baoba

BAOBA

October 10, 2004

بر یال آن اسب وحشی

هنگامي که دردی سياه
می‌خزد چونان چکه آبی
از لابه‌لای اين دوپاره استخوان
وز ميان اين گوشت ريشه‌ريشه
درهم پيچيده به آن ريسمان موذی
وز ميان آن سرخ‌آب
که بی‌خيال و ناخواسته
ره می‌سپارد به هرسو
ناله‌ای تيز اما بشکسته
برآيد وز ميان دندان‌های بسته
قفل شده و بربسته
از دردی برنده و خورنده
اين آشنای ديرين

می‌نشيند بر جان‌ام حسرت
از نشستن بر يال آن اسب وحشی
که ايستاده است بر پشت در
سال‌هاست که نفس سردش
می‌نشيند بر پوست‌ام گه‌گاه
نفس‌های تندش
پيچيد روزگاری بر همه رشته‌ها
که بسته بودند مرا به جان

باغ‌بان، ای مهربان‌ترين
تن‌ام در حسرت تبر
ناله‌ می‌کند هر دم
سم نپاش بر شاخ‌سار
شاخه‌ها
افسوس کرم‌ها را دارند
خسته‌ام، آری بس خسته
از برگ و بار دادن
ريشه‌ها را شبی باد برد
و اينک درختی پرشاخ و برگ
اما بی‌هيچ ريشه
تمنای رفتن دارد
در ميان شاخ‌سارش باد
سرود رفتن می‌خواند

بر پشت در
یا در دشت
بر لب خط افق
پیوندگاه دشت و آسمان
نقطه‌ی صفر زمان
آن خط سبزآبی
اسبی سیاه و وحشی
با يال‌های رها در باد
با نفس سرد و دل‌نشين‌اش
می‌خواندم به خويش

باغ‌بان، ای‌ مهربان‌ترين
آب نخواهم
بگذار کرم‌ها بخزند به زير پوست
سبک‌بار بايد رفت
ريشه‌ها را ببريده‌اند
تن پوک و تشنه
بايد وانهاد برهنه

بی‌هيچ انديشه از ريشه
از برگ و بار و سبزينه
خواهم نشست بر بال باد
بر يال مواج آن اسب
اسب سياه و وحشی
درد را می‌نهم برجای
به روشنای کهکشان خواهم رفت
بر سرسره‌ی مهتاب خواهم لغزيد
به تماشای انفجار ستاره‌ای
به ريزش شهابی خرد
در شبی درخشان
آوازخوانان خواهم رفت

11:15 PM | Baoba

درخت پاييزي فسرده ام . منهم مدتيست با باغبان قهر کرده ام . ديگر ز دست بازيهايش خسته شده ام . منهم چون تو در حسرت تبر مي سوزم ... کاش شبي ناله ام در گلو خاموش ميشد ...

[ mahya ] | [October 10, 2004 11:39 PM ]


Ach Baoba! Vielleicht musst du auch eine Heimkehr haben.

[ k ] | [October 11, 2004 3:15 AM ]


سبز جنگل تيره درود
ريشه ها را خزان و بادهاي سرد پاييزي از جان تک درخت سبز ديار تاريک نمي روبند.ريشه ها در دل تک درخت سبز هميشه جاويدند
تک درخت سبکبار بگذار تا باران ببارد آنگاه افسون اين زمان نيز از خاطرت خواهد گذشت.سخن حافظ اکنون در گوشم مي پيچد

سينه مالا مال درد است اي دريغا مرحمي000
چشم آسايش که دارد از سپهر تيز رو
ساقيا جامي به من ده تا بياسايم دمي
آدمي در عالم خاکي نمي آيد به دست
عالمي ديگر ببايد ساخت و زنو آدمي

[ خاكستر ] | [October 13, 2004 10:44 PM ]


با اصالت پر ريشه ، درود . وينك وقت پوشيدن پيرهن رنگي ييست كه پاييز برتو پيشكش ميكند نه وقت رفتن . نه. پاييز ست كه انقدر ، كه اينهمه دوست داري اش! آن اسب سياه وحشي تاب تناوري اينچنين را ندارد . هيچ. بردبار و وفادار به زمستان بمان تا سروده ي (گل يخ ) ات را واژه واژه دوباره براي باغ ، براي باغچه و ... دشت بيكرانه ي سبز- آبي ها بخوانيم .

(بائوبا ، ديروز ، نوشته ي نگار نازنين را خواندم و چند خطي هم براي برگهايت نوشتم و امروز هردو نگاشته را گويي باد با خود برده ست)

[ nazli ] | [October 14, 2004 10:06 AM ]


نازنين نگار و نازنين پری باران درود

من چند روزي از تارهاي چسب‌ناک اين عنکبوت افسون‌گر به‌دور بودم و نه پيام نگار ديدم و نه پی‌نوشت پری باران. گويا ميزبان دگرباره بيمار بوده است و اين دفتر باز نمی‌شده است. هرچه ناپديد شده است، از بيماری اين ميزبان بی‌دست و پای است.

مباد روزی که اين درخت بر آبی زلال باران و يا نقره‌ی مه‌تاب بياشوبد و ردپای ايشان از شاخه بزدايد.

[ بائوبا ] | [October 15, 2004 4:53 AM ]



ساقیا پیمانه پر کن













تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو