باغ اندیشه
$عصیان --»»
$نیک اهنگ --»»
$یک پزشک --»»
$نامه‌های سوشيانت --»»
$بامدادی --»»
$زنِ روزهای ابری --»»
$مزيدی --»»
$پيكوفسكی --»»
$ققنوس --»»
$چای داغ --»»
$جمهور --»»
$ديده‌بان محيط زيست
$ديده‌بان كوهستان
$مهار بيابان‌زايی
$1984
$گوش‌زد
$ف.م.سخن
$بائوبا
$نارنجی
$توكا
$تا دانه!
$سيبستان
$آريوبرزن
$کمان‌گیر
$ایتالیا، ایتالیا
$نکته‌ها و نقطه‌ها
$فرنگوپولیس
$حرف حساب
$جوجو
$یهودی ِ سرگردان
$ديده‌بان
$پژواک
$آیه‌های وبلاگی
$قلم‌هایِ سرخ
$کوهیار
$زمانه
$سیری چند؟
$Robo
$آفرودیت
$کمان‌گیری دیگر
$بی بی سی
$بهنود
$پخش زنده
$کلاغ نه پر
$روز
$دو در دو
$عصرانه
$بالاترين
$فن‌آوری اطلاعات
$جنگل‌بان
$تمدن
$کرگدن‌نامه

October 7, 2004

دریای خروشان و شب سیاه

در بند شده‌ام بی هيچ زنجير
در ميان ديوارهای مه
رها، سياه، ولی چگال
از هرسو مرا گرفته به بر
دست‌های‌م را نمی‌بينم
يادم آمد اما
ديری است که ندارم دستی
نقشی نکشيده‌ام بر بوم
خطی ننوشته‌ام از مهر

دست‌های‌م را
با همه باورهای خوش و رنگين
در شبی بی‌مه‌تاب
اسبی وحشی و سياه
با تنی خيس و دم‌کرده
با نفس‌های تند و پرصدا
نشسته بر يال‌اش باد
دمنده و زوزه‌کشان
با خود برد

دريا توفانی است
شب بس قيرگون است
نيست هيچ نشان
از نقره‌ی مه‌تاب
از ريزش ستاره‌ها
تنها خروش موج
ناله‌ی صخره‌های تن‌خسته
مويه‌ی صدف‌ها
بر کناره‌ی ساحل
در ميان خروش دريا
می‌رسد گه‌گاه به گوش

چشم بسته
می‌دوم در سياهی‌ها
باران می‌کند غوغا
خيس‌ام خيس
آب رفته تا مغز استخوان‌ها
لب بربسته و خاموش
شتابان می‌دوم در هر کناره
دريا کجاست؟

آب می‌رسد تا کمرگاه
دريا می‌خواندم به خويش
وسوسه‌ی آبی‌ها
در ميان قيرگون شب
و هياهوی الاهه‌ی دريا
و اشک ابرهای دل‌باخته
می‌کشدم به خويش
دريای توفانی
تف کند بر ساحل
همه رنگارنگ ماهیان
اما مرا می‌خواند

ای‌کاش
ماهی تشنه‌ی اين موج
پولک خسته‌ی اين آب
شناور هماره‌ی آبی‌ها
حتی به شب تيره‌ی خشم‌اش
می‌بودم

دست ندارم و هيچ پای
پوست‌ام
خيس است و لغزنده
باله‌ای بر من بخش
نازنين دريای سياه
شورآبه‌ی همه روزها
خروشان شب‌های قيرين
مرا به خويشتن
بپذير ام‌شب
مرا در ميان آبی‌ها
مرا در رنگارنگ ماهی‌ها
مرا در درون صدفی خاموش
پنهان دار ام‌شب
آرام باش آرام

می‌لغزم نرم بر آب
موج می‌بردم به دوردست‌ها
شب سياه‌ است سياه
دريا می‌خروشد
صدفی در ساحل
ناله می‌کند بی‌آوا
ماهی ليزی تن می‌کوبد
به صخره‌ی تيز و سياه
گم‌می‌شوم در ميان آب‌ها
شور آبی‌ها
می‌تراود از شورابه‌ی سياه
دريای‌م
بپذير اين خرده کاه

Baoba | 1:20 PM

Comments: دریای خروشان و شب سیاه

ولی چگال...
اين ترکيب بد جوري زد توي ذوقم
اگر مراد همان واژه چگال انگليسي باشد...
آيا اينطور است؟

م.ویس آبادی | October 7, 2004 2:08 PM

زهرخند جان درود

چگال هم‌سنگ واژه‌ی عربی غليظ است که هم‌ارز انگليسی‌اش dense است. چگالی هم که در فیزیک به کار می‌یرود جای‌گزین واژه‌ی غلظت عربی و یا density انگلیسی است. مرا با واژه‌گان عربی و انگلیسی هرگز کاری نباشد. گر در تمامی زبان انگليسی واژه‌ای با چنين آوايی (چگال) يافتی، بر من نيز بگوی که چه معنا دارد.

