مهر شايد تنها
پسرک لرزانی باشد
که دستهای يخکردهاش
را بر پيشانی تبدارت میکشد
مهر شايد تنها
همان تکه يخی باشد
که در ميان دستاناش
نهان کرده است
تا با خنکای دستی
داغ تب بشويد
مهر شايد تنها
تک قطره اشکی باشد
که همراه
با چکه آب پيشانی
از ميان چشمان ترت
بر گونهها میلغزد
مهر شايد تنها
دستان يخکردهی پسرکی باشد
که میخواهد
تب را از تنات بشويد
و برای دمی کوتاه
درد را
از يادت میزدايد
مهر شايد تنها
دل مهربان کودکی باشد
که مهربانانه و نگران
بر تو مینگرد
و در دل از
يخی که در دست دارد
گرم ِ گرم است
شايد هم قلب عاطفه باشد بر سکوي اعدام آنگاه که بر سينه اش مي کوفت....
[
م.ویس آبادی ] | [October 17, 2004 11:29 AM ]
زهرخند جان درود
من هيچ رابطهاي بين مهر و آن دختر بيمار روانی که اشاره کردهای، نمیبينم. هيچ علاقهای هم به مطرح کردن و گفتوگو دربارهی اينگونه مسائل در اين دفتر ندارم.
[
بائوبا ] | [October 17, 2004 11:38 AM ]
و مهر می تواند لبخندی باشد
بر گوشه لبان عزیزی
تا بگوید
گذشته ها را از یاد برده ام
بیا تا آینده را بسازیم
دست در دستان هم
زیر باران پائیزی و همراه با
خش خش برگهای خشکیده
[
کاپیتان نمو ] | [October 17, 2004 8:36 PM ]
شکر گويان دوست ميدارم ترا ، اي دوستي ، اي مهــر
دوست ميدارم ترا ، اي باده ، اي مستـــی .
شکر مي گويم ترا اي زندگي ، اي اوج .
اي گراميتر ، گران تر موج ...
[
mahya ] | [October 17, 2004 11:51 PM ]
در دفتر ديگران خاطره و يادگاري نوشتن كار خوبي نيست . به كندن يادگاري بر روي پوست درخت مي ماند . اما گاه دستاويز ديگري نيست و لطف صاحب دفتر زياد ...
عزيز بزرگوار ،
براي امروز كه با آمدنت فضا را عطر آگين كرده اي ، زيبايي خوشرنگ ترين رزهاي باغچه ، لطافت و پاكي بارانهاي بهاري ، استواري كوههاي سرزمين خاطرات ، و پاكي و صفا و لطف لبخنده هاي عصرهاي شهري كه براي كوتاه زماني همه اش سعادت آباد بود را ارمغان مي كنم .
عزتت مستدام .
[ jelsomina ] | [October 18, 2004 8:25 AM ]
سلام! هيچكس نميماند ... بگذريم ...
[
شين ] | [October 18, 2004 8:54 AM ]
بائوباي پاييزي درود ، اين ابرك پاييزي نيز بارها و بارها اينگونه شيرين ، با نگراني هاي چشمهاي روشن و نرماي دستهاي كوچك دختركش ، تلخي تب هايش را پاشويه كرده ست ... آري قطعا مهر معنايي جز اين نيست : مهر تنها شايد دل مهربان كودكي باشد !
دل مهربان كودكي ... و اين دل مهربان گاهي هنوز در سينه ي آدمي ، آدمي كه هنوز تكه يي از قلب كودكي اش را با خود دارد ، ميزند ! خوشا به حال چنين آدمي .
[
nazli ] | [October 18, 2004 9:41 AM ]
سلام بائوباي ترد و تراوا
اين؛ پر معنا ترين و منسجم ترين شعري بود که من در اين يکي دو ماه در دفترت خواندم... تار و پودش رنج و زيبائي ست... خوشحالم که پس از مدت ها شعري با اين مضمون نگاشتي. انگار... ساقه هاي نور مي رويند در تالاب تاريکي...
[
نگار ] | [October 18, 2004 4:31 PM ]
مهربان پاييزي درود ، اميد آنكه زودتر تب گياهي درخت ، يخ را در مهر دستهاي پسرك آب كند وين آب : تب را بشويد و با خود ببرد ...
[
nazli ] | [October 19, 2004 9:53 AM ]
خيلي غمگين بود
[
bahar ] | [October 19, 2004 7:29 PM ]
از سر مهر نوشتم که خواندم.
يخ در بساطام نيست.
دستتبدارم را میتوانم بر پيشانی تبدارت بگذارم تا آتش را با آتش فرونشانام!
[
شبح ] | [October 22, 2004 11:46 AM ]
آمدم چون خيال کردم دوباره نوشته اي جديد گذاشته اي ...افسوس که از همان بيراهه ها و دامهايي بود که بارها درونشان افتاده ايم . ولي خواندن دوباره اين شعر پر مهرت آنهم درين جمعه کشدار و دلتنگ خالي از لطف نبود مهربان پاييزي .
