باغ اندیشه
$عصیان --»»
$نیک اهنگ --»»
$یک پزشک --»»
$نامه‌های سوشيانت --»»
$بامدادی --»»
$زنِ روزهای ابری --»»
$مزيدی --»»
$پيكوفسكی --»»
$ققنوس --»»
$چای داغ --»»
$جمهور --»»
$ديده‌بان محيط زيست
$ديده‌بان كوهستان
$مهار بيابان‌زايی
$1984
$گوش‌زد
$ف.م.سخن
$بائوبا
$نارنجی
$توكا
$تا دانه!
$سيبستان
$آريوبرزن
$کمان‌گیر
$ایتالیا، ایتالیا
$نکته‌ها و نقطه‌ها
$فرنگوپولیس
$حرف حساب
$جوجو
$یهودی ِ سرگردان
$ديده‌بان
$پژواک
$آیه‌های وبلاگی
$قلم‌هایِ سرخ
$کوهیار
$زمانه
$سیری چند؟
$Robo
$آفرودیت
$کمان‌گیری دیگر
$بی بی سی
$بهنود
$پخش زنده
$کلاغ نه پر
$روز
$دو در دو
$عصرانه
$بالاترين
$فن‌آوری اطلاعات
$جنگل‌بان
$تمدن
$کرگدن‌نامه

September 11, 2004

خشم رود

رود سخت برآشفته بود
خروشان فرياد می‌کرد
تن به صخره‌ها می‌کوفت
همه ماهيان را
به قربان‌گاه کرانه
هديه می‌کرد بی‌بهانه

اشک رود زلال نبود
همه بستر نرم و روان خویش
به خروش برکنده بود
اشک‌هایَ‌ش گل‌آلوده بود

ماهيانِ مرده بر تنِ کناره
افتاده بودند بی‌جنبش
مرغان ماهی‌خوار
با دهان‌های باز از حسرت
ترسان از خروش رود
از دور می‌کردند نظاره

صخره‌ها دگر سخت نبودند
با خشم رود
پاره پاره، ذره ذره
پوست می‌ريختند

در بالادست بر کنار آب
زنی با چشم‌هایی خونین از گریه
درد می‌باريد در ميان ناله
اشک می‌ريخت در زلال چشمه
يکی پوسیده و خشکیده‌تن در سياه‌چالی
بند بردست و خون برسر و تن
خاموش مانده بود بی‌هیچ ناله

تازيانه‌ها همه خونين
مردان خاموش و آرام
زخم‌ها سربازکرده و چرکين
تن‌ها درتنگنای سيه‌چال‌ها
می‌پوسيد بی‌آوا
اما
دل‌ها همه تاب‌ناک

دژخيم درهم بود و دژم
در حسرت فرياد مانده
با ولع می‌مکيد
خون تازه‌ را
از تازيانه‌های ريش‌ريش

زنی در بالادست
در چشمه می‌گريست
داستان درد بر آب می‌نوشت
رود از درد می‌خروشيد
تن صخره خرد می‌شد
صخره‌هایی در سيه‌چال‌ها
اسطوره می‌نوشتند بر تن شب
شب بستر تاريخ بود
روشنا را از چشم دژخيم
نهان می‌داشت تا بردميدن سپيده

مردان خاموش و تن بشکسته
زنان گريان و نالان بر لب آب
رودها خروشان و گل‌آلوده
ماهيان مرده بر قربان‌گاه کرانه
صخره‌ها پوسته پوسته
اما مغرور و پابرجا
سر بر آسمان ساييده

Baoba | 2:37 PM

Comments: خشم رود

دردهای من

جامه نيستند

تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نيستند

تا به رشته سخن در آورم

نعره نيستند

تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی ست...

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته غرور من

تکيه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گريه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است...

اولين قلم حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها کنم؟...

درد حرف نيست

درد، نام ديگر من است

من چگونه خويش را صدا کنم؟...

نگار | September 11, 2004 3:12 PM

بي شک درد مشترک داريم ولي تو چه زيبا اين حقيقت وحشتناک رو بيان ميکني.
کاش اميدمان به فرداي بهتر بيشتر شود.

هومن | September 11, 2004 9:55 PM

سلام درخت ريشه دار در صخره هاي ساحل. اين درياي خشمگين اگر چه ماهيان را به ساحل مرگ مي کوبد و نابود مي کند اگر با نگاهي ديگر ببينيش درياي آرامش است ... درياي تو گويي درياي تاريخ درد و زجر است نه درياي آرامش! شگفتا که چگونه جامي از آب شور چنين در نظاره چشم هاي مختلف معناي مختلف دارند ... شگفتا! ...
برقرار و استوار باشي

sherwood | September 11, 2004 11:44 PM

همه چيز را از بين ميبرد ...هر چيزي که بر سر راهش باشد ... صبر هم ديگر نمانده ...

mahya | September 14, 2004 11:49 AM

مهربان بائوبا درود ، احساس ات مرا برد تا پاي آن رودي كه سهراب دوست داشت و ميخواست : گل نكنيم !

nazli | September 14, 2004 12:02 PM