برهنه
گفته بودمات که ورای صورتکها
باشد بس آزارنده و زشت و سياه
گفته بودمات که ترا دل نيست
که بر چهرههای بینقاب بنگری
گفته بودمات که دلآشوبه میگيری
از ياد ببردی
پای بر زمين کوفتی چونان کودکی
بیتاب و بیقرار و ناشکيب
اينک تو و دگرسوی صورتکها
تمامی تاولهای زشت
جوشهای چرکین و زرد
برافروخته و سرخ و تبآلوده
از آمیختن با سیاهی و رنگ
از لکههای خون سرد
نشسته بر دستهای سیاه
تمامی پلشتیهای نهان
همه کرمهای ريا
همه زالوهای بادکرده و کریهسیما
پرخون از مکيدن خون برهها
گفته بودمات
که آدمی مردهست قرنها
اينک تو و دگرسوی چهرهها
این لاشههای فاسد و بویناک
لخت و عريان و بیپروا
کفتارهايی در انتظار گوشتی نرم
دهانهايی تشنهی خون گرم
چهرههايی برهنه و بیبزک
زشت و سوراخ از ريب و ريا
تيره از حسادتهای نابهجا
دودآلوده از هوسهای تباه
سیاه و سیاه و سیاه
اينک ببوی سرگیجهی درد را
اين گندابهی تند و سنگین را
بوی واپاشیِ همه جان و روح
پيچيده در هر سوی فضا
بوی فساد و زوال و تباهی
بوی مرگ باور و سادهگی
اينک تو
و دلآشوبهای تلخ تا ابد مانا


