baoba

BAOBA

October 31, 2004

باران بايد

آسمان سياه و دودآلوده
چشم‌ها غبار اندوه بگرفته
دل‌ها به زیر باری گران
مچاله و درهم تنيده
ابروان درهم‌کشيده
پيشانی به چندين چروک پيچيده
پاها شتابان
نگاه‌ها بی‌اعتنا و گذرنده
برگ‌های رنگين و خشک
سرگردان درفضایی تيره
می‌نشينند بر زمينی سرد
وه که گم گردد بس آسان
صدای ناله‌یِ هزاران برگ
در هياهویِ ماشين‌ها

آسمان ای مهربان
ای تيره ابر ِ بخشنده
ببار بر اين شهر ِ دودآلوده
بشوی خونابه‌یِ درد را
از اين دل‌هایِ ريش‌ريش
بزدای تيره‌گی ِ رنج را
از پرده‌یِ تاریکِ مردمانِ دیده
چشمان خشک و گرم و تب‌آلوده

ببار و بشوی همه تن و جان
برگ‌هایِ رنگين خيس
چو بيافتند بر زمين ِ تر
شادمان و درخشان
دگر ناله‌ای نيايد از خرده برگ

ببار ای همه زلال ِ آبی
دل‌ام در هوایِ رقص باران
جوی‌بارهایِ شاد و آوازخوان
رقص مستانه‌یِ سپاهیانِ حباب
بر باريکه‌هایِ آبِ روان
سخت بی‌تاب است

باران بايد تا
چترها را بست
برای گنجشککِ خيس باغ
لانه‌ای ساخت در زير تاقی
نگاه را بر ره‌گذران خيس دوخت
و با لب‌خندی بدرقه‌ کرد
کودک خيسي را
که در باران می‌دود

باران بايد تا
نگاهی انداخت بر
رنگين‌کمان برگ
برگ‌های رنگين و درخشان
که برسرشاخه‌ها
لغزان و رقصان
در ترديد بين رفتن و ماندن
سبک و سبک‌تر می‌شوند هر آن

ببار ای نازنين ابر ِ تيره
شهر را دود بس آلوده
دل‌ها غبار بگرفته
وز نگاه‌ها روشنا بربوده
همه سر درجيب اندوه
چندی است
چشم بر آسمان دوخته

باران بايد
بارانی تند و بی‌امان و ديرپای
آهنگ خوش ِ ناودان‌ها
دیری است که خاموش است
باران بايد

8:16 PM | Baoba

گاه اين ابر که جز رحمت و طراوت انتظاری از آن نمی رود ، چنان صاعقه ای بر پيکر انسان وارد می کند که تمام هستی را در کسری از ثانيه به خاکستر مبدل می کند.
من نيز بسان ديگران ، انتظاری جز طراوت و تازگی از باران و ابرهای تيره نداشتم ، افسوس که خاکستر شدم.

[ کاپیتان نمو ] | [November 1, 2004 12:42 AM ]


خوشا سوختن و خاکستر شدن. افسوس که برق و تندری گر بيايد از برای به آتش کشيدن و خاکستر شدن نيست.
ولی کاپيتان جان، گويا به هنگام فرستادن اين پيام، شعر درخت سوخته مصدق را در ذهن داشته‌ای.

[ بائوبا ] | [November 1, 2004 7:53 AM ]


نازنين بائوبا ... درود ، يادمان باشد به گاه اين باران ، بي تابي ها را نيز در آن لانه ي زير تاقي گذاريم . تا شايد بتوانيم مثل آن كودك خيس ، سبكبال و چالاك - بي چتر به دنبال صداي خنده مان بدويم ... ب ا ر ا ن ، بايد !

[ nazli ] | [November 1, 2004 9:59 AM ]


باران ببارد يا نبارد؛ من که مي روم با دست هايت
خلوت انتظاري براي بغض و بهانه باران بسازم... سلام...

[ نگار ] | [November 1, 2004 3:16 PM ]


بارانی تند و بی‌امان و ديرپای

چه نمونه خوبی برای رادیکالیسم در طبیعت.

[ دخو ] | [November 1, 2004 6:28 PM ]


دقیقا در فکر همین شعر بودم.
دوست من ، اگر آتش از برای به آتش کشیدن نباشد پس برای چیست؟
این آتش برای من جز خاکستری برجای نگذاشته.

[ کاپیتان نمو ] | [November 2, 2004 1:59 AM ]



ساقیا پیمانه پر کن













تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو