baoba

BAOBA

October 2, 2004

پيام‌گير

دوستی از برداشتن پيام‌گير گله کرده بود. گاه از پيامی آن چنان شگفت‌زده می‌شوم که واکنشی جز بستن پيام‌گير نمی‌بينم. انتظار ندارم که همه‌گان برداشتی هم‌سان از يک نوشته داشته باشند و يا گه‌گاه حتی دريابند ره ترکستان و کعبه چه اندازه اختلاف درجه دارد. برداشت مردمان از یک سروده یا نوشته‌ی پر راز و رمز، طبیعی است که هم‌سان نباشد. اما شماری آن چنان در پيش‌نگرش خويش غرقه‌اند که گويا در کل نوشته را ناخوانده و نادیده می‌گيرند و تنها به دو واژه بسنده نموده و نظر کارشناسانه می‌دهند.

نوشته‌ی پيشين نه سروده‌ای بود پر اشاره و کنایه و نه پیچیده و مرموز. نگرش ساده‌ی من بود که اين‌روزها دل برکندن از اينترنت و تارنما را مدرک قابل استناد مرگ دانسته بودم ودوست نازنين‌ام با نوشته‌ای در دفتر خويش و فرستادن دنبالک آن، گفته است که رستن از اين تارهای چسب‌ناک تازه آغاز زيستن و سند زنده‌بودن است. چند دوستی نگرشی هم‌سان من داشتند، در پيام‌گير يا نامه به شوخی خواستند که برای ايشان هم تابوتی سفارش دهم که دل‌کندن از اين عنکبوت قرن را همانا با مردن يک‌سان می‌دانند. و يا به مهر گفتند که دل برنکن که ما همه بندهايی از مهر به دست و پای يک‌دگر بسته‌ايم و سخت درهم گره خورده است و يکی را نتوان گسست. یا پری باران که با نگاه زلال و آبی خویش و نقش نمودن تابوتی از جنس باران بر بستری از برگ‌های خیس و رنگارنگ، هر مرگی را به رویایی شیرین دگرگون می‌سازد.

درچنين شرايطی به یک‌باره پیامی می‌رسد که از افسرده‌گی و مد بودن ادعای بيماری روانی سخن می‌راند. رسیدن چنین پیام‌هايی، مرا وامی‌دارد که پيام‌گير بربندم. برخلاف گفته‌ی يکی ‌از دوستان، اين تاب‌نياوردن نگرشی ناهم‌خوان نيست. بلکه تنها بستن راه بحث به اشتباه گشوده‌شده‌ی بيماری روانی خويش يا دگر مردمان است.

آری دوست نازنين، حق با تو بود که در روزهايي دور بگفتی: "گر بناباشد برای هر جمله‌ی خويش در پيام‌گير یا خود تارنما چندصفحه شرح و توضيح دهم، به‌تر آن که پيام‌گير و این دفتر، هر دو را برچینم."

10:35 AM | Baoba

سلام
راستش من هم از وقتي که وبلاگ نويسي را گذاشتم کنار احساس مردگي ميکنم. ولي هنوز به فکر تابوت نيفتادم. چون هنوز اميد دارم که روزي روزگاري بتونم بنويسم.
در مورد پيامگيرت هم تا حدود باهات موافقم. بعضي وقتها حسابي اذيت ميکند اين پيغامها.

[ حاجاقا ] | [October 2, 2004 9:52 AM ]


سلام
راستش من هم از وقتي که وبلاگ نويسي را گذاشتم کنار احساس مردگي ميکنم. ولي هنوز به فکر تابوت نيفتادم. چون هنوز اميد دارم که روزي روزگاري بتونم بنويسم.
در مورد پيامگيرت هم تا حدود باهات موافقم. بعضي وقتها حسابي اذيت ميکند اين پيغامها.

[ حاجاقا ] | [October 2, 2004 9:52 AM ]


مهربان و سبز هميشه همينطوري بوده و هست . من که عادت کرده ام که بدانم وقتي چيزي مينويسم نبايد انتظار داشته باشم تا همه زبان و منظور من رو بفهمن :) يادمه همين چن وقت پيش مطلبي نوشته بودم که بين اون ۵۰ و خورده اي نفر فقط تو و نگار بوديد که برداشت واقعي از احساس من داشتيد . و باور ميکني نازنين که همان دو تا پيام شما مرا دلگرم ميکند ...که متاسفانه چن وقتيست که تو نميايي و نميخواني و هيچي برايم نمي نويسي :( فقط اميدوارم از اين تارها را که همه مان را به هم پيوند داده خلاصي نيابي :)

[ mahya ] | [October 2, 2004 12:31 PM ]


اين بخش را به خواننده واگذار نه توضيحي بده نه بخواه

[ م.ویس آبادی ] | [October 2, 2004 3:25 PM ]


این لطف دیگران را به فال نیک بگیر . حداقل مجالی برای اندیشیدن به بعضی مسائل به ظاهر بدیهی فراهم آورد. این عنکبوت که گفتی مثل هر ابزار دیگری خوب بد دارد. تو روی خوبش را ببین.

[ pixelak ] | [October 2, 2004 9:18 PM ]


بائوباي عزيز
همانطور که گفتي هرکسي برداشتي متفاوت از هر نوشته اي دارد. گاهي خيلي نزديک به منظور نويسنده گاه خيلي دور. گاها با غرض ورزي و شيطنت کنايه اي هم ميرسد. ولي نبايد بدل گرفت. مينويسيم که بخوانند و بگويند.
من هم اميدوارم که از اين تارها راهايي پيدا نکني.
شاد باشي.

[ هومن ] | [October 2, 2004 9:48 PM ]


نازنين بائوباي خفته در مه
درود
اين تارهاي در هم تنيده مهر هيچگاه از هم نمي گسلد چرا كه در جانمان خانه كرده است .
از نفهميدن گفته هايي هر چند ساده شكوه نمو ده اي بايد بگويم كه من نيز مدتهاست به نتيجه رسيده ام در اين ملك كه هر كس به دنبال ظهور پيامبر دروغين خويش است انچه به جايي نمي رسد فرياد است .عمق گفته ات را نيز در وجودم حس مي كنم كه اكنون هنگام خواندن نوشته اي در اين وادي گاه سر درد مي گيرم و تمامي آنچه را كه روزي بدان دلبسته بودم از دست داده ام .من نيز گويا مدتهاست در ميان اين خانه جان داده ام

[ خاكستر ] | [October 2, 2004 10:44 PM ]


salam .bazam man foghlae didam zabonam gereft . tabrik migam babte in hame zibayi . add kon age dost dary . hes mikonam be ham nazdikim .

[ har chy dost daryb sedam kon ] | [October 3, 2004 4:46 AM ]


بائوباي پاييزي ، درود ... بر رنجش هايت كه خوب ميدانم به دل نخواهي گرفت از هيچ كس! بر مهرباني هايت و تمامي ي خستگي هايت كه از زبان دوستداشتني ي نگار عزيز ، نقره اي مينمايند...

بائوبا ، آنچه رويا را شيرين ميكند : ب ا ر ا ن ست و برگهايت كه رنگ ، رنگ و نمناك براي ابركي دچار پاييز ، تن پوش ميسازند .

نميگويم سبز باشي مدام. چرا كه من ، چهار فصل درخت را دوست دارم اما پاييز برگها و شاخه ها و خالي ي لانه اي در ميان : هميشه برايم حس ديگري ست !

[ nazli ] | [October 3, 2004 9:45 AM ]



ساقیا پیمانه پر کن













تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو