باغ اندیشه
اشكال در نمايش پيوندها
August 25, 2004

مه و دود و زغال

در دل‌ام چيزی می‌جوشد
در سرم هوايی است
هوسی به دوردست‌ها
يادی از روزهای دور
هوايی تاريک و ابری
مه‌ای با بوی دود
بوی ملايم زغال‌سنگ

لغزشی به درون معدن
چهره‌هايی بس سياه
دست‌هايی توانا و تيره
مردانی که سرفه‌هاشان
رنگ زغال داشت

برش‌های نان سياه
دستمال‌های پر دوده
به تاريک‌روشن بامداد رفتن
به تاريک‌روشن شب بازگشتن
زنده‌گی در اتاقی زرد
و گل‌های آفتاب‌گردان
و خسته‌گی را از تن و جان
با دودی دگر زدودن

مه‌ای با بوی زغال‌سنگ
شش‌هايی پر از خاکه‌زغال
دل‌هايی پر از آرزو
روشن به‌سانِِ آفتاب

مردی که با قلم‌مو و رنگ
بر بوم نقش می‌زد
اتاقی زرد
گل‌های آفتاب‌گردان
زرد و روشن و بس درخشان
مردک بقال سرگذر
می‌خريد هر نقش را
به ازای قرصی نان
یا بسته‌ای توتون
مرد اما
روشنا نقش می‌کرد

سرفه‌های مردمان اما
بر زمين پر خلط و ليز
ردی سياه برجای می‌گذاشت
يکی هم از درد می‌نگاشت

از مردان خوش‌لباس
از زنان رنگين و زيبا
خوش‌عطر و خوش‌خرام
کز کالسکه‌های رنگارنگ
پای‌بر خلط ليز کوچه
می نهادند بس آرام
دامان جامه بر دست
که سياهی ننشيند بر پای
رقصی باشکوه هست‌ برپا
خنده‌هايی بلند است در راه

مه بوی دود می‌داد
بوی زغال سوخته
بوی دردِ مانده
بوی آرزوهای رنگين
بوی نديدن رنگِ آفتاب
بوی سياهی‌یِ ممتدِ روزها
بوی سرنوشتی سیاه

Baoba |11:40 PM

Comments: مه و دود و زغال

سبز جنگل تيره درود

بوي مه بوي جنگل سوخته بوي سرنوشتي سياه زماني دراز است که بر مزار اين ملک به مشام مي رسد .رسيدن به زيبايي ها در اين ملک به نقش مرده قالي شبيه شده و منابع طبيعي مايه استثمار مردمان اين خاک شده

خاكستر | August 26, 2004 1:20 PM

درست شد قدم رنجه بفرماييد

pixelak | August 26, 2004 7:52 PM