baoba

BAOBA

November 8, 2004

پرواز

آرميده‌ای به ناز در ميان باغ‌چه
دل باغ‌چه و خلوت حياط
شاد است به لطافت تو
و به تک‌رنگ مخملين گل‌برگ‌ها
مانده‌ای اما
در آرزوی چيده‌شدن
در حسرت دستی
که بشکند ساقه‌ی ترد

نازنين تک‌گل باغ‌چه
روشنای چشم خانه
دست‌ها همه آلوده‌اند
به زر و هوس و بوی نا
گر بچينند و ببويند
سير گردند به کوته‌زمانی
گل را بچینند با اشتیاق
برای لحظه‌ای بوييدن و تماشا
وان‌گاه تنها پرپرکردن
خشک کردن و دورريختن

می‌دانی نازنين تک‌گل
دست‌ها همه آلوده‌اند به رنگ
به سرخ هوس
به زرد زر
به لجن چسب‌ناک مرداب
به بوی شور دروغ
و لکه‌های چرب تملق

هوس چيده شدن
تنها از سر خامی
از لطافت روح
وز درون کودکانه
و نيالوده‌ی توست

بمان هماره مانا
مغرور و دست‌نيافتنی
تک‌گل اين باغ‌چه‌ی سبز
روشنای دل شاپرک‌ها
چشم اميد گنجشک‌ها
و چراغ دل این سرا
بپرهيز از دستان ناپاک سیاه
درگذر از هوس رفتن
برای رفتن و پرواز
وقت بسیارست، بسیار


برای نازک‌گل شکفته‌ و عطرآگینی که آرزوی پرواز به سر دارد و از پرپر شدن نمی‌هراسد.

2:10 PM | Baoba

اما عمر گل كوتاه است...

[ سايه ] | [November 8, 2004 2:10 PM ]


من هميشه فکر مي کنم که هيچ چيز جز اراده و اعتقاد به پرواز پريدن را آسان نمي كند. نه كيمياگري وجود دارد؛ نه پري قصه هايي؛ نه ساحره ي پيري و نه درويشي كه راه رسيدن به سرزمين خوشبختي و قصر بلورين رؤياها را نشانمان دهد...

[ you know ] | [November 8, 2004 3:19 PM ]


باوبای عزیز ، در برابر این نوشته به ظاهر روشن و واضح سر شارم از یک دنیا نمیدانم چرا؟...نمیدانم چرا ذهنم این نوشته را به نوعی به قصه شاپری و گل ( آخرین نوشته جدی ام در وبلاگ که پس از آن مهر سکوت !!! بر لب نهادم) پیوند میدهد...نمیدانم چرا ؟ دایما واژه سر گشتگی و گم گشتگی ! در ذهنم به پرواز در می آید ...!
باز نمیدانم چرا؟ این 2 بیت از شعر معروف مولانا در ذهنم در جولان است !... گرصورت بیصورت معشوق ببینید …… هم خواجه و هم خانه وهم کعبه شمائید...
گنجیست درین خانه ، که درکون نگنجد…… این خانه و این خواجه ،همه فعل بهانه است!!!
و نمیدانم چراهای دیگر...همیشه سبز و جاوید باشی...

[ مهرام ] | [November 8, 2004 3:44 PM ]


بائوباي رنگارنگ پاييزي ، عطرش ، عطر گلبرگهاي سپيد و لطيفش براي باغچه ، گنجشك ها و ... در اين سرا خواهد ماند - مثل رايحه ي آشناي يك ياس سپيد!

[ nazli ] | [November 8, 2004 6:20 PM ]


آه از اين دستهاي آلوده به رنگ
آه از اين دل شيدا
که به کوته زماني پرواز خويش را مي بازد
و ناگاه ميان مرداب زندگي فرجام هوسي کوتاه را باز مي يابد
خوشا خاکستر شدن و از پوچي عشق و از فرجام زندگي رستن

[ خاكستر ] | [November 8, 2004 11:27 PM ]


کو شقايقي که ميان مرداب خويش را باز يابد
کو گل يخي
و کو عشقي در اين اسارت بي فرجام

[ خاكستر ] | [November 8, 2004 11:30 PM ]


دارم به هوس فکر ميکنم

چقدر عاليست اين حس هوس و چه ارزشمند

[ دخو ] | [November 10, 2004 12:09 AM ]



ساقیا پیمانه پر کن













تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو