پرسش
آريا و پرسشی ژرف:
آنانی كه هنر خنديدن را نمیفهمند، خدايی خلق خواهند كرد كه عبوس و قاهر و جبار و قادررفتار باشد. خنده از نشانههای گوهر بسيار فراخدامنه و گستردهی خدا میباشد. ما اسير كدام خداینما شدهايم كه خنده را از لبانامان به غارت برده است؟
و من در این سر آشفته، پرسشهایی دگر نيز دارم:
چرا هماره همهی لذتها و نيکويیها هديهی شيطان خوانده شده است و در سياههی کردار ممنوعه و نابايدها جای گرفته است و هر آنچه سختی و درد و عذاب بوده است را از جانب پروردگار خواندهاند؟
چهگونه است که در تمام مذاهب و اديان خوشیها و لذات خويی شيطانی دارد و بر خود رنج هموارنمودن و سختی کشيدن راهی برای نزديکی به يگانهی عالم خوانده شده است؟ چرا يگانهی عالم بر درد کشيدن و عذاب ديدن آفريدهگان خويش راضی است و آنگاه مهربان مهربانان خوانده میشود؟ گر مهربانی بر اين ره و رسم استوار باشد، پس نامهربانی در چه خواهد بود؟
عرف و عادت و هنجار اجتماع چرا بر پايهی خوشی آدميان بنا نشده است؟ مرز ميان حلال و حرام يا نابايد و ممکن را کدامين کس و چهگونه و بر چه اساس تعيين کرده است و میکند. چرا بايد خنده و خوشی رفتاری ناشايسته و اشک و مويه و زاری و اخم رفتاری بايسته خوانده شود؟
گر يگانهی دوعالم بايدها و نشايدها را تعريف کرده است، پس چرا از اين مذهب تا آن مذهب اين چنين متفاوتاند؟ و هزاران چرای ديگر؟
آيا اين آفريدگار که در هر دين و آيين مرزبندیای دگر تعیين نموده است، همان پندار آدميان از پروردگار و تفسير به رای ايشان نبوده است؟ مگر پروردگار دانا و توانا با آفريدهای نادان و نيمه برابر است که در هر دين و آيين تغيير رویه دهد؟ مگر خنده و خوشی و لذت را برای آدمی نيافريده است که در اين کتاب شايستهاش داند و در آن کتاب ناشايسته و نابايسته؟
آيا آنان که از سر نابخردی يا فريبکاری و آز خويشتن، بر تن دانای جهان جامهی پارهی هزاروصلهی پندار خويش بدوختند و چونان مترسکی بر سر کردار و باورهای مردمان وی را بنهادند و رنج را بر بنی آدم بپسنديدند، شايستهی بدترين عذابها نيستند؟
در زمان دانشجوئي جزوه اي در دانشگاه منتشر كرديم به نام از خداي خالق تا خداي مخلوق كه بحث اصلي در آن همين ويژگيها بود . خدائي كه در ذهن خويش مي سازيم و به ديگران تحميل ميكنيم را خداي خالق واقعي فرض ميكنيم و نه تنها خود را كه ديگران را به اطاعت از او فراميخوانيم و چقدر تفاوت است ميان اين خداي خلق شده با آن خداي خلق كننده .
آنچه نوشته اي بخشي از همان پروسه است .
پيروز باشيد بائوبا جان .
مسعود برجيان | August 28, 2004 12:50 PM
بائوباي نازنين ...چه خوب کردي که اين سوال آريا را نوشتي ....سوالي که مدتهاست مرا سر درگم ميکند...راستي ممنون از شعري زيبايي که برايم در صفحه نظر خواهيم به يادگار گذاشتي و ممنون بابت ارتباط دادن خانه ات به خانه ام :) سبز و پايدار ماني ...
mahya | August 28, 2004 2:16 PM
تمام سوالاتي را بيان کردي که مطمئنم براي اکثر ما بيش امده...اري چرا ؟چرا خوشي بد است و فلاکت خوب؟؟؟؟!!!مگر نه اين که انسان بايد از زندگي لذت برد؟؟
ghazal | August 28, 2004 6:30 PM
سلام بائوباي نازنين ... خنده عبادت است و خداي ما خداي نيکيست ... پس هر آنکس که ما را به رنج رهنمون ميسازد خود ، ضد خداست ... خيلي ممنونم از اينکه در مدت ننوشتن تنهايم نگذاشتيد دوست خوب ... سبز باشيد و هميشه شادان
مریم | August 28, 2004 6:38 PM
مهربان سبز درود ، هيچ ميداني با چنين پرسشهايي در (من ) خود ، چقدر سبز تر مينمايي و چقدر سبز تر ميكني آن بيكران سرتا به سر سبز- آبي را در درون آدمي ، آدمي يي كه هنوز شادبودن را و خنده را ميتواند دوست بدارد ! آري نازنين . حق با توست با همهمه هاي برگهايت در سايه روشن هاي روز ... شايسته ي بدترين عذابها همانا ، آنانند !!
nazli | August 29, 2004 10:58 AM
بائوباي عزيز ، سروده زغالين (مه و دود و زغال ) ات مرا به سرزمين نقاشيهاي مردي برد كه بسيار دوستش ميدارم از همان وقتي كه پوسترهايي از نقاشيهاي دوستداشتني اش را به ديوارهاي اتاق نوجواني ام ميزدم و كتاب شور زندگي را با چشماني تر ، تمام كردم و بستم . بارها و بارها فيلم زندگي ي كوتاه اورا ديده ام در همان سرزمين زغاليني كه تو چنين مهربان و عميق به وصف اش رسيده اي و آفتابگردانهايش هر بار در روح ام دوباره روييده اند ... و انبار با خواندن سطرهاي شعر تو ، دوباره آفتابگردانها روييدند !
nazli | August 29, 2004 11:07 AM
سلام! همهیِ اين حرفها را بیخيال! ما با شادییِ خودمان زندهگیيمان را میکنيم!
اصلاً شايد اين کاراترين راهِ مقابله با آن حرفهایِ بد باشد!
مصطفا | August 29, 2004 11:34 AM
نازنين پری باران، روشنای همه دوران، درود
هرگاه که بر آن میشوم که در اين پيامگير من خاموش باشم و تنها عطر خوش گلبرگهای انديشهی دوستان آن را به ترنم درآورد؛ آبیِ نگاه زلال تو بر آن میبارد و روزهام میشکند.
ياد ونگوگ و شور زندهگی و دردی به نام روزهای سياه معدنچيان که همراه با جاری دردِ ژرمينال زولا هماره در ذهنام مینشيند؛ مرا به سرودن "مه و دود و زغال" واداشت.
بر آن بودم که برگهای انديشهام از گلهای آفتابگردانی که در شيشهي چشمان ونگوگ هماره زرد و درخشان میتابيد، را با واژههايی دگر نياميزم. از اينروی، پيامگير را نگشودم. اما چه توان کرد که هنگامی که پری باران از لابهلای خاکه زغالها، آفتابگردانها را میبيند و میبويد؟ در برابر اين نگاه تيزبين و بس مهربان و اين زلال انديشه مگر میتوان خاموش ماند؟ و مگر میتوان جز به تحسين و شگفتی بر آن نگريست؟
مانا گرم و روشن بتاب و آبی ببار.
بائوبا | August 29, 2004 3:02 PM
بائوباي نازنين درود
گويا به جز آيين زرتشت در تمامي مذاهب ديگر رنج کشيدن و مصيبت بردن را از ارکان
تذهيب دانسته اند و خداي را در مظهر موجودي قهار که در انديشه مجازات خطاکاران است
پوشانيده اند حال آنکه اين چوب کين بر دست شياطين است تا مخلوق محبوب خداوند را با
آن نوازش کنند
براستي که سوالي که مطرح شده هزاران بار در ذهن آدمي خانه مي کند که چرا هر چه
شاديست با دين سر تضاد دارد .
خاكستر | August 30, 2004 11:49 PM