baoba

BAOBA

September 26, 2004

مرگ بی‌بازگشت

- آقا ببخشيد يک تابوت می‌خوام.
* برای کی؟
- برای خودم.
* شواهد و مدارک مرگ، لطفاْ.
- نفس‌ام درست درنمی‌آد.
* ای‌آقا، مال کی توی اين دود و دم در می‌آد که شما دويمی‌اش باشيد.
- ‌تپش قلب‌ام رو نمی‌شنوم.
* اين که نشد دليل. توی اين همه سروصدا کی‌ می‌شنوه؟ تازه خيلی‌ها سکته ناقص می‌کنن و بعد از ساعت‌ها دوباره قلب‌اشون به تپش می‌افته. اگه مدرک مستدل نداريد، مزاحم کسب و کار نشين لطفاْ.
- شور و اشتیاق‌ام رو به اينترنت و وب‌گردی به‌کل از دست دادم.

* آی پسر بدو بيا اندازه‌های اين مرده رو بگير. بدجوری بوی‌اش دراومده.
* راستی، تابوت‌اتون چه رنگی و از چوب چی باشه؟
ـ نقره‌ای از چوب بائوبا.

2:24 PM | Baoba

وقتي ديروز منهم با تمام شور و شوقي که از پاييز داشتم برايت از مست کردن در پاييز و رقص زير باران،از برهنگي درختان و برگهاي رنگارنگ نوشتم و به يکباره همه از بين رفت ! تمامي اشتياقم به اينترنت و وب گردي هم از ميان رفت ...:( اآنقدر که ديگر حتي حوصله نداشتم دوباره برايت بنويسم که چقدر از شعر پاييزيت لذت بردم .! و حالا آمدم که بگويم بائوباي مهربان و استوار و تنومند من بيصبرانه منتظر مستيهايت در پاييز هستم ! خواهش ميکنم الان تابوت را براي خودت سفارش نده :) شايد تا بهار صبر کن ...

[ mahya ] | [September 26, 2004 4:21 PM ]


سلام بائوباي نازنين ... ديگه از اين حرفها نزني ها ... دلمون مي گيره ... سبز باشي و هميشه پايدار ...

[ مریم ] | [September 26, 2004 9:39 PM ]


دو تا لطفا ٌ سفارش بده.

[ م.ویس آبادی ] | [September 27, 2004 5:11 PM ]


قبل از هر چيز از کامنتهای قشنگت ممنونم.

من ترجيح ميدم بعد از مرگم بجای اينکه زير خروارها خاک دفن بشم ، در دريا رهام کنند.

[ کاپیتان نمو ] | [September 27, 2004 8:49 PM ]


ببخشيد، اما وات داز ايت مين؟
راستي، املاي وايت جور ديگري‌ست.
با دوستي

[ شين ] | [September 27, 2004 9:50 PM ]


درود. اول؛ جاي تعجب و تبريکم را به مناسبت نگارش اولين نثر - و نه نظم - به جناب عالي عرض مي کنم. دوم؛ سفارش تابوت دادن چندان سخت نيست ولي لغزيدن و خراميدن داخل آن خيلي سخت است!! خودم يک بار تجربه کرده ام.
سوم؛ به نظر مي رسد اعلام بيماري رواني هم براي خودش گاهي مد مي شود. اگر شما دچار افسردگي شديد پس حتما من مبتلا به خود شنگولي هستم!!!
چهارم؛ اين شوخي ها فقط براي سر حال آوردن آن دوست گرامي و ناديده ام بود و بس! مطمئن هستم ديري نخواهد گذشت که دوباره شاداب خواهيم ديدت وشادابيت ما را هم شاد مي کند و آنوقت شايد همه با هم لبخندي بزنيم که چه بود و چرا بود آنچه گذشت...
پنجم؛ هميشه سرحال و شاداب باشي

[ sherwood ] | [September 28, 2004 8:37 PM ]



ساقیا پیمانه پر کن













تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو