باران بايد
آسمان سياه و دودآلوده
چشمها غبار اندوه بگرفته
دلها به زیر باری گران
مچاله و درهم تنيده
ابروان درهمکشيده
پيشانی به چندين چروک پيچيده
پاها شتابان
نگاهها بیاعتنا و گذرنده
برگهای رنگين و خشک
سرگردان درفضایی تيره
مینشينند بر زمينی سرد
وه که گم گردد بس آسان
صدای نالهیِ هزاران برگ
در هياهویِ ماشينها
آسمان ای مهربان
ای تيره ابر ِ بخشنده
ببار بر اين شهر ِ دودآلوده
بشوی خونابهیِ درد را
از اين دلهایِ ريشريش
بزدای تيرهگی ِ رنج را
از پردهیِ تاریکِ مردمانِ دیده
چشمان خشک و گرم و تبآلوده
ببار و بشوی همه تن و جان
برگهایِ رنگين خيس
چو بيافتند بر زمين ِ تر
شادمان و درخشان
دگر نالهای نيايد از خرده برگ
ببار ای همه زلال ِ آبی
دلام در هوایِ رقص باران
جویبارهایِ شاد و آوازخوان
رقص مستانهیِ سپاهیانِ حباب
بر باريکههایِ آبِ روان
سخت بیتاب است
باران بايد تا
چترها را بست
برای گنجشککِ خيس باغ
لانهای ساخت در زير تاقی
نگاه را بر رهگذران خيس دوخت
و با لبخندی بدرقه کرد
کودک خيسي را
که در باران میدود
باران بايد تا
نگاهی انداخت بر
رنگينکمان برگ
برگهای رنگين و درخشان
که برسرشاخهها
لغزان و رقصان
در ترديد بين رفتن و ماندن
سبک و سبکتر میشوند هر آن
ببار ای نازنين ابر ِ تيره
شهر را دود بس آلوده
دلها غبار بگرفته
وز نگاهها روشنا بربوده
همه سر درجيب اندوه
چندی است
چشم بر آسمان دوخته
باران بايد
بارانی تند و بیامان و ديرپای
آهنگ خوش ِ ناودانها
دیری است که خاموش است
باران بايد
گاه اين ابر که جز رحمت و طراوت انتظاری از آن نمی رود ، چنان صاعقه ای بر پيکر انسان وارد می کند که تمام هستی را در کسری از ثانيه به خاکستر مبدل می کند.
من نيز بسان ديگران ، انتظاری جز طراوت و تازگی از باران و ابرهای تيره نداشتم ، افسوس که خاکستر شدم.
کاپیتان نمو | November 1, 2004 12:42 AM
خوشا سوختن و خاکستر شدن. افسوس که برق و تندری گر بيايد از برای به آتش کشيدن و خاکستر شدن نيست.
ولی کاپيتان جان، گويا به هنگام فرستادن اين پيام، شعر درخت سوخته مصدق را در ذهن داشتهای.
بائوبا | November 1, 2004 7:53 AM
نازنين بائوبا ... درود ، يادمان باشد به گاه اين باران ، بي تابي ها را نيز در آن لانه ي زير تاقي گذاريم . تا شايد بتوانيم مثل آن كودك خيس ، سبكبال و چالاك - بي چتر به دنبال صداي خنده مان بدويم ... ب ا ر ا ن ، بايد !
nazli | November 1, 2004 9:59 AM
باران ببارد يا نبارد؛ من که مي روم با دست هايت
خلوت انتظاري براي بغض و بهانه باران بسازم... سلام...
نگار | November 1, 2004 3:16 PM
بارانی تند و بیامان و ديرپای
چه نمونه خوبی برای رادیکالیسم در طبیعت.
دخو | November 1, 2004 6:28 PM
دقیقا در فکر همین شعر بودم.
دوست من ، اگر آتش از برای به آتش کشیدن نباشد پس برای چیست؟
این آتش برای من جز خاکستری برجای نگذاشته.
کاپیتان نمو | November 2, 2004 1:59 AM