نماها و سایه
چندين نما هست ز من
يکی در آيينه
يادگاری از پدر
خطوطی از مادر
نقش گنگی از نياکان
که تنها نمايی است
در چشم شيشهای آيينهها
گر آریامردان
در ساليان دور
کوچ میکردند از کنار رود
اينک نمايی میبود
واژگونه، دگررنگ و دگرگونه
من نداشتهام نقشی
هیچگاه
در برکشيدن اين چهره
شايد تنها
رد زخمی از خراشی دور
يادگاری از کودکی
از زمين خوردن و سنگ ناديدن
يا فروافتادن از درختی سبز
دست زمان اما
آرام و بیوسواس
مینهد هر روز بر آن
خطی دگر و يادگاری نهان
می ربايد
گهگاه رنگی از موی
مینشاند بر چهره ردی
نمايی دارم از خويش
در پنداری شيرين و خوش
که گهگاه میشکند
با سنگ واکنشی غريب
و من به حيرت
میمانم به تماشا
اين آشنا صورتِ غريبه را
و نمايی ديگر هم هست
بس خوشتراش
خوش آب و رنگ
بس نيک و مهربان
که به خط مهر کشيدهاند
از دل به چشم
نيکان و مهربان دوستان
نمايی که پاک شدهست از آن
خطوط تيرهی بدی و بدخواهی
نقشی هم دارم بس سياه
تيره و بدگهر و بدادا
در چشم نامهربان بدخواهان
اژدهايی درون صورتکی نهان
دمان و خروشان و غران
بدخواه و بدسگال و بدنگاه
اين همه نقش گونهگون
اين همه نماهای غريب
در شگفتام که نبودهام
هيچيک به تمام
سايهای محو بودهام تنها
در درازای کشدار روزان و شبان
نقش گنگی در گذرگاه زمان
گاه باريک و کشيده
گاه سياه و درهم تنيده
و تنها سايهای از هيچ
بیوزن و بی مقدار
بیروشنا و بیاميد
از جسمی مات و کدر
در برابر پرتوی خورشيد



بائوباي سبز و پايدار تو فکر ميکني هيچ کسي هست که بتواند يکي باشد ؟ با يک نما ؟ يا اينکه حتي بتواند يکي از نماهايش را تمام باشد ؟!؟؟ من که فکر نميکنم ...
[ mahya ] | [September 14, 2004 12:31 PM ]درود بائوباي عزيز.
[ هومن ] | [September 14, 2004 6:57 PM ]منم همين رو ميگم. شاد باشي.
سبز انديشه درود
[ خاكستر ] | [September 15, 2004 1:02 AM ]براي من هميشه نقش همان سايه بي وزن را داشته اي که در گرماي سوزان کوير پناهي براي آسودن و انذيشدن بود
يکی نيست پندی دهد اين دل ِ ناکوک
يا دست ِ نا آزموده را
که دستم کوک ِ ماهور می رود
دلم شور می زند...
[ نگار ] | [September 15, 2004 1:08 AM ]بائوبا درود ... و نمايي ديگر هم هست :
مامني، تناور و مهربان و نمناك براي پرنده هاي خيس وقتي برگستره ي بيكران سبز-آبي ي دشت باران ميگيرد !
[ nazli ] | [September 15, 2004 11:47 AM ]ساقیا پیمانه پر کن