سرسخت
وز ميان سنگفرش
درگوشهای از حياط خانه
دو بوتهی سبز
سر کشيدند نرم نرم
يکی گفت:
علفها را بايد برکند
اما
برگهای سبز و کوچک
دلام را برد
اينک در آغاز پاييز
گل کوچکی آبی رنگ
میدرخشد در ميان سنگفرش
آن سوتر
بر تن دگر بوته
گویهای سبز کوچکی
میرقصند در باد
روزی از همين روزها
گر سرما نزند ناگاه
بر گویها و سبزینهها
سرخ گردند گویها
دو گوجهفرنگی
يک گل آبی
با سبزبرگهای کوچک خويش
شاد و درخشان
میخوانند آواز زندهگی
از ميان تن سخت سنگفرش
رمز ها چون انار ترک خورده نيمه شکفته اند...
جوانه شور مرا درياب، نو رسته زود آشنا!
نگار | October 16, 2004 4:03 PM
اينروزها آفتاب تنها فريبي ست براي همه جوانه ها ، برگها و درختان .براي همه ..تو هم فريب آفتاب را مخور درخت استوارم . تنها به گرماي شراب و ساقي ميتوان دلخوش داشت ...
mahya | October 17, 2004 12:35 AM