[
mahya ] | [October 22, 2004 3:23 PM ]
خیلی وقته اینجا رو می خونم
امروز وقت شد و لینکت را گذاشتم
موفق باشی
---
علی ن
[
هزار حرف نگفته ] | [October 22, 2004 10:12 PM ]
ساقیا پیمانه پر کن
شايد هم قلب عاطفه باشد بر سکوي اعدام آنگاه که بر سينه اش مي کوفت....
[ م.ویس آبادی ] | [October 17, 2004 11:29 AM ]زهرخند جان درود
من هيچ رابطهاي بين مهر و آن دختر بيمار روانی که اشاره کردهای، نمیبينم. هيچ علاقهای هم به مطرح کردن و گفتوگو دربارهی اينگونه مسائل در اين دفتر ندارم.
[ بائوبا ] | [October 17, 2004 11:38 AM ]و مهر می تواند لبخندی باشد
[ کاپیتان نمو ] | [October 17, 2004 8:36 PM ]بر گوشه لبان عزیزی
تا بگوید
گذشته ها را از یاد برده ام
بیا تا آینده را بسازیم
دست در دستان هم
زیر باران پائیزی و همراه با
خش خش برگهای خشکیده
شکر گويان دوست ميدارم ترا ، اي دوستي ، اي مهــر
[ mahya ] | [October 17, 2004 11:51 PM ]دوست ميدارم ترا ، اي باده ، اي مستـــی .
شکر مي گويم ترا اي زندگي ، اي اوج .
اي گراميتر ، گران تر موج ...
در دفتر ديگران خاطره و يادگاري نوشتن كار خوبي نيست . به كندن يادگاري بر روي پوست درخت مي ماند . اما گاه دستاويز ديگري نيست و لطف صاحب دفتر زياد ...
[ jelsomina ] | [October 18, 2004 8:25 AM ]عزيز بزرگوار ،
براي امروز كه با آمدنت فضا را عطر آگين كرده اي ، زيبايي خوشرنگ ترين رزهاي باغچه ، لطافت و پاكي بارانهاي بهاري ، استواري كوههاي سرزمين خاطرات ، و پاكي و صفا و لطف لبخنده هاي عصرهاي شهري كه براي كوتاه زماني همه اش سعادت آباد بود را ارمغان مي كنم .
عزتت مستدام .
سلام! هيچكس نميماند ... بگذريم ...
[ شين ] | [October 18, 2004 8:54 AM ]بائوباي پاييزي درود ، اين ابرك پاييزي نيز بارها و بارها اينگونه شيرين ، با نگراني هاي چشمهاي روشن و نرماي دستهاي كوچك دختركش ، تلخي تب هايش را پاشويه كرده ست ... آري قطعا مهر معنايي جز اين نيست : مهر تنها شايد دل مهربان كودكي باشد !
دل مهربان كودكي ... و اين دل مهربان گاهي هنوز در سينه ي آدمي ، آدمي كه هنوز تكه يي از قلب كودكي اش را با خود دارد ، ميزند ! خوشا به حال چنين آدمي .
[ nazli ] | [October 18, 2004 9:41 AM ]سلام بائوباي ترد و تراوا
[ نگار ] | [October 18, 2004 4:31 PM ]اين؛ پر معنا ترين و منسجم ترين شعري بود که من در اين يکي دو ماه در دفترت خواندم... تار و پودش رنج و زيبائي ست... خوشحالم که پس از مدت ها شعري با اين مضمون نگاشتي. انگار... ساقه هاي نور مي رويند در تالاب تاريکي...
مهربان پاييزي درود ، اميد آنكه زودتر تب گياهي درخت ، يخ را در مهر دستهاي پسرك آب كند وين آب : تب را بشويد و با خود ببرد ...
[ nazli ] | [October 19, 2004 9:53 AM ]خيلي غمگين بود
[ bahar ] | [October 19, 2004 7:29 PM ]از سر مهر نوشتم که خواندم.
[ شبح ] | [October 22, 2004 11:46 AM ]يخ در بساطام نيست.
دستتبدارم را میتوانم بر پيشانی تبدارت بگذارم تا آتش را با آتش فرونشانام!
آمدم چون خيال کردم دوباره نوشته اي جديد گذاشته اي ...افسوس که از همان بيراهه ها و دامهايي بود که بارها درونشان افتاده ايم . ولي خواندن دوباره اين شعر پر مهرت آنهم درين جمعه کشدار و دلتنگ خالي از لطف نبود مهربان پاييزي .
[ mahya ] | [October 22, 2004 3:23 PM ]خیلی وقته اینجا رو می خونم
امروز وقت شد و لینکت را گذاشتم
موفق باشی
---
[ هزار حرف نگفته ] | [October 22, 2004 10:12 PM ]علی ن
ساقیا پیمانه پر کن