baoba

BAOBA

August 29, 2004

نانوشته ماند

گفتم از درد نگارم ام‌‌شب
اما جوهر قلم
در آتش درد خشک شد
بر آن شدم با اشک بنويسم
اما افسوس ندانستم
اشک از غم‌های بزرگ
چو غزالی رمان می‌گريزد

خون دل جوهری است جاری
با آن نويسم درد را
اما چه حاصل
دل هزار پاره بود
هر پاره‌اش در گوشه‌اي از خاک
سرد و ‌خون‌مرده و دور

انديشيدم زنگار روح
جوهری مسين باشد
با آن نويسم اندوه را
ولی زنگار خشک بود و سخت
برکنده نشد از دل و از جان

اما آسمان خواهد باريد
با باران نويسم رنج را
اما ابری هم نبود در آسمان
آسمان تيره از دود سوختن بود

پوسته‌ی درخت را شکافتم
با جوهر سبز درخت
خواهم نوشت تنهايی را
اما شيره‌ و سبزينه‌ی گياه را
کرم‌های ريز و خرد
خورده بودند روزها
درخت خشکيده بود

ذره‌بينی جستم
با نور آفتاب بر کاغذ سوخته
خواهم نوشت سوزش سينه را
اما ابرهای تيره‌ی ياس و نوميدی
راه بر پرتو خورشيد بسته بود

تخته سنگی جستم
با قلم تيز حسرت
بر دل سنگ خواهم کند
افسانه‌ي نامردمی را
اما با ضربه‌یِ نخست
با اولين حرف از اين واژه
سنگ خرد شد به يک‌باره
شد هزاران هزار پاره

درد ناگفته ماند هربار
خار خشکی روييد در سينه
شد بوته‌ای پر تيغ و تيز
شد درونی ريش ريش
شد برونی زخمی و سرد
شد هزاران آه خاموش
شد هزاران بغض سنگين

اينک آدمی
نماد درد و اندوه
نماد رنج و حسرت
نماد همه آه‌های عالم
نماد سينه‌های سوخته
نماد جان‌های فرسوده
نماد يک هيچ بی‌پايان
در چرخه‌ای سرگردان
سخت نالان و بس حيران

4:00 PM | Baoba

حرفي اگر هست
بهتر كه چشمي بگويد و چشمي پذيرا شود،
غمي اگر هست
بهتر كه دستي بازگويد و دستي به غمگساري نشيند.
هرگز كلام اين چنين ناتوان نبوده است...

بگذريم اي دوست،
در زميني كه پيام فصل فصلش حرف اندوهست
در زماني كه نبرد نيكي و نيرنگ
چون مصاف كاه با كوه است...
راستي هيهات!
واژه «تفريق»
آبروي «جمع» را برده ست*...
* کمال رجا

[ نگار ] | [August 29, 2004 4:09 PM ]


حرفي اگر هست
بهتر كه چشمي بگويد و چشمي پذيرا شود،
غمي اگر هست
بهتر كه دستي بازگويد و دستي به غمگساري نشيند.
هرگز كلام اين چنين ناتوان نبوده است...
.........................
بگذريم اي دوست،
در زميني كه پيام فصل فصلش حرف اندوهست
در زماني كه نبرد نيكي و نيرنگ
چون مصاف كاه با كوه است...
راستي هيهات!
واژه «تفريق»
آبروي «جمع» را برده ست*...
* کمال رجا

[ نگار ] | [August 29, 2004 4:12 PM ]


مهربان بائوبا ... دل نيك دار كه آسمان شهرمان اينهمه دلتنگي ها و ستوه آدمي را كه از آن چنين سوزان دم زده اي ، تاب نياورد ه ست ! و پياله پياله باران را به كام مان ميريزد تا شايد ... شايد آفتابگردانهاي سوخته ي مرد ، دوباره طراوت را در تنهايي ي دل اش ، نم نمك تازه كنند .

[ nazli ] | [August 29, 2004 6:01 PM ]


يادم نمي رود که دردم نهفته به ز طبيبان مدعي ... تو هم از ياد مبر ...

[ mahya ] | [August 29, 2004 9:40 PM ]


سبز جنگل تيره درود
براستي که خون دل بستريست جاري که بر درد طواف مي کند و ريشه هاي وجود را در درد مي سوزاند
خواستم در پي نوشت آواي جانسوز دلت کلامي از خواجه شيراز نويسم که چنين آمد

گر چه از خون دل ريش دمي ظاهر نيست

براستي که آدمي در اين جزيره سرگرداني نماد درد و اندوه است

[ خاكستر ] | [August 30, 2004 11:48 PM ]



ساقیا پیمانه پر کن













تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو