند به خنکا
نشويد این سنگین زنگار

روشنایِ پس از باران
شهر ِ بی‌دود
شهر ِ خيس
و مردماني سوخته
کمر بشکسته
سر خم‌کرده
سست و کم‌نفس
با نگاهي مات و بی‌نور
نه به دوردستِ فردا
نه به رنگين‌کمانِِ اميد
بلکه به پيش ِ پا
به چاله‌هایِ کوچک و خرد
به ناچيزتر از بودنِ خويش
به آبِِ اسير در چاله
که نيست‌اش تقدير
جز به آلوده‌گی و تيره‌گی

باريد تند و کوتاه باران
اما
روشنای درخشانِ آسمان
ندارد هيچ اثر یا نشان
بر سرهای فروهشته
بر مردمانِ تيره‌روز
بر این خاکستر ِ خیس
بر روزهای بی‌اميد
بر روزگار بی‌آرزو
بر این بربسته دفتر ِ سپید

Baoba |11:12 AM

Comments: باران بر خاکستر

باران بر هر چه که ببارد آينه آسمانش ميکند بائوباي نازنين . همچون زمين که آينه آسمان شده بود ...باران خاکستر را هم چون آبي آسمان ميکند .باور کن .

mahya | November 23, 2004 11:44 AM

بائوباي خيس پاييزي درود ،
مگر نگفتي : باران بايد ! پس چرا دگر بار و دگر بار نميشويي اينهمه دلتنگي هاي خاكستري را ... ديري ست ابركي خرد ، به چكابه هاي سر شاخه هايت دلبسته است ... و با اينهمه دلتنگي هايش باز به گاه ب ا ر ا ن ، دل تنهايي اش تازه ميشود !

nazli | November 23, 2004 11:55 AM

مي دانستم باران که ببارد سر و کله ات پيدا مي شود
:)
و چه خوش.

دخو | November 23, 2004 7:12 PM

درود به بائوبای عزیز
اگر میدونستم منتظر باران هستی تا دست به نوشتن ببری دست به دعا بر میداشتم.
دلتنگت شدم.
شاد باشی...

هومن | November 23, 2004 10:31 PM

شعرت خیلی روده درازیه
فکر نکنی شدی سهراب سپهری پیرمرد :)

بائوبا: گویا جناب عالی با آن فارسی ناقص و الکن و این همه کینه به من (و دوستان نازنين‌ام که با همه‌اشان در اين دوسال درگير شديد و تنها خود را مضحکه‌ی عام کرديد) به‌ تازه‌گی کارشناس زبان و ادبیات فارسی هم شده اید. به تر است بروید و در یکی از ده‌ها وب‌لاگی که با نام‌های کاملاً حقیقی خود می‌نویسید، برای خود پیام مهرآمیز بنویسید که در آن رشته تبحر و مهارت بیش‌تری دارید. کسی هم برای‌اتان دعوت نامه نفرستاده که این روان‌پریشی‌های خود را در این جا بیرون بریزید.

به تر است به جای وب‌گردی و روزی چند صد پیام با نام و نشان جعلی نهادن و به‌جای من، به خیال خود پاسخ دیگران را با ياوه‌های مسخره و پوچ خود دادن، به روان‌پزشک مراجعه کنید تا شاید پس از چندین سال مداوا شوید.

درضمن، شما که زمانی ادعا می‌کردید پیش از انقلاب در ایران استاد دانشگاه بودید، هم اکنون باید نزدیک شصت سالی داشته باشید. به‌تر است به فکر سفارش سنگ قبر باشید تا این مسخره‌بازی‌ها.

افشین | November 24, 2004 3:25 AM

ببخشید تندی کردم. اعصاب و روانم بدجوری قاط زده. ببخشید و برایم دعا کنید.

بائوبا: گفتم که شما نیاز به روان‌پزشک و چندین سال بستری‌شدن در تیمارستان دارید. برای‌تان شفای عاجل آرزو می کنم که روان پریشی‌تان سخت وخیم شده است. این امر در فحش‌نامه‌های رکيکی که به عنوان دنبالک فرستاده‌ایدُ، بسيار آشکار است و نشان‌دهنده‌ی اين نکته است که شما جز روان‌پزشک بايد به پزشکان ديگری نيز برای مداوای خويش مراجعه بفرماييد.

م.ز یا افشین یا هزار اسم دیگه | November 24, 2004 8:51 AM

سبز جنگل تیره درود
روشنای حقیقت زیر سایه بان اندیشه ات همیشه روشنا بخش است .امید قطرات باران که چنان بر روح سبزت سماع ایجاد می کند زنگار یاس را را از روح خاکسترنشینان نیز رباید.

خاكستر | November 24, 2004 12:29 PM