چراغانی در باغ خزان
درميان شاخههای برهنه
جامهايی گلگون نشسته
بر تن لخت درخت
ريسههای سرخ
شکوه چراغانی پاييز
هر بامداد با اولين پرتوی نور
با درخشش آفتاب بیرمق پاييزی
گنجشکان سرمازده و گرسنه
مینشينند شادمانه
بر جامهای نيمسرخ درخت
به ياد دارم کودکی را
با چشمانی درخشان و شیطان
بسته بر درخت ريسمانی
دور دارد گنجشکان را
از میوههای رسیدهی شیرین
مادر ريسمان ببريد با هزار خنده
خرمالويي که بر درخت رسد
سهم گنجشکان است مادر
دلاش دريا بود مادر
شاخهای که سرک کشد بر کوچه
ميوهاش سهم رهگذران است مادر
پاييز در باغچه هر روز
مهمانی گنجشکان برپا بود
با برنج و ارزن و گندم
یا ریزههای نان
هیچ تاب نبود مادر را
گرسنگی گنجشککی را
در باغ خشک پاییز
در ميان تن لخت درخت
چراغانی است چندی
جامهای سرخ و نارنجی
رنگ میپاشند بر تن باغ
پرندهگان کوچک درميان جامها
شادمانه هياهو میکنند هردم
در ميان ظرف ميوه
نشسته جامهای سرخ
با نقش نوکهايی کوچک
نيمخورده اما بس زيبا
آوايی از دوردست
مینشيند بر گوش
تنها چشم دوز بر
سرخ و نارنجی در باغ
کز تن درخت در خزان
میزدايد شرم برهنهگی را
اين همه آذين گلگون
نقش زيبای خزان است مادر
خرمالوی رسيده بر درخت
سهم گنجشکان است مادر
در امتداد نقش لکههای نارنجیات
هاي بائوباي نازنين مرا ياده دلتنگيهايم انداختي دوباره ، ياده مادرم و باغچه حياط قديممان با درخت بزرگ خرمالواش :( ياده پدرم و گلهاي داوودي که هر وقت کاشته ميشدند در باغچه مي فهميدم پاييز آمده :( هر چقدر هم سرمان را گرم کنيم و دلخوش بداريم به امروز و اين پاييز و اين باران بازهم اين خاطرات دست از سرمان نميکشند :(
mahya | October 23, 2004 11:40 AM
میگویی ساقیا پیمانه پرکن و این در حالیکه اینها که مینویسی پر میکنند از شراب آدم را. من از پاییز و تصاویرش و تصویرگرانش جام پی آ پی می زنم . راستش این یکی اما لطف پاییز را با خاطره هایم جوری گره زد که اگر میخواستم درست عمل کنم باید که این تصویر زیبا را در گوشه ای از ذهنم همینطور برای خودش رها میکردم و از مستیم سرمست جام پی آ پی میزدم، اما دریغا که چنین نکردم و عیش را ناقص رها کردم ورفت به هشیاری که نیک میدانی خورنده هر آنچه احساس زیباست این هشیاری. شاخه ای دیگر جدا نکردم از این پر شاخسار که همه لطف بود و زیبایی و بسیار توانا بود در زنده کردن بخشی از من که هر روز در روزمرگی( و نه روز مره گی) ام محو و نابود است و امروز باز آن طفل که در پس کوچه های یکی از قریه های تهران چشم گشود و با برگ رس و برگ ریز بالید دوباره خنده زد و این مرهون طبع سرشار توست درخت پر بار گرانقدر.
م.ویس آبادی | October 23, 2004 3:31 PM
پاييزي ترين رنگ باغ!
... ديگر آن لكه هاي نارنجي ، زير باران مهرباني هاي عريان شعرت ، خيس خيس اند...
آري . حق با مادر ست . همان مادر كه دلش دريا بود! بايد سهم رهگذران را واگذاشت و سهم گنجشكان پر گوي باغ را نيز . تا با نوك هايي نارنجي رنگ به لانه هاشان در ميان شاخه هايت باز گردند تا تو ، هماره به عاطفه ها دلگرم بماني.
nazli | October 23, 2004 5:37 PM
سلام آشنا
گوش شنواي تو كه باشد و نترسيدن من و ما از گفتن؛ چه نياز به چشيدن طعم گس آن خرمالوها... بگذار اين بار هم سهم همه ما از آن ميوه هاي شيرين؛ سهم تلخي از هيچ باشد...
نگار | October 24, 2004 12:27 AM
سلام همسایه / رهگذری رد می شدم / سرک کشیدم / کارهایتان قشنگ اند / پسرک، یخ و مهر هم
علی | October 24, 2004 12:06 PM
...كامل بود...چيزي ندارم كه بگم
برونكا | October 24, 2004 2:38 PM
بائوباي عزيز
من هر وقت از کامپيوترم دور ميمونم وبلاگ تو جزء اولين جاهايي که دلم براش تنگ ميشه...
هومن | October 24, 2004 10:14 PM
بسیار زیبا بود دوست من.
کاپیتان نمو | October 25, 2004 1:42 AM