باغ اندیشه
$مزيدی --»»
$یک پزشک --»»
$بامدادی --»»
$نیک اهنگ --»»
$نامه‌های سوشيانت --»»
$عصیان --»»
$توكا --»»
$تا دانه! --»»
$ديده‌بان كوهستان
$پيكوفسكی
$ديده‌بان محيط زيست
$چای داغ
$بائوبا
$جمهور
$ف.م.سخن
$نارنجی
$زنِ روزهای ابری
$مهار بيابان‌زايی
$1984
$ققنوس
$سيبستان
$آريوبرزن
$کمان‌گیر
$گوش‌زد
$ایتالیا، ایتالیا
$نکته‌ها و نقطه‌ها
$فرنگوپولیس
$حرف حساب
$جوجو
$یهودی ِ سرگردان
$ديده‌بان
$پژواک
$آیه‌های وبلاگی
$قلم‌هایِ سرخ
$کوهیار
$زمانه
$سیری چند؟
$Robo
$آفرودیت
$کمان‌گیری دیگر
$بی بی سی
$بهنود
$پخش زنده
$کلاغ نه پر
$روز
$دو در دو
$عصرانه
$بالاترين
$فن‌آوری اطلاعات
$جنگل‌بان
$تمدن
$کرگدن‌نامه

August 29, 2004

نانوشته ماند

گفتم از درد نگارم ام‌‌شب
اما جوهر قلم
در آتش درد خشک شد
بر آن شدم با اشک بنويسم
اما افسوس ندانستم
اشک از غم‌های بزرگ
چو غزالی رمان می‌گريزد

خون دل جوهری است جاری
با آن نويسم درد را
اما چه حاصل
دل هزار پاره بود
هر پاره‌اش در گوشه‌اي از خاک
سرد و ‌خون‌مرده و دور

انديشيدم زنگار روح
جوهری مسين باشد
با آن نويسم اندوه را
ولی زنگار خشک بود و سخت
برکنده نشد از دل و از جان

اما آسمان خواهد باريد
با باران نويسم رنج را
اما ابری هم نبود در آسمان
آسمان تيره از دود سوختن بود

پوسته‌ی درخت را شکافتم
با جوهر سبز درخت
خواهم نوشت تنهايی را
اما شيره‌ و سبزينه‌ی گياه را
کرم‌های ريز و خرد
خورده بودند روزها
درخت خشکيده بود

ذره‌بينی جستم
با نور آفتاب بر کاغذ سوخته
خواهم نوشت سوزش سينه را
اما ابرهای تيره‌ی ياس و نوميدی
راه بر پرتو خورشيد بسته بود

تخته سنگی جستم
با قلم تيز حسرت
بر دل سنگ خواهم کند
افسانه‌ي نامردمی را
اما با ضربه‌یِ نخست
با اولين حرف از اين واژه
سنگ خرد شد به يک‌باره
شد هزاران هزار پاره

درد ناگفته ماند هربار
خار خشکی روييد در سينه
شد بوته‌ای پر تيغ و تيز
شد درونی ريش ريش
شد برونی زخمی و سرد
شد هزاران آه خاموش
شد هزاران بغض سنگين

اينک آدمی
نماد درد و اندوه
نماد رنج و حسرت
نماد همه آه‌های عالم
نماد سينه‌های سوخته
نماد جان‌های فرسوده
نماد يک هيچ بی‌پايان
در چرخه‌ای سرگردان
سخت نالان و بس حيران

Baoba | 4:00 PM

Comments: نانوشته ماند

حرفي اگر هست
بهتر كه چشمي بگويد و چشمي پذيرا شود،
غمي اگر هست
بهتر كه دستي بازگويد و دستي به غمگساري نشيند.
هرگز كلام اين چنين ناتوان نبوده است...

بگذريم اي دوست،
در زميني كه پيام فصل فصلش حرف اندوهست
در زماني كه نبرد نيكي و نيرنگ
چون مصاف كاه با كوه است...
راستي هيهات!
واژه «تفريق»
آبروي «جمع» را برده ست*...
* کمال رجا

نگار | August 29, 2004 4:09 PM

حرفي اگر هست
بهتر كه چشمي بگويد و چشمي پذيرا شود،
غمي اگر هست
بهتر كه دستي بازگويد و دستي به غمگساري نشيند.
هرگز كلام اين چنين ناتوان نبوده است...
.........................
بگذريم اي دوست،
در زميني كه پيام فصل فصلش حرف اندوهست
در زماني كه نبرد نيكي و نيرنگ
چون مصاف كاه با كوه است...
راستي هيهات!
واژه «تفريق»
آبروي «جمع» را برده ست*...
* کمال رجا

نگار | August 29, 2004 4:12 PM

مهربان بائوبا ... دل نيك دار كه آسمان شهرمان اينهمه دلتنگي ها و ستوه آدمي را كه از آن چنين سوزان دم زده اي ، تاب نياورد ه ست ! و پياله پياله باران را به كام مان ميريزد تا شايد ... شايد آفتابگردانهاي سوخته ي مرد ، دوباره طراوت را در تنهايي ي دل اش ، نم نمك تازه كنند .

nazli | August 29, 2004 6:01 PM

يادم نمي رود که دردم نهفته به ز طبيبان مدعي ... تو هم از ياد مبر ...

mahya | August 29, 2004 9:40 PM

سبز جنگل تيره درود
براستي که خون دل بستريست جاري که بر درد طواف مي کند و ريشه هاي وجود را در درد مي سوزاند
خواستم در پي نوشت آواي جانسوز دلت کلامي از خواجه شيراز نويسم که چنين آمد

گر چه از خون دل ريش دمي ظاهر نيست

براستي که آدمي در اين جزيره سرگرداني نماد درد و اندوه است

خاكستر | August 30, 2004 11:48 PM