آبی و نقرهفام
و من ترا
روشنتر از هزاران خورشيد
در ميان سياهی شب ديدم
که نرم و آرام و سبک
رها میشدی از سنگينی تن
و من ترا ای روشنای آبی
ذره ذره به چشم کشيدم
به نوازش سرانگشتان حسرت
همه روشنایت
به جان خويش تنيدم
و در روح خسته و تشنهام
گلی آبی از نور شکفت
آن چنان سرمست آبیها
در خويشتن غرق بودی
و شناور بر عطر نسيم
که آسمان
به سجدهات نشست
آری، گنبد آسمان شکست
ستارهها کمر خم کردند
مه روی نهان کرد
شبام به نور آبی نقرهات
روشنتر از هزاران روز شد
و تو نديدیام
که سخت محو خويشتن بودی
به شادمانیات
به سبکباریات
به رويای رهايیات
به مستی روشنايیات
به پرتوهای نقرهگونِ آبیات
درود
هزاران هزاران بوسه
بر آن تن خسته
بر آن روح بیشکست
بر آن اندوه بازگشت
بر آن شکسته تن
بر آن کبودیهای درد
بر آن مغرور سرمست
به شکرانهی نسيم عطرآگين گذرت از بام کوچک تنهايیام
ای روشنترين روشنا
ای درخشش همه شهابها
ای همه آبیها
همه سيمگون و نقرهفام
سلام.
وب لاگت رو خوندم خیلی عالی می نویسی.من تازه شروع کردم اگه بهم سر بزنی و نظراتت رو بگی خیلی ممنون می شم.
رویا فرقانی | September 9, 2004 3:02 PM
پسر چه بوی عشی می آد. مبارکه:)
م.ویس آبادی | September 9, 2004 4:05 PM
قافش افتاد ديگه ! نشانه دستپاچگي ما.
م.ویس آبادی | September 9, 2004 4:06 PM
زهرخندجان درود
باز خوب است مرا به چشمپزشک و روانپزشک رهنمود ندادهای.
من تنها بوی خوش آبی آرامش و شناوری در فضایی بیهیچ وزن و بند و زنجیر را حس میکنم.
بائوبا | September 11, 2004 9:00 AM
من هم آمدم از بوهای اينجا صحبت كنم كه از هراس رهنمون شدن به پزشك متخصص حرفم را خوردم! آخر حال و حوصلهي دكتر مكتر ندارم!
ناصرزاده | September 11, 2004 10:17 AM
چقدر آبي ! چقدر سبز ! و چقدر مثل بيكرانه ي دشت ، سبزآبي ...
nazli | September 14, 2004 11:59 AM