baoba

BAOBA

September 11, 2004

خشم رود

رود سخت برآشفته بود
خروشان فرياد می‌کرد
تن به صخره‌ها می‌کوفت
همه ماهيان را
به قربان‌گاه کرانه
هديه می‌کرد بی‌بهانه

اشک رود زلال نبود
همه بستر نرم و روان خویش
به خروش برکنده بود
اشک‌هایَ‌ش گل‌آلوده بود

ماهيانِ مرده بر تنِ کناره
افتاده بودند بی‌جنبش
مرغان ماهی‌خوار
با دهان‌های باز از حسرت
ترسان از خروش رود
از دور می‌کردند نظاره

صخره‌ها دگر سخت نبودند
با خشم رود
پاره پاره، ذره ذره
پوست می‌ريختند

در بالادست بر کنار آب
زنی با چشم‌هایی خونین از گریه
درد می‌باريد در ميان ناله
اشک می‌ريخت در زلال چشمه
يکی پوسیده و خشکیده‌تن در سياه‌چالی
بند بردست و خون برسر و تن
خاموش مانده بود بی‌هیچ ناله

تازيانه‌ها همه خونين
مردان خاموش و آرام
زخم‌ها سربازکرده و چرکين
تن‌ها درتنگنای سيه‌چال‌ها
می‌پوسيد بی‌آوا
اما
دل‌ها همه تاب‌ناک

دژخيم درهم بود و دژم
در حسرت فرياد مانده
با ولع می‌مکيد
خون تازه‌ را
از تازيانه‌های ريش‌ريش

زنی در بالادست
در چشمه می‌گريست
داستان درد بر آب می‌نوشت
رود از درد می‌خروشيد
تن صخره خرد می‌شد
صخره‌هایی در سيه‌چال‌ها
اسطوره می‌نوشتند بر تن شب
شب بستر تاريخ بود
روشنا را از چشم دژخيم
نهان می‌داشت تا بردميدن سپيده

مردان خاموش و تن بشکسته
زنان گريان و نالان بر لب آب
رودها خروشان و گل‌آلوده
ماهيان مرده بر قربان‌گاه کرانه
صخره‌ها پوسته پوسته
اما مغرور و پابرجا
سر بر آسمان ساييده

2:37 PM | Baoba

دردهای من

جامه نيستند

تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نيستند

تا به رشته سخن در آورم

نعره نيستند

تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی ست...

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته غرور من

تکيه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گريه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است...

اولين قلم حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها کنم؟...

درد حرف نيست

درد، نام ديگر من است

من چگونه خويش را صدا کنم؟...

[ نگار ] | [September 11, 2004 3:12 PM ]


بي شک درد مشترک داريم ولي تو چه زيبا اين حقيقت وحشتناک رو بيان ميکني.
کاش اميدمان به فرداي بهتر بيشتر شود.

[ هومن ] | [September 11, 2004 9:55 PM ]


سلام درخت ريشه دار در صخره هاي ساحل. اين درياي خشمگين اگر چه ماهيان را به ساحل مرگ مي کوبد و نابود مي کند اگر با نگاهي ديگر ببينيش درياي آرامش است ... درياي تو گويي درياي تاريخ درد و زجر است نه درياي آرامش! شگفتا که چگونه جامي از آب شور چنين در نظاره چشم هاي مختلف معناي مختلف دارند ... شگفتا! ...
برقرار و استوار باشي

[ sherwood ] | [September 11, 2004 11:44 PM ]


همه چيز را از بين ميبرد ...هر چيزي که بر سر راهش باشد ... صبر هم ديگر نمانده ...

[ mahya ] | [September 14, 2004 11:49 AM ]


مهربان بائوبا درود ، احساس ات مرا برد تا پاي آن رودي كه سهراب دوست داشت و ميخواست : گل نكنيم !

[ nazli ] | [September 14, 2004 12:02 PM ]



ساقیا پیمانه پر کن













تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو