نانوشته ماند
گفتم از درد نگارم امشب
اما جوهر قلم
در آتش درد خشک شد
بر آن شدم با اشک بنويسم
اما افسوس ندانستم
اشک از غمهای بزرگ
چو غزالی رمان میگريزد
خون دل جوهری است جاری
با آن نويسم درد را
اما چه حاصل
دل هزار پاره بود
هر پارهاش در گوشهاي از خاک
سرد و خونمرده و دور
انديشيدم زنگار روح
جوهری مسين باشد
با آن نويسم اندوه را
ولی زنگار خشک بود و سخت
برکنده نشد از دل و از جان
اما آسمان خواهد باريد
با باران نويسم رنج را
اما ابری هم نبود در آسمان
آسمان تيره از دود سوختن بود
پوستهی درخت را شکافتم
با جوهر سبز درخت
خواهم نوشت تنهايی را
اما شيره و سبزينهی گياه را
کرمهای ريز و خرد
خورده بودند روزها
درخت خشکيده بود
ذرهبينی جستم
با نور آفتاب بر کاغذ سوخته
خواهم نوشت سوزش سينه را
اما ابرهای تيرهی ياس و نوميدی
راه بر پرتو خورشيد بسته بود
تخته سنگی جستم
با قلم تيز حسرت
بر دل سنگ خواهم کند
افسانهي نامردمی را
اما با ضربهیِ نخست
با اولين حرف از اين واژه
سنگ خرد شد به يکباره
شد هزاران هزار پاره
درد ناگفته ماند هربار
خار خشکی روييد در سينه
شد بوتهای پر تيغ و تيز
شد درونی ريش ريش
شد برونی زخمی و سرد
شد هزاران آه خاموش
شد هزاران بغض سنگين
اينک آدمی
نماد درد و اندوه
نماد رنج و حسرت
نماد همه آههای عالم
نماد سينههای سوخته
نماد جانهای فرسوده
نماد يک هيچ بیپايان
در چرخهای سرگردان
سخت نالان و بس حيران
حرفي اگر هست
بهتر كه چشمي بگويد و چشمي پذيرا شود،
غمي اگر هست
بهتر كه دستي بازگويد و دستي به غمگساري نشيند.
هرگز كلام اين چنين ناتوان نبوده است...
بگذريم اي دوست،
در زميني كه پيام فصل فصلش حرف اندوهست
در زماني كه نبرد نيكي و نيرنگ
چون مصاف كاه با كوه است...
راستي هيهات!
واژه «تفريق»
آبروي «جمع» را برده ست*...
* کمال رجا
نگار | August 29, 2004 4:09 PM
حرفي اگر هست
بهتر كه چشمي بگويد و چشمي پذيرا شود،
غمي اگر هست
بهتر كه دستي بازگويد و دستي به غمگساري نشيند.
هرگز كلام اين چنين ناتوان نبوده است...
.........................
بگذريم اي دوست،
در زميني كه پيام فصل فصلش حرف اندوهست
در زماني كه نبرد نيكي و نيرنگ
چون مصاف كاه با كوه است...
راستي هيهات!
واژه «تفريق»
آبروي «جمع» را برده ست*...
* کمال رجا
نگار | August 29, 2004 4:12 PM
مهربان بائوبا ... دل نيك دار كه آسمان شهرمان اينهمه دلتنگي ها و ستوه آدمي را كه از آن چنين سوزان دم زده اي ، تاب نياورد ه ست ! و پياله پياله باران را به كام مان ميريزد تا شايد ... شايد آفتابگردانهاي سوخته ي مرد ، دوباره طراوت را در تنهايي ي دل اش ، نم نمك تازه كنند .
nazli | August 29, 2004 6:01 PM
يادم نمي رود که دردم نهفته به ز طبيبان مدعي ... تو هم از ياد مبر ...
mahya | August 29, 2004 9:40 PM
سبز جنگل تيره درود
براستي که خون دل بستريست جاري که بر درد طواف مي کند و ريشه هاي وجود را در درد مي سوزاند
خواستم در پي نوشت آواي جانسوز دلت کلامي از خواجه شيراز نويسم که چنين آمد
گر چه از خون دل ريش دمي ظاهر نيست
براستي که آدمي در اين جزيره سرگرداني نماد درد و اندوه است
خاكستر | August 30, 2004 11:48 PM