مرگ بیبازگشت
- آقا ببخشيد يک تابوت میخوام.
* برای کی؟
- برای خودم.
* شواهد و مدارک مرگ، لطفاْ.
- نفسام درست درنمیآد.
* ایآقا، مال کی توی اين دود و دم در میآد که شما دويمیاش باشيد.
- تپش قلبام رو نمیشنوم.
* اين که نشد دليل. توی اين همه سروصدا کی میشنوه؟ تازه خيلیها سکته ناقص میکنن و بعد از ساعتها دوباره قلباشون به تپش میافته. اگه مدرک مستدل نداريد، مزاحم کسب و کار نشين لطفاْ.
- شور و اشتیاقام رو به اينترنت و وبگردی بهکل از دست دادم.
* آی پسر بدو بيا اندازههای اين مرده رو بگير. بدجوری بویاش دراومده.
* راستی، تابوتاتون چه رنگی و از چوب چی باشه؟
ـ نقرهای از چوب بائوبا.
وقتي ديروز منهم با تمام شور و شوقي که از پاييز داشتم برايت از مست کردن در پاييز و رقص زير باران،از برهنگي درختان و برگهاي رنگارنگ نوشتم و به يکباره همه از بين رفت ! تمامي اشتياقم به اينترنت و وب گردي هم از ميان رفت ...:( اآنقدر که ديگر حتي حوصله نداشتم دوباره برايت بنويسم که چقدر از شعر پاييزيت لذت بردم .! و حالا آمدم که بگويم بائوباي مهربان و استوار و تنومند من بيصبرانه منتظر مستيهايت در پاييز هستم ! خواهش ميکنم الان تابوت را براي خودت سفارش نده :) شايد تا بهار صبر کن ...
mahya | September 26, 2004 4:21 PM
سلام بائوباي نازنين ... ديگه از اين حرفها نزني ها ... دلمون مي گيره ... سبز باشي و هميشه پايدار ...
مریم | September 26, 2004 9:39 PM
دو تا لطفا ٌ سفارش بده.
م.ویس آبادی | September 27, 2004 5:11 PM
قبل از هر چيز از کامنتهای قشنگت ممنونم.
من ترجيح ميدم بعد از مرگم بجای اينکه زير خروارها خاک دفن بشم ، در دريا رهام کنند.
کاپیتان نمو | September 27, 2004 8:49 PM
ببخشيد، اما وات داز ايت مين؟
راستي، املاي وايت جور ديگريست.
با دوستي
شين | September 27, 2004 9:50 PM
درود. اول؛ جاي تعجب و تبريکم را به مناسبت نگارش اولين نثر - و نه نظم - به جناب عالي عرض مي کنم. دوم؛ سفارش تابوت دادن چندان سخت نيست ولي لغزيدن و خراميدن داخل آن خيلي سخت است!! خودم يک بار تجربه کرده ام.
سوم؛ به نظر مي رسد اعلام بيماري رواني هم براي خودش گاهي مد مي شود. اگر شما دچار افسردگي شديد پس حتما من مبتلا به خود شنگولي هستم!!!
چهارم؛ اين شوخي ها فقط براي سر حال آوردن آن دوست گرامي و ناديده ام بود و بس! مطمئن هستم ديري نخواهد گذشت که دوباره شاداب خواهيم ديدت وشادابيت ما را هم شاد مي کند و آنوقت شايد همه با هم لبخندي بزنيم که چه بود و چرا بود آنچه گذشت...
پنجم؛ هميشه سرحال و شاداب باشي
sherwood | September 28, 2004 8:37 PM