درضمن، تو از تمامی این دریای خروشان و وسوسه‌های آن، تنها واژه‌ی چگال را دیدی؟

بائوبا | October 7, 2004 2:13 PM

بائوباي مهربان و دل نگران چه بگويم که مرا هرگز پاي ايستادن در قبال دريا و وسوسه هاي آن نبوده ...هرگز ...و گفته ام که دريا مرا فرا مي خواند ...و يک چيزه ديگر مهربان . دل نگرانيت برايم قابل درک است و خوشحال کننده اما بايد بداني که مرا ديگر حتي اگر بخواهم هم تاب و توان دل از کف بردن نمانده . نه شوري، نه تواني ، نه حتي اطميناني ... ديگر هيچ چيز ...! و اينقدر دريچه ها به رويم گشوده شده که ديگر حتي فرصت انديشيدن به دلدادگي را هم ندارم ... نگران من نباش درخت رنگارنگ پاييزي من :)

mahya | October 7, 2004 3:42 PM

درود. خوشا غرق شدن؛ محو شدن در درياي بيکران تاريک.خوشا گذشتن؛ از همه چيز گذشتن! پذيراي همه چيز و همه کس در همه حال. دريا موجودي عجيب است. در همه حال پذيراست! اي کاش ما هم از او کمي ياد مي گرفتيم پذيرا باشيم؛ تحمل کنيم و مثل دريا حلاجي کنيم و تجزيه کنيم و آنچه را مي خواهيم جذب کنيم. مابقي هم در بزرگي و وسعت دريا هضم مي شوند يا به ساحل پس داده مي شوند. آنچه دست آخر مي ماند همان است که او جذب کرده.
ما هم بايد خوبي ها و پاکي ها را جذب کنيم و ما بقي را به ساحل گذشته بسپاريم. خوشحالم که مثل قبل مي نويسي

sherwood | October 7, 2004 5:24 PM

:)
نابیوسانی این لغت بعد از 15 سال هنوز برایم رفع نشده است...چه کنم با اینکه درست می گویی ولی این لغت را از جایی در آورده اند که برایم اینقدر غریب است که انگلیسی اش تصور کردم

م.ویس آبادی | October 7, 2004 6:41 PM

... گفتی که ناقدان نادان اين كرانه
در علت اعتمادت به دريا خيالبافی خواهند كرد
حق با تو بود پيشگوی شريف گريه ها
بسياری در جواب به دريا زدنت جفنگ می بافند
بگذار كه اين راز
تنها سر به مهر صندوق بغض های من باشد ...

نگار | October 8, 2004 2:52 AM

آن وادي خاموش به ز هزار خروش بي انجام
بازگشت هميشه بيدار شبهاي التهاب ديدني ست
به انتظار بنشان اش ...
به يادت پيشاني شبانگاه به خاک معطر سحرگاه مي کوبم ...

مانیـا | October 9, 2004 11:01 AM

مهربان بائوبا ، آخر بي تابي هاي ماهي ي لغزان دل ات را به دريا رساندي ؟! آي ... كه گاه كه به دريا ميرسيم ، آنچنان خو گرفته ي خاكيم كه باز با عادت ديرينه ي كهنه ، ميمانيم !
با شورآبي ها چه محسوس به رقابت با غوغاي باران و باد به سرزمين مه آلوده و نمناك بوم رفته اي . شايد از همين رو ست كه بغض هاي درخت را در سياهي ها باران ميشويد و به دريا ميريزد كه اينگونه روح ابركي دربوي ملح و مه نفس تازه ميكند ...

nazli | October 9, 2004 1:22 PM

مهربان بائوبا ، آخر بي تابي هاي ماهي ي لغزان دل ات را به دريا رساندي ؟! آي ... كه گاه كه به دريا ميرسيم ، آنچنان خو گرفته ي خاكيم كه باز با عادت ديرينه ي كهنه ، ميمانيم !
با شورآبي ها چه محسوس به رقابت با غوغاي باران و باد به سرزمين مه آلوده و نمناك بوم رفته اي . شايد از همين رو ست كه بغض هاي درخت را در سياهي ها باران ميشويد و به دريا ميريزد كه اينگونه روح ابركي دربوي ملح و مه نفس تازه ميكند ...

nazli | October 9, 2004 1:22 PM