باغ اندیشه
$نیک اهنگ --»»
$عصیان --»»
$یک پزشک --»»
$نامه‌های سوشيانت --»»
$بامدادی --»»
$زنِ روزهای ابری --»»
$مزيدی --»»
$پيكوفسكی --»»
$ققنوس --»»
$چای داغ --»»
$جمهور --»»
$ديده‌بان محيط زيست
$ديده‌بان كوهستان
$مهار بيابان‌زايی
$1984
$گوش‌زد
$ف.م.سخن
$بائوبا
$نارنجی
$توكا
$تا دانه!
$سيبستان
$آريوبرزن
$کمان‌گیر
$ایتالیا، ایتالیا
$نکته‌ها و نقطه‌ها
$فرنگوپولیس
$حرف حساب
$جوجو
$یهودی ِ سرگردان
$ديده‌بان
$پژواک
$آیه‌های وبلاگی
$قلم‌هایِ سرخ
$کوهیار
$زمانه
$سیری چند؟
$Robo
$آفرودیت
$کمان‌گیری دیگر
$بی بی سی
$بهنود
$پخش زنده
$کلاغ نه پر
$روز
$دو در دو
$عصرانه
$بالاترين
$فن‌آوری اطلاعات
$جنگل‌بان
$تمدن
$کرگدن‌نامه

November 8, 2004

پرواز

آرميده‌ای به ناز در ميان باغ‌چه
دل باغ‌چه و خلوت حياط
شاد است به لطافت تو
و به تک‌رنگ مخملين گل‌برگ‌ها
مانده‌ای اما
در آرزوی چيده‌شدن
در حسرت دستی
که بشکند ساقه‌ی ترد

نازنين تک‌گل باغ‌چه
روشنای چشم خانه
دست‌ها همه آلوده‌اند
به زر و هوس و بوی نا
گر بچينند و ببويند
سير گردند به کوته‌زمانی
گل را بچینند با اشتیاق
برای لحظه‌ای بوييدن و تماشا
وان‌گاه تنها پرپرکردن
خشک کردن و دورريختن

می‌دانی نازنين تک‌گل
دست‌ها همه آلوده‌اند به رنگ
به سرخ هوس
به زرد زر
به لجن چسب‌ناک مرداب
به بوی شور دروغ
و لکه‌های چرب تملق

هوس چيده شدن
تنها از سر خامی
از لطافت روح
وز درون کودکانه
و نيالوده‌ی توست

بمان هماره مانا
مغرور و دست‌نيافتنی
تک‌گل اين باغ‌چه‌ی سبز
روشنای دل شاپرک‌ها
چشم اميد گنجشک‌ها
و چراغ دل این سرا
بپرهيز از دستان ناپاک سیاه
درگذر از هوس رفتن
برای رفتن و پرواز
وقت بسیارست، بسیار


برای نازک‌گل شکفته‌ و عطرآگینی که آرزوی پرواز به سر دارد و از پرپر شدن نمی‌هراسد.

Baoba | 2:10 PM

Comments: پرواز

اما عمر گل كوتاه است...

سايه | November 8, 2004 2:10 PM

من هميشه فکر مي کنم که هيچ چيز جز اراده و اعتقاد به پرواز پريدن را آسان نمي كند. نه كيمياگري وجود دارد؛ نه پري قصه هايي؛ نه ساحره ي پيري و نه درويشي كه راه رسيدن به سرزمين خوشبختي و قصر بلورين رؤياها را نشانمان دهد...

you know | November 8, 2004 3:19 PM

باوبای عزیز ، در برابر این نوشته به ظاهر روشن و واضح سر شارم از یک دنیا نمیدانم چرا؟...نمیدانم چرا ذهنم این نوشته را به نوعی به قصه شاپری و گل ( آخرین نوشته جدی ام در وبلاگ که پس از آن مهر سکوت !!! بر لب نهادم) پیوند میدهد...نمیدانم چرا ؟ دایما واژه سر گشتگی و گم گشتگی ! در ذهنم به پرواز در می آید ...!
باز نمیدانم چرا؟ این 2 بیت از شعر معروف مولانا در ذهنم در جولان است !... گرصورت بیصورت معشوق ببینید …… هم خواجه و هم خانه وهم کعبه شمائید...
گنجیست درین خانه ، که درکون نگنجد…… این خانه و این خواجه ،همه فعل بهانه است!!!
و نمیدانم چراهای دیگر...همیشه سبز و جاوید باشی...

مهرام | November 8, 2004 3:44 PM

بائوباي رنگارنگ پاييزي ، عطرش ، عطر گلبرگهاي سپيد و لطيفش براي باغچه ، گنجشك ها و ... در اين سرا خواهد ماند - مثل رايحه ي آشناي يك ياس سپيد!

nazli | November 8, 2004 6:20 PM

آه از اين دستهاي آلوده به رنگ
آه از اين دل شيدا
که به کوته زماني پرواز خويش را مي بازد
و ناگاه ميان مرداب زندگي فرجام هوسي کوتاه را باز مي يابد
خوشا خاکستر شدن و از پوچي عشق و از فرجام زندگي رستن

خاكستر | November 8, 2004 11:27 PM

کو شقايقي که ميان مرداب خويش را باز يابد
کو گل يخي
و کو عشقي در اين اسارت بي فرجام

خاكستر | November 8, 2004 11:30 PM

دارم به هوس فکر ميکنم

چقدر عاليست اين حس هوس و چه ارزشمند

دخو | November 10, 2004 12:09 AM