baoba

BAOBA

September 18, 2004

باورم دار

گفتا: نبينم، نشنوم، نبويم
به سرانگشت حس‌ات نکنم
گفته بودم‌ بارها
نباشد نياز
برای شنيدن به واژه و آوا
براي ديدن به چشم و نگاه
برای بوييدن به بيني و مشام
برای حس کردن به سرانگشت
برای مستی به شراب و ساقی
تنها دلی بايد و اشتياقی
شوری و ذوقی
خواهشی و تمنايی
اميدی و آرزويی

گفتا: گريزپايی و ناپيدا
از ديدن و شنيدن
از لمس‌شدن و بوييدن
گريزانی و ترسان
گوش‌دار و ببين مرا

گفتم: من‌ام
اين‌جا و آن‌جا
نزديک‌تر از نسيم
در ميان گيسوان پريشان
آشناتر از پيرهن
نشسته بر پوست تن
من‌ام ميان ريزش باران
بر باغ‌چه‌ي کوچک تنهايی
من‌ام نيوشای همه زمزمه‌ها
که برآيد گه‌گاه
نرم و آرام از بسته‌یِ لب‌ها

باورم دار تا ببينی مرا
باورم دار تا بشنوی مرا
در تپش‌های تند قلب‌
بر رگ‌های پيشانی
بر آبی‌های دست‌ها
بر آن پوست مخملين و نازک
که شده‌ست تراوا
بر آن رود احساس
جاری از همه روزن‌ها

باورم دار ای نسيم آشنا
که من‌ام
آن ره‌گذر مستِ همه شب‌ها
در ميان بارش نقره‌گون
ستاره‌گان و شهاب‌ها
در ریزش چشمه‌ی مه‌تاب
بر برکه‌ی خاموش
بر سيم‌گونِ سرشاخه‌ها
درختان ايستاده‌ی جنگل
بر گستره‌ی سبز دشت‌ها
در نوازش عطر گل‌های یاس و یخ
بر بال همه پروانه‌ها و شاپرک‌ها
بر پرده‌ی گسترده‌ی شب
بر بال سبک و نرم نسيم

باورم دار
ای ساقی همه می‌کده‌ها
ای مستی همه شراب‌ها
ای روشنای همه ستاره‌گان
ای شاه‌بيت همه سروده‌ها
ای نگار همه دل‌داده‌گان
ای رويای همه مستان
باورم دار

11:08 PM | Baoba

دوست عزيزم
همه نوشته هايت زيبا و دلنشين هستند ولي اين شعر چنان به دلم نشست که ....
شاد و پيروز باشي

[ هومن ] | [September 18, 2004 11:14 PM ]


کسي هست مهربان که تو را باور نداشته باشد آنچنان که خود مي گويي ؟!!؟! خوشا به حال ساقي همه مي کده ها ...خو شا به حال نگار همه دلداده گان ... خوشا به حال نسيم آشنا :)

[ mahya ] | [September 19, 2004 12:39 AM ]


سلام بائوباي نازنين ... باور ها ترديد ها را مي آفريند و ترديدهاي بي انصاف باورها را .... باور همانجاست ... بر گسترهء سبز دشتها ، سيمگون سرشاخه ، بر بال سبک و نرم نسيم .... سبز باشي دوست خوب ...

[ مریم ] | [September 19, 2004 2:14 PM ]


مهربان بائوبا ... ما ، باران را باور كرديم . وقتي صورتهايمان در گريه ي پنجره خيس ميشد و به تنهايي آن باغچه ي كوچكي كه ميگويي نگاه ميكرديم (فكر ميكرديم). ما ، باران را باور كرديم و ... وقتي بند آمد انگار همان (دنيا) يي كه ميگويي به آخر رسيد ! هرچند براي سيراب شدن مان ، ( كافي) نبود .

[ nazli ] | [September 20, 2004 12:36 PM ]



ساقیا پیمانه پر کن













تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو