پاییز
خنکای شب را میپراکند
نسيم بر در و ديوار
پاييز سرک میکشد از پنجرهی باز
به وسوسه میخواندم به پيش
دست نرماش مینشيند بر تن
میربايد نرم نرم، مرا به خويش
تن به نوازشاش میسپارم مست
میکشاندم به زير پوست شب
اینک ندانم هيچ
کز کدامين روزن افتادم؟
در ميان کوچههای تنگ و باريک
در خموش گستردهی شب
بر آغوش خنک پاييز
پاييز را دوست میدارم
ريزش اشکهای آسمان
بر لبان تشنهی خاک
بر تن غبار بگرفتهی دشت
بر بازوان گشودهی درخت
پاييز را دوست میدارم
که ندارد هيچ نشان
از تنهای پرفريب و نرم
خویکرده و خيس
بویناک و لزج
از تب و تابی بس گرم
پاييز را دوست میدارم
که جامه از تن برکنم
خشک و برگ برگ
برهنهگی را بيازمايم به شوق
برهنه بلغزم در آغوش باد
برقصم سرمست و شادمان
خيس و گيج در ريزش باران
آن باران زلال و بیامان
دنبالهای از حريری نازک
تکجامهای تننمای
از الاههی باران
آبی و سبز و آبی
خيس و خيس
رويای همه فصلها
آرزوی همه جنگل
پاييز را دوست میدارم
که گم شود
نالههای کشدار و آهنگين
از همه برگهای رنگارنگ
خرد و ریز ریز
به زير پای خستهی رهگذران
و خاک
این خاک نازنین
بستری رنگارنگ
بهر آرميدنِ وانهمه
شکسته برگ
خاکِ خيس و گلآلوده
که پایَم بگيرد در آغوش
تناش بر آن کشد سنگين
فرياد دارد هر آن بیآوا
بمان با من
دمی بيش
پاييز را دوست میدارم
و باد سردش را
که پريشان دارد هر آن
گيسوی هزاران بيد
دست کشد در برکه
آشفته دارد سکون آب
پاييز را دوست دارم
باد وحشی و چرخندهاش
و دستهای ماهرش را
که جامه برکند از تنها
برهنهگی را بدارد فرياد
دمادم و هر آن
پاييز را دوست میدارم
ابرهای سياهاش
که میخروشند بیتاب
نور میبخشند بر آسمان
با گريز آذرخشی وحشی
بارش رگبار
بر تن غبارآلودهی دشت
بر شاخههای لخت و عريان
تا بشويد همه رنگ و درد
تا بزدايد همه اندوه
از پوست تيرهی درختان
از بلندای دور کوه
برچيند کورهی داغ تابستان
برهمريزد حکومتِ خورشيد
آن مغرور زردتن ِ آسمان
پاييز را دوست میدارم
نسيم میوزد در شب
نوازشی می نشيند پنهان
بر برهنه روح و تن
شب میخواندم به خويش
میشتابم بیخود به پيش
گم میشوم و ناپديد
در کوچههای خيس ِ پاييز



بائوبا درود ، با اينهمه برگ ، بزودي همان جعبه ي رنگي ميشوي كه بوم حتي دركنارش ، دلتنگ آنست ! و شايد دلتنگ تر نيز ! بزودي : هزاران هزار رنگ ميشوي با دلي يك رنگ! بزودي دوباره بومي عاشق تا آخر فصل ، كنار پنجره ، به تماشاي پاييز دلخوش ميكند !
[ nazli ] | [September 20, 2004 1:26 PM ]من هم پاييز را دوست دارم. و البته نوشته هاي شما را
[ هومن ] | [September 22, 2004 11:36 PM ]و پاییز را . . . , که در این شهر ابلهانه ی نفس گیر هم , هنوز همان همه پاییز است . . .
[ خزه ] | [September 24, 2004 4:23 AM ]سلام. پائيز زيباست و دوست داشتني ... ولي چرا زيباست؟ بهار و پائيز از نظري مشابه هم هستند آنهم تنوع طبع آن دو است. گرما؛ سرما؛ آفتاب؛ باران؛ ابرهاي طوفاني؛ باد و باد و رگبار ... رعد و برق هاي پر هيبت ... گل و خاک و ... همه و همه در هر دو يافت مي شوند ولي يکي رو به گرما دارد و ديگري رو به سرما! يکي اميد بار و توشه دارد و ديگري کابوس سرما. پس چرا پائيز زيباست؟
[ sherwood ] | [September 24, 2004 4:00 PM ]پاييز با رنگهايش برايم جشني باشكوه است.جشني كه هر روزش رنگي خاص دارد
[ خاكستر ] | [September 24, 2004 11:34 PM ]زيبا .... بسيار زيبا....
خنک شدم .
[ م.ویس آبادی ] | [September 25, 2004 12:18 AM ]بائوبای زرد و قرمز و نارنجی ...مهمانی پاییز را به تو تبریک میگویم و برایت رقصی هماره در این پاییز آرزو مندم ، امید که چشمانت چون پاییز خیس و دلت چون غروب آن دلگیر نشود ... منهم پاییز را دوست میدارم و میدانم که هیچ غمی نمیتواند آسمان پاییزی دل مرا غمگین سازد وقتی مست از رقص برگهای رنگارنگ پاییز می شوم ...! آری مهربان حال زمان شادی و سرخوشی ما رسیده ست .!
[ mahya ] | [September 25, 2004 2:16 PM ]وقتي لينک به اون مطلب سهراب منش دادي و چند تا پست متقاوت دلم شور افتاد.
[ هومن ] | [September 30, 2004 10:57 AM ]نکنه ميخواي بري غيبت؟ اينکارو نکني هااااا
بائوبا درود ، من تابوتي از جنس باران را باتن پوشي از برگهاي خيس دوست دارم ... اما پاييز حرف ديگري ست ! كاش تقويم فقط برگ پاييزي داشت!
[ nazli ] | [September 30, 2004 11:06 AM ]ساقیا پیمانه پر کن