باغ اندیشه
اشكال در نمايش پيوندها
November 6, 2004

پريشانی‌ها

* ديرزماني بود که تو هميشه در پس پنجره بودی. می‌دانستم که در پس اين روزن به نور، گوشی شنوا هست و دلی برای هم‌دلی. و دستانی سپيد که دراز می‌شد و چرک از ميان زخم برمی‌داشت. بار اين همه اندوه بی‌تو هرگز نمی‌يارستم کشيدن و بردن. اما من هرگز هيچ نبودم. نه در آن روزهای پريشانی‌ات دست‌ام به دل‌ات رسيد که خونابه‌ای بشويم و نه بر پيشانی‌ات که نوازشی بر چين‌های سخت‌اش نهم. گویا سده‌ها است که روزگار به تو آموخته است دل بر هر دستی بربندی که نيش خنجرهای برهنه‌ی پنهان در آستين نامردمان دگربار از روزن مهر رگ‌های هستی‌ات را به زهر پستی نه‌آلايند. روزی که دانستم روزن نور بربسته‌ای، زانوان‌ام خم‌شد و درهم شکستم.

* آقای دکتر چهل روز شد. پس اين درد چرا تمام نشد؟

- درد يک‌روزه نيامده است که يک‌روزه برود. اين آتش‌فشان پی‌آمد آن چه است که در خود ريختی و کمر راست بگرفتی و لب‌خند بر لب نشاندی. فشارها انباشته شد و گدازه‌ها اکنون آتش‌فشان درون آشکارکند. پنداشتی رنج نهان کردن و بازنگفتن هنری است بس بزرگ. آری می‌توان فشار افزود و در ۴۰۰ درجه هم نجوشيد تا حباب‌ها را هيچ کس نبيند، اما ظرف را تاب فشار مگر تا چند است؟

* راست گفته‌اند که نزد پزشکی که آشنا باشد، نبايد رفت. چه رسد به تو که دوستی چنین نزدیکی و از همه زیروبم روزگار من آگه‌ای. اصلاً تو پزشکی، روان‌پزشکی، فيزيک‌دانی يا فيلسوف؟ به گمان‌ام اين مداوای نادرست و اين تفسيرهای احساسی تو مرا تا به پای مرگ خواهد برد. معده‌ام داروخانه شده است و تن‌ام هم‌چنان رنجور است. درد از مرز تاب‌آوردن گذشته است و فرياد هم درد نکاهد. روزگار سياهی است.

* راستی، کاش آن اسب سيه‌يال وحشی می‌آمد و نقطه‌ی پايان می‌نهاد. اين چه آتش‌فشان است که به خاکستر نمی‌نشاند؟

* می‌دانی؟ نوشتم و نوشتم و برگ‌های دفتری پر کردم. نوشتم تا برای تو بفرستم. اما تو را گناه جز دوستی با من هيچ نباشد. نوشته‌ها همه پاره پاره کردم. يکی يک‌جا می‌گفت که بايد پاره‌ها در آب روان ريزی تا آب دردها را هم با نوشته‌ها بشويد و ببرد. اما اين درد را آب چاره نباشد. روی همان فرش سوخته، که پار تمامی يادگارها را سوزاندم، برگ‌های پاره را نیز به آتش سپردم.

* راستی، دارد به سال می‌رسد. تا تو بودی، گذر زمان ناپيدا بود. اکنون در آيينه که می‌نگرم چهره‌ی درهم‌شکسته‌ای را می‌بينم که شايد چند ده سال پيش‌اش را ديده بودم. روزگاری دور اين نمايی ديگر داشت. هنوز يک سال از بارش بلا نگذشته است. اما ده‌ها سال به رنج و گرانی اندوه در ميان ديوارهای نزديک شونده سپری شده است.

* راستی، چشم‌انتظار ديدن چه بودی؟ نگفته بودم‌ات که سخت درهم شکسته است؟ اما تنها در مردمک چشمان تو اين آوار درهم‌ريخته را به چشم دیدم. همان آن ‌دانستم که نگاه اول همانا آخرين است.

* آقای دکتر چهل روز شد. پس چه هنگام اين تن رنجور از درد رها خواهد شد؟

* دکترجان، درد به کنار. آيا راهی هست که اين گدازه‌ها، آن بوته‌ی ياس وحشی را که در ميان تخته‌ سنگ‌ها به ناز آرميده است، نسوزاند؟

* راستی، دل‌ام برای دست‌های سپيد و آن مرهم نورت تنگ است. کاش بوی دل‌ات و صدای مخملين‌ات را يک‌بار ديگر بر پوست‌ام حس می‌کردم. دست‌‌های‌ت در همين نزديکی بود. اما ترسيدم که دست دراز کنم برای گرفتن‌اشان و باز رويا گم شود و حسرت برجای ماند. هيچ‌گاه ندانستم که آمدن و رفتن‌ات رويای اين ذهن مشتاق بود يا خاک پای دوست بر آستان اين کنج تنهايی رسيد! راست‌اش را بگوی آيا خواب و خيال بود؟

* دکتر فيلسوف جان، درد مرز بين رويا و کابوس و اين زنده‌گی را برداشته است. دارويی برای در روياماندن و به زنده‌گی بازنگشتن نداری؟

* دکتر جان، چهل روز هم رفت. آيا اين درد را پايانی نيست؟

Baoba |11:15 AM

Comments: پريشانی‌ها

خنک آن قمار بازي که بباخت هر چه بودش ...نماند هيچش الا هوس قمار ديگر...هميشه مانا و پايا باشي

مهرام | November 6, 2004 10:28 AM

مرا تاب تحمل اين همه درد نباشد بائوبا جان . صبر کن باز هم بهار مي آيد . آنقدر گريستم براينهمه درد که ديگر نوشتن نتوانم ...! بناگاه ياد آن مهربان خفته در ميان زمانهاي دورم افتادم که دردش را پنهان ميکرد و رنگ رخساره اش را انکار و ميگفت دردم نهفته به ز طبيبان مدعي !!!:( ...شايد بعدها باز هم برايت نوشتم اما حال ديگر توان نوشتن و گفتن در برابر درد نيست ...

mahya | November 6, 2004 12:10 PM

فقط سلام و عرض كوتاهي: تاب آوردن اين دوري ناگزير و زيستن با خاطره‌ي آن چشمان و مردمكان هميشه روح‌بخش!

شين | November 6, 2004 5:09 PM

بائوباي عزيز خودت بهتر از هر کسي ميدوني که ميقهمم چه ميگويي.
من درک ميکنم...

هومن | November 6, 2004 11:53 PM

بائوباي پاييزي ، تا تو از درد مينويسي ، من هم تا هميشه خواهم نوشت :
گاه به سخن گفتن از زخمها نيازي نيست
سكوت ملالها از راز ما سخن تواند گفت ...

درود .

nazli | November 7, 2004 9:30 AM

درک می کنم

بهار | November 7, 2004 2:57 PM

کی بود و چه گونه بود
که زیر قدم هامان
خاک
حقیقتی انکار ناپذیر بود؟
به زایش دیگر باره امید
چند گاه باقی ست؟

you know me | November 7, 2004 8:17 PM

این نوشته رو باید چند بار خوند. حس عجیبی بهم میده.

کاپیتان نمو | November 8, 2004 4:07 AM